غوغای خلافت
حدود دو ماه و نيم از روز تاريخ غدير مى گذشت كه حادثه وفات رسول اكرم (ص ) قلب های مسلمانان را جراحت دار ساخت . رهبر عال يقدر اسلام چشم از جهان پوشيد و براى هميشه از ميان پيروان خود بيرون رفت.
خداوند بزرگ پيش از آن كه پیامبرش را به سوى خود فرا بخواند، جانشين او را تعيين و پيشواى مسلمانان را معرفى فرمود. زيرا اگر پيامبر اسلام(ص)بدون تعيين جانشين،از جهان مى رفت،مسلمانان گرفتار سرگردانى مى شدند و زحمات پيامبر اكرم(ص)نابود مى شد شخصيتى كه براى جانشينى پیامبر اكرم(ع)برگزيده شده بود، به اعتراف دوست و دشمن برترين و عالى مقام ترين فرد جامعه بود.
على(ع)مردى كه همه معتقدند: اسلامى صادق تر و اعتقادى عميق تر و نافذتر از عقيده و اسلام على نيست . نخستين مردى است كه به پیامبر(ص)ايمان آورده و در تمام مراحل،بزرگترين فداكاريها را در راه پيشرفت اسلام نموده،در بیشتر جنگ ها پرچ مدار و در تمام مخاطرات ، دوشادوش پيامبر اسلام جانبازى كرده است .
پیامبر اكرم (ص ) درهایى از علم بر ایشان گشوده و وى از مكتب آن حضرت بهره كافى از علم ، تقوا ، زهد اخلاص و ساير مكارم اخلاق برگرفته است .
در سراسر زندگی اش نقطه ضعفى،حتى از نظر دشمنان وجود نداشته و نمونه بارز انسان كامل بوده است .
جز خدا و حقيقت به چيزى نظر نداشته و در تمام شئون زندگى هدفش رضاى خدا و نزدیکی به درگانه اقدس كبريا بوده است .
على (ع ) قهرمانى كه چهارده قرن است ، افكار دانشمندان جهان را به خود متوجه و در زندگى خود غوطه ور کرده است .
صفات مخالفش،متفكرين را در حيرت فرو برده و همه را در برابر عظمتش به تعظيم واداشته است .
ميخائيل نعيمه نويسنده معروف لبنانى در مقدمه كتاب (الامام على ) مى نويسد:(كتاب حاضر تاريخ زندگانى يک از بزرگانه بشر است كه از زمين عربستان برخاست اما مخصوص به آن زمين نيست،و اسلام او را براى جهان ظاهر ساخت،اما تنها براى اسلام نيست .
اگر امام على(ع)تنها براى اسلام بود، چرا بايد يک نفر مسيحى لبنانى در سال 1956 به شرح زندگى او و تفحص و تدقيق در وقايع آن بپردازد، و مانند شاعرى شيفته ، آن قضاياى دلفريب و حكايات نیکو و دلاورى هاى شگفت انگيز را به سرودهاى شاعرانه تغنى كند؟
پهلوانى امام ، نه تنها در ميدان جنگ بود، بلكه در روشن بينى و پاكدلى و بلاغت و سحر بيان و اخلاق فاضله و شور و ايمان وبلندى همت و يارى ستمديدگان و نااميدان ، و متابعت حق و راستى و خلاصه ، در همه صفات حسنه پهلوان بود. قضاياى على(ع)هر چند مدتها بر آن گذشته است ، امام هنوز سودهاى بسيار از آن بر توان گرفت ، و هرگاه بخواهيم بنياد زندگى نيكو و سعادتمند بگذاريم . بايد به آن رجوع كنيم و دستور نقشه از آن حضرت بگيريم .
مورخ و نويسنده ، هر چند تيزهوش و داراى قوه قدسيه باشد، محال است بتواند حتى در هزار صفحه ، صورت معنوى امام على(ع) را چنان كه درخور آن ها است جلوه گر سازد. اين نابغه عرب آنچه انديشيد و گفت و عمل كرد، بين خود و خدا، چيزهایى است كه هيچ گوشى نشنيده و هيچ چشمى نديده است و بسيار بسيار بيش از آن است كه مورخ بتواند بدست و زبان و قلم بيان كند. بدين جهت هر صورتى كه ما رسم كنيم . صورتى است ناقص و نشانه حياتى كه اميدواريم از آن صورت مشاهده كنيم ، بى اندازه كم است .)
على (ع ) با اينكه صيت شجاعتش عالم گير است و همه مى دانند كه نيرومندترين جنگ جويان عرب را به خاک انداخته و پهلوانى همچون عمروبن عبدود و مرحب را از پاى درآورده ، مورخين شيعه و سنى و مسيحى همه متفقند كه خوراک اميرالمؤمنين(ع)ساده ترين و فقيرانه ترين خوراكى بود كه مى تواند با آن زندگى كرد.
يكى از اصحاب جا افتاده و ثروتمند على (ع ) علا بن زياد حارثى است . زمانى مريض و بسترى شده بود. آن حضرت به عيادتش رفت و به او فرمود: چه خوب بود در اين خانه وسيع و ساختمان مجلل ، فقرا و مستمندان را بر سر سفره ات مى نشاندى و بيچارگان را سیر مى كردى تا خداوند در عالم آخرت هم ، چنين خانه اى به تو ارزانى مى داشت.
علا گفت : امر امام را اطلاعت خواهم كرد و سپس ادامه داد كه : برادر من كار زهد و ترک دنيا را بجایى رسانيده كه زندگى را بر زن و فرزندش تلخ كرده است . او تمام شب ها را به عبادت و روزها را به روزه مى گذراند. با اين كه خداوند به او نعمت فراوان داده است ، به نانى خشک و لباسى درشت راضی است. امام علی(ع)فرمود: او را نزد من حاضر كنيد! چون به حضورش رسيد، از اظهاراتش معلوم شد كه اين روش را از امير المؤمنين آموخته و براى پيروى از آن حضرت ، به خودش سخت مى گذارند.
امام(ع)فرمود: اشتباه مى كنى ، تو مانند من نيستى و وظيفه تو غير از وظيفه من است . تو بايد از نعمتهایى كه خداوند،ارزانى داشته استفاده كنى و تقليد تو از زندگى من صحيح نيست ، زيرا من وظيفه ديگر دارم . من خلیفه ی مسلمانان و اميرالمؤمنين هستم . بايد خوراک و پوشاک خود را تا آن حد تنزل دهم كه فقيرترين مردم در دورترين نقاط كشور اسلام تلخى زندگى را با اين چاشنى تحمل كند و بگويد امير و پيشواى من هم مانند من مى خورد و مثل من مى پوشد. اين وظيفه مقتضاى خلافت من است و تو هرگز چنين تكليفى ندارى .
عتبة بن علقمه مى گويد: وارد شدم بر على (ع ) و ديدم نان خشكيده اى با كمى شير ميل مى فرمود. گفتم : يا اميرالمؤ منين ! چگونه با اين غذا زندگى مى كنى ؟ فرمود: پیامبر خدا(ص)خشک تر از اين نان مى خورد و خشن تر از اين جامه كه در بر من است ، مى پوشيد و من مى ترسم كه اگر جز اين كنم ، به رسول خدا ملحق نشوم .
عمر بن عبدالعزيز مى گفت : زاهدتر از امام علی(ع)در جهان نيامده است .
اين نمونه اى از زهد على (ع ) بود و ساير صفات ملكوتى او، مانند انصاف و مروت و پاكدامنى و عفو و اغماض نسبت به دشمنان ، همه قابل توجه و ملاحظه هستند و مورخين اسلامى و غير اسلامى ، نمونه هایى از آن را ذكر كرده اند.
در آن هنگام كه اميرالمؤمنين (ع ) با سپاه خويش به جانب صفين رهسپار بود، به شهر كوچكى در عراق به نام (انبار) رسيد. اهالى انبار كه تا چندى قبل در قلمرو پادشاهان ساسانى قرار داشتند و با آداب و رسوم پادشاهان ايران خو گرفته بودند و عادت به سجده و تعظيم فرمانروايان و حاکمان داشتند. براى استقبال از موكب امام (ع ) ساعت ها كنار جاده صف كشيدند. چون امام به آنجا رسيد. همه به خاک افتادند و زمين ادب بوسيدند.
اميرالمؤمنين(ع)از اسب پياده شد و به مردم خوار و چاپلوس انبار فرمود: چه معصيت بى لذتى مرتكب مى شويد؟! و چه ذلت و خفتى را به خود مى خريد؟ بنده اى را سجده مى كنيد و در اين امر نسبت به خدا شريک قرار مى دهيد. ساعت ها گرد و خاک مى خورديد و ناراحتى مى كشيد و خودتان را ذليل و خوار مى نمایيد. من و شما هر دو بنده ضعيف خدا هستيم . من هم مانند شما اسير بستر بيمارى و گرفتار مرگ مى شوم . من و شما بايد خدایى را سجده كنيم كه بيمار نمى شود و نمى ميرد. من از اين كه پيشوا و امير شما هستم هيچ برتری بر شما ندارم . بلكه فقط بار مسئوليت سنگين ترى به عهده من است .
بعد از واقعه حكميت ، خوارج از سپاه على (ع ) جدا شدند. او مى دانست كه خوارج در صدد تهيه مقدمات جنگ با او هستند. جمعى از ياران آن حضرت مصلحت ديدند قبل از آنكه خوارج دست به حمله زنند، اميرالمؤمنين فرمان حمله بدهد. ولى امام (ع ) فرمود: با اين كه اطمينان دارم آن ها اقدام به جنگ خواهند كرد و به روى من شمشير خواهند كشيد، ولى مادامى كه شروع به جنگ نكرده اند، شمشير به روى آن ها نخواهم كشيد.
در جنگ صفين ، مردى از سپاه معاويه به نام (كربزابن صباح ) به ميدان آمد و مبارز طلبيد. يكى از سربازان على (ع ) به ميدان او شتافت و كشته شد ديگر باره مبارز خواست نفر دوم و سوم به ميدان رفتند. كشته شدند. اين جريان ترس و وحشتى در دل سپاه كوفه انداخت .
اميرالمؤمنين (ع ) خودش به ميدان قدم گذاشت . سرباز شامى را در يک چشم بر هم زدن از پاى درآورد و سپس دو نفر ديگر را هم كه به ميدان آمده بودند، به خاک انداخت . آن گاه با صداى بلند كه هر دو سپاه شنيدند، فرمود: اگر شما پيشدستى به جنگ نمى كرديد، ما به روى شما شمشير نمى كشيديم . اين بگفت و به مقر فرماندهى خود بازگشت .
وقتى كه پس از قتل عثمان ، مردم با اميرالمؤمنين (ع ) بيعت كردند و وى زمام امور مسلمانان را در دست گرفت ، روزى زره خود را در دست مردى مسیحی ديد. به شريح قاضى شكايت برد و مانند يكى از افراد عادى مسلمانان از او حکمیت خواست . قاضى از مسیحی پرسيد: در برابر ادعایى كه اميرالمؤمنين نسبت به زره دارد، چه مى گویى؟گفت : زره مال من است و در نظر من اميرالمؤمنين هم دروغگو نيست .
شريح از اميرالمؤمنين پرسيد: آيا در اين مورد شاهدى دارى؟امام على(ع)لبحندی زد و فرمود: رسم قضاوت اين است كه شريح عمل مى كند. ولى من بر اين امر شاهدى ندارم .
قاضى به نفع مسیحی حكم داد و وى زره را برداشت و رفت . چند قدمى نرفته بود، برگشت و گفت : حقا كه به روش انبيا عمل مى كنيد. اميرمؤمنان در ادعاى خود، مرا به محضر قاضى مى خواند، و قاضى با اينكه مأمور او است ، او را محكوم مى كند و به من حق مى دهد. اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله . يا اميرالمؤمنين به خدا قسم زره از آن شما است . من در جنگ صفين دنبال سپاه تو بودم و زره را از پشت شتر خاكسترى رنگ تو برگرفتم .
على (ع ) فرمود: چون مسلمان شدى ، زره را به تو هديه مى كنم . بعدها اين مرد در صف ياران اميرالمؤ منين(ع)با نهايت صميميت در ميدان نهروان با خوارج جنگيد.
اينک كه تا حدى از روش امير المؤمنين و خصوصيات اخلاق او آگاه شديم ، به اصل مطلب يعنى مسئله خلافت بر مى گرديم تا اين فصل از نظر تاريخى جامعه عمل و در حين اختصار، كامل باشد.
براى عموم اصحاب پيامبر(ص ) قطعى و مسلم بود که پیامبر اكرم (ص ) متعلق به اميرالمؤمنين على (ع ) است . زيرا هنوز از جريان غدير چيزى نگذشته و خاطره آن روز در خاطرها باقى است . بلكه آهنگ گرم رسول خدا(ص ) كه دست على را به دست گرفته و در برابر آن اجتماع يكصد و بيست هزار نفرى مى فرمود:
من كنت مولاه و فعلى مولاه .
در گوشها طنين انداز است .
ولى با تمام اين احوال ، وقتى رسول خدا(ص ) وفات يافت ، فعاليت هایى در گوشه و كنار جريان داشت . و عمر و ابوعبيده جراح در گوشه مسجد به مذاكره و سربه گوشى مشغول بودند سعد عباده در سقيقه بنى ساعده ، طايفه اوس را دور خود جمع نموده با آنها مشورت مى نمود. همچنين دسته جا،مختلف ديگر اين جا و آن جا جمع بودند و گفتگو مى كردند. اميرالمؤ منين (ع ) سرگرم تجهيز پیامبر خدا(ص ) و در دوری آن حضرت چنان افسرده و غمگين بود كه جز به انجام وظايف مربوط به غسل و كفن و دفن پيامبر به چيزى توجه نداشت .
جنازه رسول خدا(ص ) سه شب و سه روز بر زمين مانده بود و طى اين مدت ، على (ع ) با چند تن از بنى اعمام خود، شب و روز در كنار جسد مطهر به سر مى برد تا تكليف دفن را هم با پايان برساند و وظيفه خود را به حد كمال ايفا كند.
در آن حال كه اميرالمؤمنين(ع)به تجهيز پیامبر خدا مشغول بود، چند تن از مهاجرين و چند تن از انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده بودند تا جانشين پيآمبر(ص ) را انتخاب كنند!
كسانى كه در سقيفه شركت داشتند. عبارت بودند از:
1. ابوبكر 2. عمر 3. ابوعبيدة بن جراح 4. سعد بن عبادة . 5. قيس بن سعد. 6. خزيمة بن ثابت . 7. اسيد بن خضير. 8. عثمان بن عفان . 9. ابوالهيثم بن تيهان . 10. حسان بن ثابت . 11. عبدالرحمن بن عوف . 12. ثابت بن قيس بن شماس . 13. حباب بن منذر. 14. معدبن عدى . 15. بشير بن سعد اعور. 16. حارث بن هشام .
اين عده ، سرشناسان جمعيت سقيفه بودند. البته جمعى از اشخاص متفرقه هم براى تماشا گرد آمده بودند كه وقتى را بگذرانند و از گفتگوهاى سياستمداران اطلاعى بدست آورند.
به گفته ی دانشمندان اماميه و برخى از مورخين معتزله (مانند ابن ابى الحديد) و بعضى از مستشرقين بى نظير (همچنين پروفسور لامنس ) ابوبكر و عمر و ابوعبيدة بن جراح ، بنا به يک عهد نامه و قرارداد محرمانه كه امضا كرده بودند، تصميم داشتند به هر قيمت شده ، خلافت را از دست امام علی(ع) بربايند و به همين جهت با هم به سقيفه بنى ساعده روى آوردند.
سعد بن عباده انصارى را كه سخت بيمار و بسترى بود، روى تختى خوابانيده و در آن باغ آورده بودند. او به قدرى ناتوان بود كه نمى توانست صداى خود را به گوش حاضرين برساند. بدين جهت پسرش ، كنار بستراو ايستاده و سخنان پدر را براى مردم بازگو مى كرد. سعد چنين گفت :
اى مردم مدينه ! و اى جماعت انصار! هيچ يک از قبایل عرب ، از نظر شرف و فضيلت،نمى توانند با شما برابرى كنند. شمایيد كه پيامبر اسلام (ص ) را يارى كرديد و پيروان بى پناه او را پناه داديد و با مال و جان در راه او فداكارى نموديد. امروز شايسته است پاداش زحمات و جانبازي هاى خود را با اشغال خلافت او، دريافت کنید و شما شايستگى احراز اين مقام را داريد.
طايفه خزرج كه فاميل سعد بودند، سخن او را تأیید كردند و رهبر خود را تحسين نمودند. ولى جمعى از حاضرين و از جمله آنها ابوالهيثم بن تيهان ، كه على (ع ) را از همه كس براى خلافت شايسته تر مى دانست ، با سخنان سعد مخالفت كردند. دسته ديگرى از انصار هم دچار كينه هاى جاهليت كه از خزرجيان در سينه داشتند، شدند و سخن او را رد كردند.
در اين حال بود كه ابوبكر فرصت را غنيمت شمرد و به سخن گفتن ، پرداخت . او به عنوان گوينده مهاجرين صحبت مى كرد. خيلى ملايم و نرم و دو پهلو حرف مى زد. گاهى از خدمات انصار ذكرى به ميان مى آورد و بلافاصله از برترى مهاجرين كه خودش به اصطلاح از آنها بود، داد سخن مى داد.
سر و صدا از گوشه و كنار جمعيت بلند شد و نزديك بود كار به خونريزى و جنگ بكشد. حباب بن منذر از بين جمعيت فرياد زد: اين رانده شده هاى مكه را كه به عنوان پناهندگى به شهر ما آمده اند و حالا فصد سرورى و فرمانروایى انصار را كرده اند، از شهر بيرون كنيد.
عمر مى خواست مسئله را هرچه زودتر خاتمه دهد. زيرا مى ترسيد كه مبادا على (ع ) به آن نقطه بيايد و قطعى بود كه اگر او در آن اجتماع شركت مى كرد همه او را مقدم مى داشتند و پيش بينى هاى او، بى نتيجه مى ماند.
اختلاف و تشتت ، شيرازه كار انصار را از هم گسيخت و مهاجرين موقعيت و شايستگى خود را تثبيت كردند. ابوبكر گفت : من براى خودم كوشش نمى كنم ، شما با اين دو مرد، عمر يا ابوعبيده ، هر كدام ميل داريد، بيعت كنيد.
عمر و ابوعبيده ، بر طرق نقشه و قرارداد قبلى فرياد زدند: تو از ما شايسته ترى . زيرا تو در غار ثور همراه پیامبر خدا(ص ) بوده اى و كسى جز تو شايسته اين كار نيست .
عجبیب است! مسئله خلافت ، با تمام اهميتش كه با سرنوشت ميليون ها مسلمان بستگى دارد، بازيچه دست اين افراد قرار گرفته و آن را به يكديگر تعارف مى كنند و براى يكديگر پاس مى دهند.
عمر جلو رفت تا با ابوبكر بيعت كند ولى در آن وقت جمعى از انصار فرياد زدند: اگر بنا، بر اين است كه مهاجرين به خلافت برسند، چرا با على بن ابيطالب بيعت نكنيم ؟ او كه از همه مهاجرين برتر و به اين مقام لايق تر است .
اين سخن براى عمر و همكارانش بى اندازه ناگوار بود و تشويق عظيمى در دلشان ايجاد كرد. بدين جهت عمر با شتاب خود را به ابوبكر نزديک كرد و دست او را گرفت و به عنوان بيعت با او مصافحه كرد. به دنبال او، ابوعبيده و بعد هم بشير بن سعد كه از مخالفين سعد بن عباده بود و سپس تماشاچيان سقيفه ، بيعت كردند.
سعد بن عباده را با حال زار و ناتوان به خانه بازگرداند. ولى او دست بيعت ، به دست ابوبكر نداد. چندين بار براى او پيام فرستادند كه بيا با خليفه بيعت كن . ولى او در پاسخ گفت : نه . به خدا قسم بيعت نمى كنم تا آنچه تير در تركش دارم بسوى شما پرتاب كنم و سر نيزه خود را به خونتان رنگين نمايم !
چندى نگذشته بود كه رئيس خزرج بار و بنه خود را بست و به سوى شام سفر نمود. عمر از بيعت نكردن سعد بيمناک بود و مى ترسيد كه مبادا شخصيت اين مرد، موجب شود كه سايرين هم از بيعت خود، روبرگردانند.
نمى دانيم سعد بن عباده ، چرا از مدينه خارج شد ولى همين اندازه مى دانيم كه چند روز بعد از رفتن او، شايع شد كه جنيان در راه شام ، او را هدف دو تير قرار دادند و به زندگيش خاتمه بخشيدند.
مردم عادى و بى خبران از سياست روز، خبر كشته شدن سعد را به دست جنيان می گفتند و آن را صحيح تلقى مى نمودند. ولى مردم ديگرى كه به اسرار دستگاه خلافت آشنایى داشتند و از جريان هاى پشت پرده مطلع بودند، گفتند:
خالدبن وليد با همدستى رفيقى كه داشت ، شبانه در كمين سعد نشست و او را از پاى درآورد و در ميان چاهش افكند. اين جنايت به دستور عمر و دستگاه نيم بند خلافت ، انجام شد تا يكى از مخالفين سرسخت و نيرومند خود را از پاى درآورند.
شايد بعضى تصور كنند كه اين مطلب ، افسانه باشد ولى علاوه از نويسندگان شيعه ، بعضى از سنيان نيز آن را گفته اند،و گذشته از آن ، دستگاهى كه فرمان كشتن على (ع ) را به جرم مخالفت با خود، صادر كند، به كشتن سعد بن عباده چه اهميتى خواهد داد.
بارى ، بيعت ابوبكر به اين صورت ، صورت گرفت و آن (اجتماع امت ) كه سنى ها رويش تكيه مى كنند و خلافت ابوبكر را بر اساس آن ، توجيه مى نمايند بدين ترتيب تشكيل يافت .
اجماعى كه مردان بنى هاشم و بسيارى از بزرگان صحابه و طايفه خزرج ، در آن شركت نداشتند.
اجماعى كه مسلمانان مكه و ساير بلاد اسلامى ، از آن بى خبر بودند.
اجماعى كه با مخالفت عده زيادى از اعيان اصحاب رسول خدا(ص ) مواجه شد و مخالفت آن ها، با زور سرنيزه سركوب شد.
ابوبكر با اين مقدمات بر مسند خلافت تكيه زد و مدت دو سال و سه ماه و بيست و دو روز خلافت كرد و در سن شصت سالگى بدرود حيات گفت .
در اين جا مناسب است توضيح مختصرى درباره خصوصيات ابوبكر داده شود تا مقدار موقعيت و شايستگى او براى احراز مقام خلافت روشن گردد.
او از طايفه بنى تيم و نامش عبدالكعبه بود. رسول اكرم (ص ) نامش را تغيير داد و او را(عتيق ) ناميد. در سن چهل سالگى مسلمان شد. در مكه به شغل تجارت اشتغال داشت و از تاريخ قبایل و عشاير عرب اطلاعاتى كسب كرده بود.
روزى كه رسول خدا(ص )قصد مهاجرت به مدينه را داشت ، از آن حضرت درخواست كرد كه در اين سفر همراه او باشد. پيامبر هم تقاضاى او را پذيرفت و سه روز و سه شب كه پيامبر در غار ثور به سر مى برد، او نيز در خدمتش بود.
دخترش (عايشه ) همسر رسول خدا(ص ) بود و ابوبكر اين مطلب را از افتخارات خود به شمار مى آورد.
تاريخ اسلام ، ابوبكر را مردى ترسو معرفى مى كند. در غار ثور كه همراه رسول خدا(ص ) بود، از ترس دشمنان به سختى مضطرب و پريشان شده بود. ابن ابى الحديد معتزلى كه از دانشمندان عامه است ، در قصيده معروف خود كه در (فصل سقوط آخرين پايگاه يهود) همين كتاب ، گفته شد، به فرار ابوبكر در جنگ خيبر اشاره كرده است .
در جنگ هاى احد حنين هم ، جز فراريان بود.
او از سپاه اسامه كه به فرمان رسول خدا(ص ) به سوى شام بسيج شده بود، تخلف كرد. با اين كه پیامبر خدا به او و عمر و عثمان دستور داده بود با آن سپاه بروند، و فرموده بود:
لعن الله من تخلف عن جيش اسامة .
يعنى : خدا لعنت كند كسى را كه از سپاه اسامه تخلف ورزد.
او، خود را شايسته مقام خلافت نمى دانست و مكرر مى گفت :
اقيلونى فلست بخيركم و على فيكم .
يعنى : از من دست برداريد. من براى خلافت شما شايسته نيستم در حالي كه على (ع ) ميان شما است .
اطلاعات ابوبكر در علوم اسلامى ، بى اندازه كم بود. در تفسير قرآن هيچ گونه تبحرى نداشت . معناى كلمه (اب ) را كه در آيه شريفه (و فاكهة و ابا) ذكر شده نمى دانست . معنى (كلاله ) را كه در آيه يستفتونك فى النساء قل الله يفتيكم فى الكلالة ... آمده از او پرسيدند. گفت من معناى آن را مطابق راى خودم مى گويم . اگر درست گفتم از طرف خدا است و اگر غلط گفتم از من و شيطان است ...
با اين كه چندين سال از محضر رسول اكرم (ص ) استفاده مى كرد، از كلمات آن حضرت به ميزان خيلى كمى يادگرفته بود.
احمد بن حنبل (امام حنبلى ها) در كتاب خود بيش از هفتصد و پنجاه هزار حديث از پیامبر اكرم (ص ) گفته كه تنها هشتاد حديث آن را ابوبكر روايت نموده و از اين عدد هم بيست روايتش تکرار شده است كه فقط شصت عدد باقى مى ماند.
ابن كثير(از علماء عامه ) پس از تحمل رنج هاى فراوان ، احاديثى را كه ابوبكر نقل كرده ، جمع آورى نموده و آن را(مسند الصديق ) نام گذارده ولى در آن كتاب ، فقط هفتاد و دو حديث ذكر شده است .
او، در دوران خلافتش بارها گفت : ان شيطانا يعترينى فان استقمت فاعينونى فان عصيت فاجتنبونى و ان زغت فقومونى .
يعنى : من شيطانى دارم كه گاه و بى گاه وسوسه ام مى كند. اگر به راه راست رفتم ، كمكم كنيد و اگر منحرف شدم ، آگاهم كنيد و مرا به راه آوريد.
او، دختر بزرگوار رسول اكرم (ص ) فاطمه زهرا(ع ) را از ميراث پدر، محروم ساخت و دليل آورد كه پيامبران ارث براى كسى نمى گذارند. ولى عايشه دختر خود را، كه يک زن از نُه زن پيامبر بود، وارث رسول الله شناخت .
فاطمه (ع ) به واسطه ستمى كه ابوبكر و عمر در حقش كردند. از آن ها آزرده بود و از دينا رفت در حالی كه بر آنان غضبناک بود و به همين جهت وصيت كرد جنازه اش را شبانه به خاک سپردند تا آن ها بر او نماز نخوانند.
او، حد خدا را در مورد خالدبن وليد اجرا نكرد. با اين كه خالد، مالک بن نويره را كه گوينده لا اله الا الله و محمد رسول الله بود، كشت و با همسر مالک هم بستر شد. عمر كه با خالد ميانه خوبى نداشت ، اصرار مى كرد كه خالد قصاص شود. ولى ابوبكر چون خالد را دوست داشت ، مانع شد.
او، با اين كه خود را لايق مقام خلافت نمى ديد و در زمان حياتش بارها گفته بود: اقيلونى ، ولى در هنگام مرگ ، مانند پدرى كه براى فرزند خود ميراث مى گذارد، يا همچون مالكى كه ملک مسلم خود را به كسى مى بخشد، خلافت ، مسلمانان را به عمر واگذار كرد.
او، با اين كه عقيده داشت كه تنها راه قانونى انتخاب خليفه ، اجماع امت است ، در وقت مردن ، اجماع امت را ناديده گرفت . محراب و منبر پیامبر اكرم (ص ) را به نام عمر، قباله كرد.
او، پیامبر اكرم را شايسته نمى ديد كه براى خود جانشينى تعيين كند.
ولى به خودش حق داد كه اين كار را انجام دهد.
اميرالمؤمنين (ع ) در خطبه شقشقيه مى گويد:
فوا عجبا! بينا هو يستقيلها فى حياته ، اذ عقدها لاخر بعد وفاته .
دوران خلافت ابوبكر به پايان رسيد و برطبق وصيت او، عمر به جايش نشست و زمام امور مسلمانان را به دست گرفت .
عمر، مدت ده سال و پنچ ماه و بيست روز خلافت كرد و در سال بيست و سوم هجرى بدست بابا شجاع الدين فيروز كاشانى ، شش زخم خورد و از پاى درآمد.
خصوصيات او همانند رفيق و همكارش (ابوبكر) بلكه نقاط ضعفش بيشتر از او بود.
عمر، در سن بيست و نه سالگى ، در مكه ، مسلمان شد. از افتخاراتش اين بود كه پدر حفصه (يكى از نه زن پيامبر) است .
او، مردى بى سواد و بى اطلاع بود و اين مطلب را دانشمندان شيعه و سنى در كتاب هاى خود با مدارک لازم ، ضبط كرده اند. اينک چند نمونه آن را از زبان دانشمندان سنى بشنويد:
1. جوانى ، به اتفاق زنى به مسجد آمدند. جوان ادعا مى كرد كه اين زن ، مادر من است و لى آن زن منكر بود و مى گفت : من شوهر نكرده ام و اين جوان دروغ مى گويد. او پسر من نيست .
خليفه (عمر) از جوان ، مطالبه شاهد كرد. جوان گفت : شاهدى ندارم ! زن براى اثبات ادعاى خود، چند نفر ار حاضر كرد و همه شهادت دادند كه اين زن ازدواج نكرده و جوان دروغ مى گويد.
خليفه دستور داد جوان را - به واسطه ادعاى دروغينش - شلاق بزنند. مأمورين ، جوان را براى اجراى دستور خليفه از مسجد بيرون بردند. در بين راه على (ع ) به آن ها برخورد و چون از موضوع مطلع شد، آن ها را به مسجد برگردانيد و به آن زن فرمود: درباره اين جوان چه مى گویى ؟
گفت : او دروغ مى گويد. پسر من نيست !
على (ع ) رو به جانب جوان نمود و گفت : حالا كه او تو را انكار مى كند. تو نيز او را انكار كن و بگو مادر من نيست . جوان گفت : اى پسر عموی پيامبر! او مادر من است . چگونه انكار كنم ؟! فرمود: انكار كن و ناراحت نباش . من پدر تو و حسن و حسين برادران تو هستند.
جوان گفت : من هم انكار مى كنم . خير. او مادر من نيست .
على(ع)همراهان آن زن را مخاطب قرار داد و پرسيد: آيا فرمان من درباره اين زن مورد تأييد شما هست ؟ گفتند: آرى و درباره همه ما فرمان تو نافذ است .
در اين هنگام على (ع ) رو به حضار كرد و گفت : من همه شما را گواه مى گيرم كه اين زن را به ازدواج اين جوان - كه هيچ نسبتى باهم ندارند - در آوردم و از اين لحظه آن ها با يكديگر زن و شوهر خواهند بود. سپس دستور داد كيسه پولى آوردند و چهار صد و هشتاد درهم شمرد و ان را به عنوان مهر زن پرداخت و به جوان گفت : دست همسرت را بگير و برو، و ديگر نزدما نيا مگر اين كه عروسى كرده باشى !
بهت و حيرت عظيمى حضار را فراگرفته بود. هيچ كس سخنى نمى گفت . جوان از جا برخاست كه با همسر جديدش بروند. مردم مى خواستند متفرق شوند. ناگهان فرياد آن زن بلند شد. گفت : يا اباالحسن ! به خدا پناه مى برم.اين ازدواج مرا به آتش غضب خدا خواهد سوزانيد. به خدا قسم او پسر من است .
فرمود: چطور؟!
زن گفت : پدر اين جوان ، مردى سياه و زنگى بود. خواهران من ، مرا به عقد او درآوردند. من به اين جوان حامله شدم . آن مرد در يكى از جنگ ها كشته شد و من پس از وضع حمل ، بچه را به يكى از قبایل صحرانشين سپردم . او در آنجا بزرگ شد و اينک براى من ناگوار بود كه او را به خودم نسبت دهم . بدين جهت فرزندى او را منكر شدم .
على (ع ) دستور داد، جوان را از نظر نسب ، به مادرش ملحق ساختند و نسبش را ثبت نمودند.
2. زن ديوانه اى را به حضور خليفه (عمر) آوردند. آن زن مرتكب زنا شده بود. عمر دستور داد سنگسارش كنند. مأمورين ، او را به محل سنگسار بردند تا حكم را درباره اش اجرا كنند.
در اثناى اجراى حكم ، على (ع ) رسيد. او را از دست مأمورين نجات داد و آزادش كرد. چون جريان را به اطلاع خليفه رساندند، گفت : على بدون جهت كارى نمى كند. و دليل اين كار را از آن حضرت پرسيد. على (ع ) فرمود: اين زن ديوانه است و پیامبر اكرم (ص ) فرمود: تكليف از ديوانگان برداشته شده تا شفا حاصل كنند.
عمر كه نزديک بود، بدون جهت ، و تنها به واسطه بى اطلاعى از احكام خدا، زنى را به كشتن دهد، بى اختيار گفت :
لو لا على لهلك عمر.
يعنى : اگر على نبود، قطعا عمر به هلاكت رسيده و گرفتار غضب خداوند شده بود.
3. زن حامله اى را به حضور خليفه (عمر) آوردند. اقرار به زنا نموده بود. عمر دستور داد سنگسارش كنند. على (ع ) پس از اطلاع از جريان او را به مسجد برگردانيد و به عمر فرمود: اگر تو در كشتن اين زن مجازى ، در قتل طفلى كه در رحم دارد، مجاز نيستى . و گويا در مورد اقرار اين زن هم او را تهديد كرده و ترسانيده اى ؟! عمر گفت : آرى چنين بوده است . فرمود: مگر نشنيدى كه پیامبر اكرم (ص ) تصريح نمود كه اگر كسى با تهديد اقرار كرد، حد بر او جارى نمى شود و اساسا اقراريكه با شكنجه و زندان و تهديد واقع شود، اقرار نيست .
عمر دستور داد زن را آزاد كردند و گفت : زنان جهان عاجزند از اين كه فرزندى چون على بن ابيطالب به دنباى بشريت تحويل دهند. اگر على نبود به هلاكت و گمراهى افتاده بودم .
4. دو نفر مرد به زنى از قريش مراجعه كردند و صد دينار نزد او امانت گذاشتند و گفتند: هرگاه ما دو نفر، باهم نزد تو آمديم پول را بده ، و اگر يكى از ما به تنهایى نزد تو آمد، نپرداز.
يک سال از اين جريان گذشت . يكى از آن دو نفر به آن زن مراجعه كرد و گفت : رفيقم از دنيا رفت . صد دينار را به من تسليم كن . زن از دادن پول خوددارى كرد ولى مردک با اصرار و فشار، پول را از او گرفت و رفت .
سال بعد، دومى آمد و پول را از آن زن مطالبه كرد. زن گفت : رفيقت آمد و خبر مرگ تو را آورد و من پول ها را به او دادم . نزاع بالا گرفت و مخاصمه را به حضور خليفه (عمر) بردند. عمر گفت : به نظر من ، زن ضامن است و مى خواست زن را محكوم كند.
زن گفت : تو را به خدا قسم درباره ما حكم نكن و بگذار على ابيطالب در اين مسئله قضاوت كند! به دستور خليفه آنها را به پيشگاه على (ع ) بردند. چون جريان را به عرض رسانيدند. على (ع ) دانست كه اين دو مرد، حيله كرده اند و طبق نقشه قبلى اين كار را انجام داده اند. به همین دلیل به جانب آن مرد متوجه شد و گفت : مگر شما به اين زن نگفته ايد كه براى دريافت پول ، بايد تو و رفيقت با هم مراجعت كنيد؟ گفت : بلى . گفته ايم . فرمود: اينک پول شما نزد من حاضر است . برو رفيقت را بياور تا تسليم كنم .
وقتى عمر از قضاوت اميرالمؤ منين (ع ) مطلع شد، گفت : خدا مرا بعد از على بن ابيطالب زنده نگذارد!
اين نمونه اى بود از بى اطلاعى خليفه از مسایل دينى و احكام الهى و براى اين كه از موضوع خارج نشويم ، به همين چند داستان اكتفا كرديم و البته دلایل فراوانى در دست است كه همه ، از جهل و بى خبرى او حكايت مى كنند.
از ساير فضایل و مكارم نيز، متأسفانه خليفه چيزى احراز نكرده و در هيچ مرحله از مراحل حيات خود، نقطه درخشانى نداشته است .
در جنگ هاى اسلامى ، شجاعتى از خود نشان نداده و در بسيارى از غزوات - به تصريح شيعه و سنى - فرار كرده و جان خود را از خطر رها کرده است.
اشتباهات زندگيش بى حساب بود و هر اشتباهى كه مى كرد، بلافاصله زبان به معذرت مى گشود و درست همان گونه بود كه على (ع ) در وصفش مى گويد:
يكثر العثار فيها و الاعتذار منها.
زندگانيش غرق در خطا و معذرت بود. پشت سر هم لغزش مى كرد و پى در پى عذر مى خواست . نه آن اندازه علم داشت كه اشتباه نكند و نه : شهامت داشت كه به جهل خود اعتراف كند.
در داستانهایى كه قبلا برایتان گفتیم(از داستان های همین وبلاگ) اين مطلب به خوبى ديده مى شود.
او، صريحاً مى گفت : بيعت ابوبكر كارى بود بى اساس كه بدون تدبر واقع شد. و حتى مى گفت : اگر در آينده كسى به اين ترتيب از مردم بيعت بگيرد،سر از تنش جدا کنید.
ولى در عين حال ، ابوبكر را خليفه مى شمرد و مردم را با زور تهديد و حتى با كشيدن شمشير به پاى منبر ابوبكر مى برد تا جبرا با او بيعت كنند. يعنى آن كار بى اساس و بى تدبر را تقويت نمايند.
او، معتقد بود كه خليفه ، بايد به صلاح ديد مردم و حزب های امّت انتخاب شود، ولى خودش بدون مراجعه ، با آرا مسلمانان و تنها با وصيت ابوبكر بر مسند خلافت تكيه زد و نام خود را اميرالمؤمنين گذاشت .
او، بنى اميه را كه خطرناک ترين دشمنان اسلام و پیامبر اكرم (ص ) بودند، بر كرسى فرمانروایى نشاند و زمينه فسادهاى آينده آنها را فراهم نمود.یزید بن ابوسفيان را حاکم شام کرد،و پس از مرگ او، برادرش معاويه بن ابوسفيان را به جاى او فرماندار شام نمود و بدين ترتيب با دست خودش ، بناى حكومت جور و فساد را پى ريزى كرد.
او، در هنگام مرگ مسئله خلافت را در ميان شش نفر، قرار داد كه پس از تبادل نظر، از بين خود يكى را انتخاب و با او بيعت كنند. شش نفر مذكور عبارت بودند از:
1. على(ع). 2. طلحه . 3. زبير. 4. عثمان . 5. عبدالرحمن بن عوف . 6. سعد بن ابى وقاص .
و الله انى لاعلم مكان الرجل ، لو وليتموه امركم لحملكم على المحجة البيضاء.
من درجه اين مرد (على ) را خوب مى دانم . به خدا قسم اگر او خلیفه شود، امت را به راه راست هدايت خواهد كرد.
عبدالله گفت : پدر جان ! با اين كه على را چنين شايسته مى دانى چرا او را به خلافت تعيين نمى كنى ؟! عمر جواب داد:
اكره ان يتحملها حيا و ميتا.
چه زنده باشم و چه مرده ، بر من ناگوار است كه على بر مسند خلافت بنشيند.
عمر، در تعيين شوراى خلافت ، مقاصدى داشت و كسانى را در برابر على (ع ) قرار داده بود كه به قرار خودش صلاحيت نداشتند.
به طلحه گفت:پیامبر اكرم (ص ) وقت وفاتش ، بر تو خشمگين بود. بنابراين شايسته خلافت نيستى .
به زبير گفت : تو مردى خسيس هستى و به كار خلافت نمى آیى .
به عثمان گفت : تو از قدرت خلافت ، سو استفاده خواهى كرد و بنى اميه را به جان و مال مردم مسلط خواهى کرد و مردم را به از خود خسته خواهی کرد.
به عبدالرحمن بن عوف گفت : تو مرد ضعيفى هستى و قدرت خلافت را ندارى . به سعدبن اى وقاص گفت : تو مرد جنگ هستى ، نه مرد خلافت و علاوه بر آن خون (بنى زهره ) در بدن تو جريان دارد. يعنى از قريش نيستى .
اين افراد را با اقرار به اينكه شايسته خلافت نيستند، براى خلافت نامزد نمود و دستور داد كه رئيس شرطه (محمد بن سلمه ) و پنجاه نفر اعوان او، مراقب اين شش نفر باشند و به آنها سه يا شش روز مهلت دهند. اگر مدت مهلت به پايان رسيد و اين افراد توافقى نكردند و كسى را از بين خود انتخاب ننمودند، همه را گردن بزنند.
پنج نفرى كه عمر، در برابر على (ع ) قرار داد، كسانى بودند كه امكان نداشت على به خلافت برسد. زيرا وجود سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف و عثمان براى چرخاندن كار به ضرر على (ع ) كافى بود چه ، هر سه از مخالفين او بودند.
نتيجه شوم ديگرى كه عمر، از اين شورا گرفت ، منحرف نمودن زبير از على (ع ) بود. زيرا زبير عمه زاده امام على(ع) و از ياران و معتقدين امام علی(ع)بود و در روز سقيفه ، به حمايت از على ، شمشير كشيد و در تشييع جنازه حضرت زهرا(ع) شبانه شركت داشت .
وقتى عمر، شوراى خلافت را از شش نفر كه يكى از آنها زبير بود، تشكيل داد، زبير خود را كفو و مانند على در خلافت ديد. از آن روز با طمع به مقام خلافت رفتار خود را با امام علی(ع)خیلی بد کرد.
در جنگ جمل هم كه زبير بيعت خود را كه با على(ع)نموده بود، شكست . نتيجه تدبيرى است كه خليفه دوم در تشكيل و تركيب شورى ، به منظور محروم نمودن على(ع)از حقش به كار برد.
بارى ، براى عمر مسلم و قطعى بود كه نتيجه كار شورى ، خلافت عثمان و محروميت امام على(ع)است ، و خلافت عثمان راه را براى تسلط بنى اميه و معارضه معاويه با على و غلبه بنى اميه بر بنى هاشم ، هموار مى سازد.
اگر چه شوراى خلافت ، آخرين لغزش هاى عمر بود، ولى اين لغزش آن قدر رسوا و نكبت بار است كه با هيچ يک از لغزش هاى او قابل مقایسه نيست .
عثمان پسر عفان ، از خاندان بنى اميه و مردى تاجرپيشه بود و بزازى مى كرد. در مكه مسلمان شد و با مهاجرين به مدينه هجرت كرد. امتيازى كه عثمان بر ابوبكر و عمر دارد، مساله قريشى بودن اوست .
به گفته ی دانشمندان و مورخين،عثمان از نظر اطلاعات دينى،حتى از دو رفيقش (ابوبكر) و(عمر) هم پایين تر بود.
لغزش هاى او، به حدى است كه براى ما در اين كتاب ، فرصت بيان همه آنها نيست و همين اندازه كافى است بدانيم كه لغزش ها و رسوایى هاى او مسلمانان را وادار كرد،انقلاب كنند و در نتيجه آن انقلاب،عثمان به قتل رسید.
یکی از مهم ترین دلایل قیام بر علیه عثمان این بود که مروان بن حکم-دامادش را که از جامعه ی مسلمانان به واسطه ی پیامبر اخراج شده بود-وزیر خود کرده بود.
او، در نتيجه شوراى عمر، خليفه شد. و هنگامى كه مردم با او بيعت كردند، آن قدر ذوق زده شده بود كه هنوز بر منبر نرفته و خطبه اى نخوانده ، يک راست به خانه خود رفت . تمام افراد بنى اميه كه در مدينه سكونت داشتند، در خانه او به عنوان تبريک حضور يافتند. عثمان دستور داد در خانه را بر روى ابوسفيان بن حرب،يعنى همان مرد پليدى كه در بسيارى از جنگها، عليه السلام و مسلمانان و پیامبر(ص)فرمانده سپاه كفار بود، يعنى همان كسى كه خون صدها شهيد مسلمان را به گردن داشت . آرى ، اين ابوسفيان با آن گذشته ی تباهش فرياد زد:
اى فرزندان اميه ! همان طورى كه بچه هاى كوچه با توپ ، بازى مى كنند، شما هم با خلافت بازى كنيد و دست به دست بگردانيد. قسم به آن كه ابوسفيان به او قسم مى خورد! نه عذابى ، نه حسابى ، نه بهشتى و نه دوزخى ، نه رستاخيزى و نه قيامتى در كار است و همه اين حرفها دروغ و بى اساس است .
با اين كه اين سخنان ، كفر خالص خالص بود و بر عثمان كه اينک خود را جانشین پيامبر مى داند، واجب بود او را به دست جلاد بسپارد تا گردنش را به جرم کفر ورزی بزند، ولى چون ابوسفيان ، شيخ بنى اميه و مورد احترام عثمان بود از او درگذشت و هيچ اقدامى نكرد.
او، عبيدالله بن عمر را كه قاتل سه نفر بى گناه ، بود، يعنى هرمزان والى خوزستان شاهزاده مسلمان ايرانى و يک دختر كوچک و غلام سعد بن ابى وقاص را كشته بود، و مطابق مقررات اسلام بايد اعدام شود،را بخشید و به اين ترتيب ، قاتلى كه دو مرد مسلمان و يک كودک را بدون هيچ مجوزى كشته بود، از قصاص نجات يافت و علمأ سنى هم اعتراف دارند كه اين قضاوت . اولين قضاوت ظالمانه و نامشروع عثمان در ايام خلافتش شمرده مى شود.
هنوز سال اول خلافتش به پايان نرسيده بود كه انحرافات شديد او، شروع شد. وليدبن عقبه را كه از جانب مادر، برادرش بود، فرماندار كوفه كرد. وليد مردى فاسق و فاجر و همیشه مست بود و در كوفه كار زشت و رسوایى را به جایى رسانيد كه يک روز صبح ، در حال مستى به مسجد اعظم رفت و در محراب،به عنوان امامت بر مردم نماز خواند ولى آن چنان مست بود كه نماز صبح را چهار ركعته خواند.
دو نفر از حاضرين جلو رفتند و از مستى او استفاده كرده ، انگشتر او را از دستش درآوردند و به عنوان مدرک جرم ، به مدينه نزد عثمان بردند و شكايت كردند. عثمان نه تنها به شكايت آن ها توجه نكرد، نه تنها وليد را حد نزد، بلكه شكايت كنندگان را به عنوان اين كه بر امير خود تهمت زده اند، شلاق زد.
او، فدک را كه ابوبكر و عمر، ظالمانه از تصرف دختر پیامبر(ص)خارج ساختند، به مروان بن حكم بخشيد و تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز دست به دست،ميان فرزندان مروان مى گشت .
او، يک پنجم از بيت المال را به مروان بن حكم هديه كرد و آن راند شده پیامبر اكرم (ص ) را وزير خود گردانيد.
او، حكومت شام را به صورت يک حكومت خودمختار، به معاويه بن ابوسفيان واگذار كرد وبه وى اجازه داد كه در آن سرزمين وسيع هر كارى دلش مى خواهد انجام دهد.
او، حكومت كوفه را ابتدا به برادرش وليد بن عقبه و بعد به سعيد بن عاص واگذار كرد.حكومت مصر را به عبدالله بن ابى سرح كه در زمان پیامبر (ص)از اسلام برگشت . کافر و آن حضرت خونش را هدر كرده بود،چون بردار رضاعيش بود، هديه كرد.
او، عبدالله بن عامر اموى ، پسر عموى خود، را فرماندار بصره و كشور پهناور ايران نمود. تا به ميل خود هركارى مى خواهد بكند.
او، يعلى بن اميه را - چون از بنى اميه بود - بر سر مردم يمن مسلط ساخت و حاكم آن كشور نمود.
او، سيصد هزار درهم صدقات طايفه قضاعه را يكجا به حكم بن ابى العاص -رانده شده پيغمبر - بخشيد.
او، خمس غنيمت هاى افريقيه را كه پانصدر هزار دينار بود، به مروان بن حكم - پسر عمو و داماد خودش-بخشيد.
ابوموسى اموال بى شمارى از درآمدهاى كشور عراق ، به مدينه آورد.
عثمان تمام آن اموال را ميان بنى اميه تقسيم كرد.
او، سيصد هزار درهم به حارث بن حكم - برادر مروان - بخشيد.
او، به سعيد بن عاص اموى ، يكصد هزار درهم بخشيد.
على (ع ) و جمعى از بزرگان صحابه با او صحبت كردند و صداى اعتراض مردم رابه گوش او رساندند. عثمان در جواب گفت ، او با من قرابت و خويشاوندى دارد!!!
او، به عبدالله بن خالد اموى سيصد هزار درهم و به ساير مردان طايفه عبدالله،هر يک صد هزار درهم بحشید.
او، دويست هزار دينا به ابوسفيان بن حرب بخشيد.
اين ها نمونه هایى از بخشش هاى عثمان كه از بيت المال مسلمانان انجام مى گرفت بود و به طور خلاصه بايد بگویيم در اثر خلافت عثمان ، جمعى از سرشناسان و كسانى كه اهل زد و بندهاى سياسى و قادر بر اخلال گرى و خراب كارى بودند، توانستند ثروت هاى بى شماری برای خود جمع کنند.
زبير بن عوام - از بركت بخشش هاى عثمان - داراى ثروتى افسانه اى شده بود. يازده خانه در مدينه ، دو خانه در بصره ، يک خانه در كوفه و يک خانه در مصر داشت . داراى چهار زن بود كه پس از مرگ او - پس از اخراج ثلث - به هر يک،یک ميليون و دويست هزار درهم ارث رسيد و مجموع ثروت او را پنجاه و نه ميليون و هشتصد هزار درهم ثبت كرده اند.
طلحه بن عبيدالله نيز از بذل و بخشش هاى عثمان بى بهره نماند. و مورخين املاک و اموال او را - در روز مرگش - سى ميليون درهم نوشته اند.
عبدالرحمن بن عوف هم ، بهره كاملى از عثمان برگرفت . او در هنگام مرگ ، داراى هزار شتر، سه هزار گوسفند، صد اسب و يک مزرعه بزرگ و قابل ملاحظه بود.
سعد بن ابى وقاص نيز از بذل و بخشش های عثمان بهره مند بود. او كاخى مجلل براى خود ساخته بود و وقتى چشم از جهان پوشيد، دويست و پنجاه هزار درهم از او ميراث باقى ماند.
يعلى بن اميه نيز كه مشمول مراحم عثمان بود، در هنگام مرگ داراى پانصد هزار دينار نقد و يكصد هزار دينار هم قيمت املاک و مطالبات او بود.
زيدبن ثابت كه از فدایی ها و محافظين عثمان بود، وقتى از دينا رفت - بنا به نقل مسعودى - به قدرى طلا و نقره از او باقيمانده بود كه آنها را با تبر مى شكستند و ساير اموال و املاک او، جداگانه به حساب آمد و بالغ بر صد هزار دينار بود.
اين ها نمونه اى از بذل و بخشش هاى عثمان نسبت به ديگران بود و امام خودش چگونه از اموال مسلمين استفاده مى كرد و زندگانى شخصى خليفه چگونه مى گذشت ، اين مطلبى است كه بايد به مدارک تاريخى مراجعه كنيم و گوشه اى از آن را نشان دهيم .
عثمان برخلاف روش رسول اكرم (ص ) و حتى برخلاف رفتار همكاران خود - ابوبكر و عمر - لباسى مانند پادشاهان مى پوشيد و بر روى لباس هايش لایه اى از خز در بر مى كرد كه قيمت آن ، به تنهایى يكصد دينار طلا بود.
قسمت مهمى از زيورها و جواهرات بيت المال را - كه از غنایم جنگى بود - به خانواده خود بخشيد بود.
مقدار زياد از اموال بيت المال را صرف ساختن يک خانه مجلل و كاخ باشكوه ، براى خودش كرده بود.
روزى كه عثمان كشته شد، مبلغ سى ميليون و پانصد هزار درهم ، يكصد و پنجاه دينار پول نقد نزد خزانه دارش موجود بود. هزار شتر در ربذه و املاكى در نقاط مختلف داشت كه دويست هزار دينار قيمت آنها بود. علاوه بر آنها تعداد هزار نوکر داشت .
آن چه تا اين جا ذكر كرديم ، ارقام و آمارى است كه مورد تأييد مورخين شيعه و سنى است و بهتر آن است كه سخن را با يک جمله از سخنان امام على(ع)كه درباره عثمان فرموده و در همين جمله ، همه گفته ها خلاصه مى شود، خاتمه دهيم آن حضرت در خطبه شقشقيه چنين مى گويد:
الى ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه بين نثيله و معتلفه ، و قام معه بنو ابيه يخضمون مال الله خضم الابل نبتة الربيع .
يعنى : نفر سوم (عثمان ) برخاست (و خلافت را اشغال كرد) در حالی كه هر دو طرف خود را پر از باد كرده بود و فرزندان پدرش (بنى اميه ) با او هم دست شدند. مال خدا(بيت المال ) را مى خوردند. مانند شترى كه علف هاى بهارى را با ميل و رغبت مى خورد.
اين لغزشها و اين بذل و بخشش هاى بى مورد، اين تقسيم كشور اسلامى ميان بنى اميه ، اين محروم ساختن عامه مردم از حقوق حقه خود و اين بى توجهی به احكام خدا،باعث شد كه مردم مسلمان و علاقه مندان به اسلام ، زبان به اعتراض بگشايند.
از كسانى كه چندين مرتبه عثمان را نصيحت كرد و او را از عاقبت كار بيم داد، امير المؤمنين على(ع)بود. ولى عكس العمل ، جز تمسخر و بى توجهی از طرف عثمان ديده نشد.
ابوذر غفارى كه از اصحاب بزرگوار پیامبر اكرم (ص ) بود، او را اندرز داد. ولى عثمان او را به شام و سپس به ربذه تبعيد كرد و اين تبعيد منجر به مرگ اين مرد عالى مقام شد.
عمار ياسر، به خانه او رفت و با او درباره اشتباهاتش سخن گفت . ولى عثمان به اتفاق غلامانش او را مضروب و پشت و پهلويش را با لگد درهم كوبيدند كه در نتيجه،مدتى بى هوش بود و مبتلاى به فتق شد.
بى عدالتى ها و انحراف هاى عثمان ، كار خود را كرد .از مصر و عراق ، گروه هایى به مدينه آمدند. چند روزى به مذاكره گذشت و چون به كلى از عثمان نااميد شدند، دست به انقلاب زدند و او را به قتل رساندند.
درست است كه پس از قتل عثمان ، مردم دست از على برنداشتند و او را با اصرار، به قبول خلافت وادار كردند. ولى آيا ديگر امكان داشت كه على(ع) بتواند، حقايق اسلام را مورد اجرا قرار دهد؟! البته نه ، زيرا سركشان و منحرفينى كه ترتبيت شده دوران خلفا بودند، از گوشه و كنار سر برداشتند و با على(ع)به مخالفت برخاستند.
طلحه و زبير با همكارى عايشه (دختر ابوبكر) دست به آشوب و فتنه زدند و جنگ جمل را بر پا نمودند.
معاويه در شام به مبارزه با اميرالمؤمنين(ع) برخاست و جنگ صفين را به وجود آورد.
خوارج نهروان ، ضربه ديگرى برخلافت على(ع)زدند. و بالاخره ، كار به مراد بنى اميه خاتمه يافت.امام على(ع)با توطئه ی چند تن از خوارج ، به شهادت رسيد. معاويه روزبه روز با نيرنگ هاى خود پايه هاى خلافت ، يا به عبارت صحيح تر، پايه هاى سلطنت خود را محكم تر ساخت . چه خون هاى پاكى كه به دست او و كمک يارانش به خاک ريخت . چه اموالى از مسلمانان به غارت رفت .
او زمينه را براى سلطنت پسرش يزيد، آماده كرد. چه جناياتى كه يزيد در دوران كوتاه حكمراني خویش مرتكب نشد و چه خون هایى كه نريخت ؟!
به دنبال او، مروان ها، عبدالملک ها، وليدها و يزيدها بر مسند خلافت تكيه زدند. كسانى كه همیشه مست،زانى،جانى و به تمام ناپاكى هاى آلوده بودند.
آرى.جايگاه پیامبر اكرم (ص ) و منبر پيامبر عظيم الشأن اسلام ، به دست چنين تبه كارانى افتاد و فساد و بدبختى دامن گير مسلمانان شد.
والسلام