راهنما

 

باسلام

بازدید کننده ی گرامی:

برای خواندن مطالب این وبلاگ به قسمت  «داستان ها» مراجعه کنید و داستان مورد نظر خود را انتخاب کنید.ضمناً برخی دیگر از مطالب درقسمت «دیگر مطالب همین وبلاگ به جز داستان ها» در مورد قرآن وجود دارد.هم چنین خواهشمندیم که در نظرسنجی وبلاگ نیز شرکت کنید و دیدگاه خود را در مورد مطالب این وبلاگ بفرستید.

برای رویت متن قرآن کریم اینجا را کلیک کنید.

 این وبلاگ پس از حدود 5سال درحال تحول و ویرایش است و به زودی تغییر خواهد کرد.

فرمول جالب در مورد قرآن

طرز پیدا کردن صفحه ی شروع هر جزء قرآن کریم:

۲*(۱-شماره ی جزء)

عدد دو را بعد از رقم یکان اضافه می کنیم.

مثال:

صفحه ی شروع جزء ۱۲ قرآن کریم را بیابید؟

۲۲=۲*(۱-۱۲)

حال ۲ را اضافه می کنیم

صفحه ی شروع جزء:۲۲۲

نکته:این روش در قرآن ها ی ۶۰۴ صفحه ای جواب می دهد.

فتح مكه

فتح مكه

پيمان صلح حديبيه كه در سال هفتم هجرت بين پیامبر اکرم(ص)و نماينده قريش به امضا رسيد بر مبناى جنگ نکردن باهم بسته شده بود در آن عهدنامه تصريح شده بود كه نه از طرف مسلمانان نسبت به قريش و وابستگان قريش تعرضى واقع شود و نه از طرف قريش نسبت به مسلمانان و هم پيمانان مسلمانان تجاوزى انجام گيرد.

دو قبيله در اراضى مكه سكونت داشتند، كه نام يكى خزاعه و هم پيمان پیامبر خدا بود و ديگرى طايفه كنانه كه تحت حمایت قريش قرار داشت .

يک روز مردى از طايفه كنانه ، اشعارى در مورد بد گویی از پيامبر اسلام سروده و در مجلسى مى خواند. يكى از افراد طايفه خزاعه كه وابسته به مسلمانان بود،جلو رفت و به آن شاعر اعتراض كرد. ولى شاعر گوش به اعتراض وى نداد و همچنان به خواندن اشعار خود پرداخت.جوان خزاعى كه سخت خشمگين شده بود،به وى حمله كرد و با مشت گره كرده خود،دهان و بينى او را درهم شكست .

طايفه كنانه از اين اهانتى كه با شاعر آن ها شده بود،خشمگین شدند ولى چون قدرت حمله به طايفه خزاعه را در خود نمى ديدند، محرمانه به مكه رفتند و از قريش در خواست کمک كردند.بزرگان قريش هم با اين كه پيمان عدم تعرض داشتند،به آن ها كمک مالى كردند و علاوه بر آن جمعى از سرگشان و فتنه جويان قريش مانند سهيل عمرو، عكرمة بن ابى جهل ، حويطب بن عبدالعزى ، صفوان اميه و مكرزبن حنص با لباس ناشناس و صورت هاى بسته به قبيله كنانه رفتند و داوطلبانه با عده اى از افراد آن قبيله،به طايفه خزاعه حمله بردند و بيست تن از خزاعه را به قتل رساندند و سپس به مكه برگشتند و اميدوار بودند كه اين خيانت براى هميشه پنهان بماند.

ابوسفيان كه از ديگران سياستمدارتر بود،سخت مضطرب شد و گفت بدون شک اين خبر به محمد خواهد رسيد و او هم قطعا خون بنى خزاعه را ناچيز نخواهد شمرد و ساكت نخواهد نشست.درست اين است كه من به مدينه بروم و با محمد گفتگو کنم و پيش از اين كه او از ماجراى اخير مطلع شود به هر ترتيبى شده پيمان را تمديد كنم .

ابوسفيان به دنبال اين تصميم ، به سوى مدينه رهسپار شد. ولى پيش از آن كه به مدينه برسد، بزرگان طايفه خزاعه به حضور پیامبر اکرم(ص) رسيدند و عمرو بن سالم كه رهبرى آن ها را بر عهده داشت،شرح پيمان شكنى قريش و حمله بنى خزاعه و قتل و غارت ايشان را به عرض رسانيد. پیامبر اکرم(ص) قول کمک به او داد.

به فاصله كوتاهى،يک هيئت ديگر از قبيله خزاعه به همراهى(بديل بن ورقا) خدمت پیامبر اکرم(ص)رسيدند و پیمان شكنى قريش و قتل و غارت خزاعه را به شرح دادند. پیامبر اکرم(ص)فرمود:خدا ياريم نكند اگر از يارى خزاعه دست بكشم.

از آن طرف ابوسفيان هم به مدينه وارد شد و ابتدا به خانه دخترش ام حبيبه كه همسر پیامبر اکرم(ع)بود رفت.روى خوشى از دخترش نديد و مورد تحقير واقع شد. نزد ابوبكر و عمر رفت كه آن ها با پیامبر اکرم(ع) صحبت كنند.حاضر نشدند.به على(ع)و فاطمه زهرا(س) پناه برد ولى هيچ يک پناهش ندادند. خودش به حضور پيامبر رفت.ولى آن حضرت رو از سخنش برگرداند و از مجلس خارج گرديد.

چون ابوسفيان از فعاليت ها و تلاش هاى خود نتيجه نگرفت،مدينه را ترک گفت و به مكه بازگشت .

پس از رفتن ابوسفيان، پیامبر اکرم(ع)به مسلمانان دستور داد خود را براى سفرى آماده كنند. هيچ كس از تصميم پیامبر اکرم(ع) مطلع نبود و یکی نمى دانست كه آن حضرت به كدام سمت خواهد رفت . ولى در عين حال كه هدفت و مقصد،بر هيچ كس معلوم نبود،احتمال قوى مى رفت كه مقصود حمله به مكه باشد.

حاطب بن ابى بلهقه كه از اصحاب پیامبر خدا(ص)بود،روى همين احتمال نامه اى به مكه ای ها نوشت و آن ها را در جريان كار گذاشت . نامه را به وسيله كنيزكى ارسال داشت. پیامبر اکرم(ع)،على(ع)را احضار كرد و چند نفر را با او همراه کرد و فرمود برويد در سرزمين خاخ.در داخل باغى،زنى را مى بينيد كه حامل نامه اى است براى سران قريش.نامه را از او بگيريد و خودش را رها كنيد.

على(ع)به همراه همراهانش به همان نشانى آمدند و به باغ رسيدند و كنيزک را يافتند. ولى او موضوع نامه را انكار كرد. اثاث او را بررسى كردند، نيافتند. على(ع)گفت به خدا قسم كه پيامبر اسلام دروغ نگفته،شمشير كشيد و به آن زن گفت:نامه را بده وگرنه بايد سرت را در اين جا بگذارى. كنيزک كه قاطعيت و خشم على را ديد، دست برد و از ميان گيسوان بافته خود نامه را بيرون آورد و تسليم نمود.

نامه را حضور پیامبر اکرم(ع)آوردند. آن حضرت حاطب-نويسنده نامه-را احضار كرد و پرسيد به چه منظور اين نامه را نوشتى؟گفت:ای رسول خدا(ص)به خدا قسم سوء نيتى نداشته ام.از اسلام روگردان نشده ام.به كفار قريش هم علاقه اى ندارم.ولى چون زن و بچه هاى من در مكه هستند، خواستم خدمتى به قريش كرده باشم تا نسبت به خانواده ی من خوش رفتار باشند. پیامبر اکرم(ع)عذر او را پذيرفت و از لغزش او درگذشت .

در خلال چند روز، مسلمانان براى سفر آماده شدند و از مدينه خيمه بيرون زدند. بسيج يک سپاه دوازده هزار نفرى،كار بى سرو صدایى نبود.ولى اين اقدام چنان محرمانه صورت گرفت كه كوچک ترين خبرى به مکه ای ها نرسيد. اگرچه اگر هم مطلع مى شدند،كارى از آن ها ساخته نبود و نيروى مقاومت و مبارزه را به هيچ وجه نداشتند.

سپاه اسلام در مرالظهران در يک منزلى مكه فرود آمد و تا آن لحظه قريش و اهل مكه در بى خبرى به سر مى بردند. ولى سراسر مكه را اضطراب و تشويش فراگرفته بود. سران قريش از آينده خود هراسان بودند و احساس مى كردند كه خطرى در پيش دارند. اما احتمال نمى دادند كه از طرف مدينه مورد حمله قرار بگيرند.

شب بيستم ماه رمضان بود. ابوسفيان به همراهى دو تن از دوستانش قدم زنان و صحبت كنان از دروازه مكه بيرون آمدند. مسافت زيادى از مكه دور شدند. روى تپه اى بلند رسيدند و ناگهان در پشت تپه منظره اى ديدند كه هر سه بر جاى خود خشک شدند. سراسر بيابان را خيمه هاى سربازان پركرده و در برابر هر خيمه آتشى افروخته شده و در آن تاريكى شب دورنماى آسمان پرستاره را پيدا كرده بود.

ابوسفيان از رفيقش پرسيد: چه خبر است و اين سپاه از كجا است؟

رفيقش گفت : به گمان من طايفه خزاعه هستند و مى خواهند به مكه شبيخون بزنند و انتقام بگيرند. ابوسفيان با تحقير گفت:خزاعه؟هرگز.اين نيرو و اين تجهيزات به طايفه قليل و ذليلى همچون خزاعه تعلق نخواهد داشت .

در اين موقع عباس بن عبدالمطلب كه بر مركب پيامبر اكرم(ص)نشسته و در آن بيابان جستجو مى كرد كه كسى را پيدا كند و به اهل مكه پيام دهد، بيايند و از پيامبر اكرم(ص)امان بخواهند،به آن ها برخورد و صداى ابوسفيان را شناخت.او را صدا زد.ابوسفيان نيز صدا عباس را شناخت و به سوى او آمد. با نگرانى پرسيد: چه خبر است ؟! عباس گفت : اينک پيامبر اكرم(ص)است كه با دوازده هزار مرد جنگى به سوى شما آمده است و شما را طاقت مقابله با آن هانيست.ابوسفيان پرسيد پس چه بايد كرد؟گفت:بيا پیش من سوار شود تا تو را به حضور پيامبر ببرم و برايت امان بگيرم .

ابوسفيان سوار شد و به اردوگاه اسلام آمد.عمر كه چشمش به او افتاد به واسطه سوابق عدواتى كه با وى داشت،خواست خود را به پيامبر اكرم(ص) برساند و اجازه كشتن او را بگيرد. ولى عباس پيش از او به عرض رسانيد كه من ابوسفيان را امان داده ام و تقاضا می کنم كه توجه بفرمایيد و امان مرا مورد قبول قرار دهيد.

پیامبر خدا به ابوسفيان فرمود:اسلام را بپذير تا سالم بمانى.ابوسفيان گفت با لات و عزى كه بت هاى محبوب و مورد احترام من هستند،چه كنم؟عمر گفت:

بر آن ها كثافت بريز.ابوسفيان با لحنى اعتراض آميز گفت:لعنت بر تو. چقدر بدزبان و زشت گویى؟چرا نمى گذارى با پسر عمويم صحبت كنم؟

سرانجام،ابوسفيان شب را در خيمه عباس به سر برد و بامداد به حضور پيامبر رفت و چاره اى جز قبول اسلام نديد. مسلمان شد و امان گرفت و به علاوه بنا بر تقاضاى عباس، پيامبر اكرم(ص)فرمود هر كس به خانه ابوسفيان پناه ببرد در امان خواهد بود.

سپس پيامبر اكرم(ص)دستور داد سپاه به طرف مكه حركت كنند و ابوسفيان را در سر راه لشكر در محل تنگى قرار دهند كه عظمت نيروى اسلام را خوب درک كند و ديگر خيال خراب كارى و آشوب طلبى در سر نپروراند.

دسته های مختلف سپاه اسلام از كنار ابوسفيان گذشتند و چشم او از ديدن آن همه سرباز مسلح و تجهيزات جنگى خيره شده بود. پس از آن ابوسفيان خود را به مكه رسانيد. قريش ديدند ابوسفيان سراسيمه مى آيد و از دور هم گرد و غبار سپاه،فضا را تيره و تار كرده است.از او پرسيدند: چه خبر؟

گفت:حالا محمد است با سپاهى مثل درياى بی كران فرا مى رسد. دانسته باشيد! هر كس به خانه من درآيد در امان است و هر كس سلاح جنگ از خود دور كند، در امان است و هر كس به خانه خود برود و در ببندد در امان است و هر كس به مسجد الحرام پناهنده شود در امان است .

در اين هنگام سپاه اسلام كه به دسته هاى مختلف تقسيم شده بودند،از دروازه هاى شمال و جنوبى و شرقى و غربى مكه وارد شدند و پيامبر اكرم(ص)در حالی كه به خواندن سوره فتح مشغول بود،به شهر مكه قدم گذاشت و يک سر به مسجد الحرام آمد. خانه خدا را طواف كرد و استلام حجر نمود و صدا به تكبير بلند كرد. به دنبال تكبير او تمام سپاهيان اسلام تكبير گفتند و نداى توحيد در سراسر شهر و دشت و بيابان طنين انداخت .

آن گاه پيامبر اكرم(ص)به شكستن بت ها و تطهير خانه خدا از آن آلودگی ها پرداخت.با چوب دستى خود آن ها را به زمين مى افكند و مى فرمود:

جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا و ما يبدى ء الباطل و ما يعيد.

بت هاى كه در دسترس بودند، همه سرنگون شدند و تنها چند بت بزرگ كه بر فراز خانه كعبه نصب شده بود، باقى ماند.

پيامبر اكرم(ص)به على(ع)دستور داد كه پاى خود را روى شانه او بگذارد و بالا رود و باقيمانده بت ها را بشكند. على(ع)مطابق دستور عمل كرد و بر شانه آن حضرت بالا رفت و بت ها را سرنگون ساخت.آن گاه براى رعايت ادب خود را بر زمين افكند و تبسمى نمود. پيامبر اكرم(ص)دلیل تبسم را پرسيد.گفت:ای پیامبر خدا از جایى بسيار بلند خود را بر زمين افكندم و آسيبى نديدم!فرمود: چگونه آسيب ببينى در حالی كه محمد تو را برداشته است و جبرئيل تورا فرو گذاشته است.

سپس كليد خانه كعبه را گرفت و در را گشود و دستور داد تمام عكس ها و تصويرهاى انبيا و فرشتگان را كه به دست مشركين در خانه خدا کشیده شده بود،محو كردند.

در همان حال كه پيامبر اكرم(ص)سرگرم شكستن بت ها بود،بزرگان قريش و سركشان مكه در برابر مسجد الحرام با قلبى لرزان و هراسان صف كشيده و در انتظار سرنوشت نا مشخص خود بودند.

لحظات حساسى است . در اين لحظات بايد سرنوشت اين گروه تعيين شود. يک اشاره كافى است كه به زندگى آن ها پایان دهد.اين جماعت،درگذشته كج روى ها كرده اند. پيامبر اسلام را شكنجه ها داده اند. جنگ ها و فتنه ها برپا كرده اند و خون ها ريخته اند. اگر پيامبر اكرم(ص)از آن ها انتقام بگيرد، كارى عادلانه كرده است . ولى بايد منتظر باشند تا پيامبر اكرم(ص)درباره آن ها چه گويد و چه دستور صادر كند.

در آن وقت پيامبر اكرم(ص)برابر صف قريش آمد و به آن ها فرمود:درباره خودتان چه مى گویيد و از من چه انتظارى داريد؟گفتند:سخن به خير مى گویيم و انتظار خير مى بريم . برادر بزرگوار و برادرزاده بزرگوارى هستى و اينک بر ما دست يافته اى . پيامبر اكرم(ص)به حال آن ها متأثر و چشمانش پر از اشک شد.مکه ای ها نيز با صداى بلند گريستند. پيامبر فرمود: من همان سخن گويم كه برادرم يوسف گفت :

لاتثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين .

باكى بر شما نيست . خداوند شما را مورد بخشش قرار مى دهد و او بخشنده ترين بخشندگان است . برويد شما را آزاد كردم .

چون هنگام نماز رسيده بود، بلال مؤذن مخصوص پيامبر بر بام كعبه اذان گفت و پيامبر اكرم(ص)نماز را به جماعت به جا آورد.پس از آن گروهى از قريش با ميل و رغبت به حضور پيامبر رسيدند و اسلام را پذيرفتند و بيعت كردند و چون نوبت بيعت به زنان رسيد، پيامبر اكرم(ص)دست در قدح آبى زدند و آن را ميان بانوان فرستادند و فرمودند:هر كه مى خواهد با من بيعت كند، دست در اين قدح بزند زيرا من با زنان دست نمی دهم.

به اين ترتيب مركز فعاليت هاى قريش-مكه-تسليم شد و آخرين اميد دشمنان اسلام به نااميد مبدل گرديد. در اين موقع زمزمه اى ميان جماعت انصار بوجود آمد. سر به گوشى باهم صحبت مى كردند كه اينک پيامبر اكرم(ص)به وطن خود بازگشت،آيا مارا رها مى كند و در مكه مى ماند يا با ما به مدينه می آید؟ پيامبر اكرم(ص)پرسيد:چه مى گویيد؟انصار از گفتن خوددارى كردند. ولى به اصرار آن حضرت مطلب را اظهار نمودند. فرمود: معاذالله . زندگى من زندگى شما است و مرگ من مرگ شما است . من شما را رها نمى كنم و در اين جا نمى مانم.انصار از اين مژده شاد شدند و پيامبر اكرم(ص)نيز به وعده خود وفا فرمود.

والسلام

يهود بنى قريظه

يهود بنى قريظه

روش پيامبر اسلام(ص)نسبت به ملت هاى غير مسلمان،عموماً روى اساس هم زيستى صلح آميز پى ريزى شده و به خصوص نسبت به كسانى كه با آن ها پيمانى داشت،به همه ی تعهدات خود عمل مى كرد.

تاريخ نشان نمى دهد كه حتى در يک مورد،پیامبر محترم اسلام(ص)قرارداد خود را نقص و پيمان شكنى كرده باشد. چگونه چنين كند در حالی كه يكى از اساسى ترين مقررات اسلام،وفاى به عهد و پاى بند بودن به تعهدات است.

اسلام وفاى به عهد را جزء صفات لازمه يک فرد با ايمان و مسلمان مى داند و پيامبر اسلام از همه ی مسلمانان در راه عمل كردن به مقررات قرآن جدى تر بود. اما در مورد يهوديان بنى قريظه مسئله صورت ديگرى به خود گرفت . آن ها با پیامبراکرم(ص)،هم پيمان بودند،ولى پيمان خود را شكستند و درست اين پيمان شكنى در وقتى اتفاق افتاد كه مدينه در محاصره نيروى خطرناک دشمن بود(درجنگ خندق).يعنى در زمانى كه اسلام و مسلمانان،حساس ترين لحظات زندگى خود را مى گذراندند و سرنوشت آن ها بسیار نا مفهوم و آينده ی آن تاريک به نظر مى رسيد.

درست است كه قریش شکست خورد و نيروى آن ها با ذلت از خاک مدينه خارج گرديد، ولى از كجا مى توان اطمينان پيدا كرد كه مجدداً سپاه مكه با نيروهاى ديگرى از دشمنان اسلام،مدينه را به محاصره نكشند؟و باز از كجا مى توان اطمينان يافت كه يهوديان بنى قريظه یک بار دیگر عليه اسلام با دشمنان همكارى نكنند؟

با توجه به اين نكات،مسئله ی يهود پيمان شكن را به درجه ی يک غده سرطانى بايد دانست كه در كنار مدينه قرار گرفته و هر لحظه امكان خطر و احتمال هم دستى با دشمنان مى رفت.اين جا است كه بايد اين عضو فاسد بريده شود و ريشه اين سرطان براى هميشه خشک گردد.

عصر همان روز كه تازه مدينه از محاصره قريش بيرون آمده بود،به فرمان پیامبراکرم(ص)سپاه مسلمانان به سوى قلعه بنى قريظه به حركت درآمد و نماز عصر را در كنار قلعه خواندند.

يهود بنى قريظه در محاصره قرار گرفتند و اين محاصره بنا به نوشته بسيارى از مورخان بين پانزده تا بيست و پنج روز طول كشيد.درهاى قلعه بسته بود و جنگ به وسيله پرتاب تير و سنگ جريان داشت .

کم کم يهود بنى قريظه از محاصره به تنگ آمدند و به مذاكره متوسل شدند. نتيجه مذاكره آن شد كه يک نفر را يهوديان به عنوان حاكم انتخاب كنند و يک نفر را هم پیامبراکرم(ص)برگزيند و حاکمان در مورد يهود و مسلمانان رأى دهند و طرفين در برابر راى آن ها تسليم باشند.

يهوديان پس از تبادل نظر،سعد بن معاذ را كه با آن ها سابقه دوستى داشت، انتخاب کردند.پيامبر اسلام هم به حكومت سعد بن معاذ راضى شد و وى به عنوان حاكم از جانب طرفين انتخاب شد.

سعد در عين حال با يهوديان سوابق دوستى داشت،مردى مسلمان و پايبند مقررات قرآن و علاقمند به حفظ حقوق مسلمانان بود و با توجه به وضع طرفين بايد قضاوتى كند كه عاقلانه باشد و اختلافات بعدى را نيز از بين ببرد.

سعد روى سكوى مخصوص حكومت ايستاد. صدها نفر از مسلمانان و يهوديان چشم به دهان وى دوخته بودند. زيرا هر چه از زبان او شنيده مى شد، حكمى قاطع و تغييرناپذير بود.

او در يک لحظه تمام اوضاع و احوال را در نظر گرفت و ارزيابى كرد و براى پايان دادن به مسئله يهود و رفع خطر آن ها،دو راه به نظرش رسيد:

يكى آن كه يهوديان راه اسلام را پيش گيرند و مانند تمام افراد مسلمانان از مزاياى اسلام و مصونيت هاى اسلامى برخوردار شوند. جانشان،مالشان و ناموسشان در پناه اسلام قرار گيرد و دولت اسلامى حافظ منافع آن ها باشد. اگر از اين راه نروند، هيچ طريقى وجود ندارد كه جلو خطر يهود را بگيرد و حتما بايد از بين بروند.

سعد با صداى بلند كه طرفين مى شنيدند،حکم خود را چنين بیان کرد:

حكم من اين است كه اگر يهوديان بنى قريظه مسلمان شوند،در پناه اسلام محفوظ باشند و اگر راه لجاجت را رها نمى كنند، به سوى نيستى و هلاكت رهسپار گردند.

يهوديان تسليم نشدند و كيفر پيمان شكنى و ناجوانمردى خود را چشيدند و به اين ترتيب پايگاه مسلمانان(مدینه)از وجود چنين مولد فسادى نجات يافت.

                                                              والسلام

جنگ خندق

جنگ خندق

قريش تصميم گرفته است درخت توحيد را از ريشه در آورد. بت پرستان مكه آماده شده اند به هر قيمتى است از محمد(ص)و ياران او اثرى باقى نگذارند و به دنبال اين تصميم ، اقداماتى كرده اند. ولى اقدامات گذشته آن ها كه به صورت جنگ هاى بدر و احد بوده است،آن ها را به مقصد اصلى نرسانده است .

اگرچه از جنگ احد، قريشيان خوشحال برگشتند، ولى باز هم عقده قلبى آن ها باز نگرديد. زيرا هنوز پايگاه اسلام به جاى خود باقى است و محمد و يارانش به روش خود ادامه مى دهند.

چند تن از يهوديان مدينه ، از جمله : حى بن اخطب ، به مكه آمدند و با سران قريش ملاقات و مذاكراتى انجام دادند.

يهود اظهار داشتند: بايد يک اقدام همه جانبه براى ريشه كن ساختن اسلام انجام دهیم،كه در آن از قبیله های مختلف عرب كمک بگيريم و ما يهوديان هم آن چه قدرت داريم در اين راه به كار مى بریم. ابوسفيان و ساير اشراف قريش از اين پيشنهاد استقبال كردند و آمادگى خود را اعلام داشتند.

سپس يهوديان نزد طايفه غطفان رفتند و با آن ها نيز در اين باره مذاكره و موافقت آن ها را هم جلب نمودند.

چند روز به تهيه مقدمات گذشت و آن گاه سپاهى عظيم باتعداد ده هزار نفر جنگ جو،به فرماندهى ابوسفيان از مكه حركت كرد. در بين راه هم گروهى از قبیله های مختلف عرب به آن ها پيوستند و مانند سيلى خروشان،به طرف مدينه سرازير شدند.

خبر حركت سپاه مكه به پیامبر اکرم(ص)رسيد و با ياران خود در اين مورد به مشورت و تبادل نظر پرداخت.سلمان فارسى اظهار داشت : در كشور ما معمول است كه چون سپاهى عظيم به ما حمله كند، دورتادور شهر را خندق حفر مى كنيم كه دشمن نتواند از همه طرف ما را مورد حمله قرار دهد. پیامبر اکرم(ص)اين نظر را پسنديد و مسلمانان به رهبرى آن حضرت حفر خندق را آغاز كردند.

سپاه قريش موقعى به حدود مدينه رسيد كه مسلمانان از كار خندق فراغت يافته و مانعى بزرگ در سر راه دشمن به وجود آورده بودند. مكه ای ها از ديدن خندق دچار حيرت شدند. زيرا اين كار در بين عرب سابقه نداشت . ولى ندانستند كه اين نظريه به وسيله يک مسلمان ايرانى،يعنى سلمان فارسى اظهار و سپس مورد عمل قرار گرفته است .

جنگ جويان قريش،در نظر داشتند بدون پياده شدن در مدينه كار مسلمانان را يكسره كنند و برگردند. ولى در اين حال خود را ناچار ديدند كه خيمه ها بر سر پا كنند و مدينه را محاصره کنند.

حى بن اخطب،بار دیگر فعاليت خود را شروع كرد و براى ملاقات (كعب بن اسد) فرمانرواى يهوديان بنى قريظه،به پاى قلعه آن ها آمد. ولى كعب از پذيرفتن و ملاقات او امتناع نمود. حى بن اخظب دست بردار نبود و با هر نيرنگى بود، كعب را راضى كرد كه چند لحظه با او ملاقات نمايد. در اين ملاقات،حى بن اخطب گفت:براى تو عزت دنيا را آورده ام . كعب گفت:به خدا قسم كه تو ذلت و خوارى دنيا را آورده اى .

گفت:اينک قبیله های نيرومند قريش و غطفان با تصمیمی پایدار آمده اند كه از اين جا باز نگردند تا كار محمد و يارانش را خاتمه دهند. حال موقع آن است كه تو هم با ما هماهنگ شوى و ما را در اين راه كمک كنى.

كعب گفت : ما از محمد(ص)جز وفا و نيكى چيزى نديده ايم . ما را به حال خود بگذار و بيرون شو. اما حى بن اخطب ، به قدرى افسون و افسانه به گوش او خواند تا موافقتش را جلب نمود و عهدنامه عدم تعرضى كه با پیامبر اکرم(ص)امضا كرده بودند،پاره كرد.

اين خبر، يعنى خبر پيمان شكنى يهود بنى قريظه در اين موقع حساس،بر وخامت اوضاع مدينه افزود و مسلمانان را سخت نگران ساخت . زيرا اين مطلب از دو سوى بسیار اهمیت داشت.يكى آن كه نيروى قابل ملاحظه اى بر تعداد دشمنان مى افزود و ديگر آن كه زحماتى كه مسلمانان در حفر خندق متحمل شده بودند، بى اثر مى شد و دشمن مى توانست از طريق اراضى و قلاع بنى قريظه به آسانى وارد مدينه شود.

اولين ضربه به قريش :

روزهاى محاصره كم كم طولانی شد.سپاهيان مكه احساس خستگى كردند و از اين كه تاكنون نتيجه اى به دست نيامده افسرده خاطر شدند.

يكى از روزها (عمرو بن عبدود)،فارس يليل،به همراهى (منبة بن عثمان ) و (نوفل بن عبدالله )بر اسب هاى خود نشسته و از يكى از نقاط خندق،كه عرضش كمتر بود با يک پرش اسب،خود را به اردوگاه مسلمانان نزديک کردند. عمرو كه سوابقش در ميدان هاى جنگ بسیار درخشان و شجاعتش سراسر منطقه عربستان را فراگرفته بود، فرياد زد:

كيست كه به ميدان من آيد و با من زورآزمایى كند؟نفس در سينه مسلمانان

بند آمده و همه سر به زير انداخته بودند.

عمرو كه شايد بيش از ديگران دچار اضطراب و ترس شده بود، براى اين كه عذرى جهت ترس خود و سايرين بتراشد، شرحى درباره شجاعت عمرو و سوابق او به عرض رسانيد و بيشتر به وحشت و ترس مردم افزود.

پیامبر اکرم(ص)بى آن كه به سخنان بى مورد عمرو توجهى كند، يا به آن جوانى گويد، خطاب به مسلمانان كرد و فرمود: كيست كه به مبارزه اين بت پرست اقدام كند؟

در آن حال كه سكوت مرگبارى بر مردم حكومت مى كرد و از هيچ جا صدایى شنيده نمى شد،يک صدا،آرى فقط يک صدا از حنجره پاک و معصوم على(ع) به نداى پیامبر اکرم(ص)، جواب مثبت گفت ، او اظهار داشت :

يا رسول الله!من به ميدان او مى روم!هنوز پیامبر اکرم(ص)با ميدان رفتن على(ع)موافقت نكرده بود،كه مجدداً فریاد عمر بن عبدود از ميان ميدان شنيده شد كه مى گفت :

اوه.من كه از بس مبارز طلبيدم،صدايم گرفت.چرا كسى جواب نمى دهد؟اى پيروان محمد!مگر شما معتقد نيستيد كه اگر كشته شويد به بهشت مى رويد و اگر كسى را بكشيد، مقتول شما در دوزخ خواهد بود؟آيا هيچيک از شما ميل بهشت نداريد؟

ديگر باره على(ع)از جا برخاست و گفت:اى پیامبر خدا(ص)جز من كسى مرد ميدان او نيست .

پيامبر اسلام (ص ) موافقت فرمود و عمامه خود را بر سر على بست و زره خود را بر او پوشانيد و به او را به سوى ميدان فرستاد و در عقبش دعا كرد و پيروزى او را از خداوند درخواست کرد.

على(ع)با قدم هاى استوار به سوى ميدان شتافت و خود را به عمرو بن عبدود رساند و به اين بيان عربده هاى مستانه او را پاسخ داد:

آرام باش كه اينک جوابگوى تو بدون كوچكترين عجز به سوى تو آمد.

پاسخ دهنده تو فردى با ايمان است و پاداش خود را از خداوند مى خواهد.

من اميدوارم كه به زودى كنار نعشت زنان نوحه گربنشانم .

با ضربتى كه آوازه و داستانش در روزگارها باقى ماند.

پیامبر اکرم(ص)كه از دور ناظر روبرو شدن على(ع) و عمرو بود به يارانش چنين فرمود:

اينک عالى ترين مظاهر ايمان (على عليه السلام ) با خطرناكترين جرثومه هاى شرک و بى ايمانى (عمرو بن عبدود) در برابر هم قرار گرفتند.

عمرو كه هرگز باور نمى كرد جوانى به اين سن و سال جرئت ميدان او را داشته باشد، با حيرت پرسيد: كيستى اى جوان از خود گذشته؟فرمود:من على بن ابوطالب بن عبدالمطلب بن هاشم هستم .

عمرو كه با شنيدن نام على،خاطرات جنگ بدر و شجاعت بى نظير او را به یاد آورده بود، گفتارى دوستانه آغاز كرد كه شايد به این وسيله از جنگ على و چنگ مرگ نجات يابد.به همین دلیل با لحنى خودمانى اظهار داشت :

برادرزاده!واقعا حيف است مانند تو جوانى به دست من كه فارس يليلم مى گويند، به خاک و خون افتد، من هيچ وقت دوستى با پدرت ابوطالب را فراموش نمى كنم.درست اين است كه تو به جاى خودت بازگردى تا كسى ديگر به ميدان من آيد.

على(ع)گفت :

ولى مرا حيف نمى آيد كه فارس يليل به دست من از پاى درآيد و با شمشير من به خاک و خون افتد. ديگر آن كه اين سخنان را كنار بگذار و راجع به موضوع خودمان صحبت كن.من شنيده ام كه وقتى دست به پرده كعبه زده بودى ، با خداى خود پيمان كردى كه هر گاه در ميدان جنگ ، حريف تو، سه خواهش كند، اگر بتوانى هر سه و گرنه يک خواهش او را برآورى . عمرو گفت : چنين بوده است .

فرمود: اينک من از تو سه خواهش دارم و روى پيمان خودت ، بايد حداقل به يكى از آن سه عمل كنى .

گفت: سه خواهش تو كدام است ؟فرمود: اول آن كه دست از شرک و بت پرستى بردارى و راه توحيد و يكتاپرستى را برگزينى.محمد(ص)را پيامبر حق بدانى و در ميان جامعه مسلمانان با عزت و سعادت زندگى كنى .

گفت:برآورده کردن اين خواهش براى من غير ممكن است . دومى را بگو.

گفت:دوم آن كه از جنگ با ما بگذرى و از راهى كه آمده اى برگردى.ما را با اين اعراب خون خوار به حال خود بگذارى.اگر محمد(ص)بر حق نباشد، عرب ها كار او را خاتمه مى دهند و مسئوليت جنگ با او هم از شما برداشته خواهد شد.

عمرو گفت:اين پيشنهاد،عاقلانه و قابل پذيرش است.ولى متأسفانه براى من در اين موقع امكان پذير نيست.زيرا زن و مرد مكه مرا هنگام حركت به يكديگر نشان مى دادند و مى گفتند: (فارس يليل به جنگ محمد مى رود.) اينک اگر برگردم سيل ملامت و سرزنش از همه طرف به سوى من روان خواهد شد. بگو پيشنهاد سومت چيست؟

على(ع)گفت:سومين خواهشم آن است كه پياده شوى تا با يكديگر بجنگيم. زيرا من پياده هستم .

عمرو با يک جستن،از اسب پياده شد و در حالى كه از قوت قلب و صراحت لهجه على(ع)خشمگين بود،به سوى او شتافت و شمشير خود را بر سرش فرود آورد. اين ضربت آن چنان سهمگين بود كه سپر از هم دريد و مقدارى از سر على(ع)را شكافت .

على(ع)بدون درنگ،زخم سر خود را برق آسا بست و پيش از آن كه فرصت حمله مجدد به عمرو داده شود، با يک ضربه شمشير پاهاى او را قطع كرد.

تنه سنگين عمرو با شدت بر زمين افتاد. گرد و غبارى غليظ آن نقطه ميدان را فراگرفت.به طورى كه هيچ کدام از دو حريف ديده نمى شدند. آن چه بیشتر مردم احتمال مى دادند، پيروزى عمرو و كشته شدن على(ع)بود.

سكوتى پر حيرت بر دو سپاه مسلط گشته و همه در انتظار نتيجه جنگ بودند. لحظه اى به اين صورت گذشت . ولى ناگهان نداى الله اكبر در دشت و بيابان طنين انداخت . اين ندا، نداى على بود.

نسيم ملايمى وزيد.گرد و خاک را به يک سو كشاند. وضع ميدان روشن شد. على(ع)با پيروزى،در حالى كه سر بريده عمرو را به دست داشت و قطرات خون از شمشيرش به خاک مى افتاد، به سوى پیامبر اکرم(ص)آمد.

پیامبر اکرم(ص)فرمود:

ضربت على در روز خندق گرانبهاتر است از عبادت جن و انس تا روز قيامت و اين گفتار مبالغه نيست . زيرا اگر فداكارى على در آن روز نبود، اساس اسلام به دست عمرو بن عبدود و سربازان احزاب،از بین می رفت و اثرى از خداپرستى باقى نمى ماند.

يک تکنیک نظامى :

كشته شدن عمرو، پشت نيروى قريش را درهم شكست . منبة بن عثمان و نوفل بن عبدالله كه همراه عمرو از خندق جسته بودند، با ديدن پيكر خونين او پا به فرار گذاشتند. نوفل هنگام فرار در خندق افتاد و مسلمانان به او سنگ مى زدند و آخر كار او هم با شمشير على(ع)كشته شد.

شبى از شب ها كه هنوز قواى دشمن ، مدينه را در محاصره داشت و مسلمانان سخت ترين حالات را مى گذراندند، مردى به نام نعيم بن مسعود از طايفه غطفان به حضور پیامبر اکرم(ص)آمد و گفت:

يا رسول الله!من اسلام اختيار كرده ام ولى هيچ كس از مسلمانى من اطلاع ندارد. اينک من در اختيار شمايم.به هر چه فرمان دهى،اطاعت مى كنم. پیامبر اکرم(ص) فرمود:برو و در خفا به اسلام خدمت كن و در صورتى كه بتوانى بين دشمنان تفرقه انداز.

نعيم خداحافظى كرد و يكسره به كنار قلعه بنى قريظه آمد.حلقه در را به صدا درآورد و پس از لحظه اى به درون قلعه راه يافت و با كعب بن اسد، رئيس بنى قريظه به مذاكره پرداخت و در خلال سخنانش چنين گفت :

شما سوابق دوستى مرا با خودتان مى دانيد و من در چنين لحظات حساس كه خطرى عظيم شما را تهديد مى كند، وظيفه خود دانستم كه مطالبى را به مشا یاد آوری كنم .

سپاه قريش و نيروى غطفان كه اينک مدينه را محاصره كرده اند و شما هم با آن ها هماهنگ شده ايد، هيچ کدام از شما ساكن اين منطقه نيستيد. چه غالب شوند و چه مغلوب ، به وطن خود باز مى گردند. ولى شما...

آرى شما با محمد همسايه و ساكن اين سرزمين هستيد. به من بگویيد: اگر قريش شكست خوردند و رفتند، تكليف شما چه مى شود و شما با محمد چه خواهيد كرد؟شما با كدام تضمين با قريش پيوسته ايد؟آيا قريش تعهدى به شما سپرده است كه تنهايتان نگذارد و به دست دشمنتان نسپارد؟

من معتقدم شما براى اطمينان از عواقب كار، چند تن از مردان و اشراف قريش و غطفان را بگيريد و به عنوان گروگان در قلعه خود نگهداريد. تا در صورت بروز حوادث نامطلوب،آن ها مجبور به يارى شما باشند.

اين سخنان را نعيم با لحنى كاملاً صميمانه گفت و اثرى عميق در يهوديان گذاشت.آن ها مثل اين كه از خواب گرانى بيدار شده باشند، از راهنمایى هاى نعيم تشكر كردند و تصميم گرفتند به آن عمل كنند.

نعيم پس از آن به سوى سپاه قريش آمد و ملاقاتى با اشراف مكه به عمل آورد. در اين ملاقات به ابوسفيان و ساير سران سپاه چنين گفت :

آقايان!من از دوستان شما هستم . گزارش خيلى مهم و محرمانه اى به دست آورده ام كه لازم بود فوراً شما را را مطلع سازم . بديهى است كه شما هم در حفظ اين راز بزرگ و پنهان نگهداشتن آن كوتاهى نخواهيد كرد.

شنيده ام كه يهوديان بنى قريظه از پيمان شكنى خود پشيمان شده اند و براى جبران اين لغزش ، با محمد تماس گرفته و گفته اند: (ما از كار خود شرمنده ايم و در مقابل حاضريم چند تن از مردان بزرگ قريش را به عنوان گروگان بگيريم و تسليم شما كنيم و آن گاه به اتفاق شما، با قريشيان بجنگيم.) محمد هم به اين پيشنهاد راضى شده و يهوديان به اجراى اين نقشه مصمم هستند. اينک وظيفه شما است كه اگر يهود، از شما گروگان خواستند، از اقدام به اين كار خوددارى کنید.

سپس نعيم با یزرگان و اشراف قريش خداحافظى كرد و به ديدار سران قبيله غطفان شتافت.در آن جا هم پس از شرح دوستى و وفادارى و خويشاوندى خود با آن ها،سخنانی مانند آن چه با قريش گفته بود در ميان نهاد و آن ها را از خيانت يهود، سخت هراسان کرد.

روز بعد كه روز شنبه بود، قريش هيئتى را به رياست عكرمة بن ابوجهل نزد يهوديان فرستادند و پيام دادند كه:توقف ما در اين بيابان به طول انجاميد، حيوانات ما مردند و بيش از اين جاى درنگ نيست . همين امروز آماده باشيد كه كار را يكسره كنيم .

يهوديان اظهار داشتند: امروز روز شنبه است و ما روز شنبه به هيچ كارى اقدام نمى كنيم . به علاوه ما اساساً شركت در جنگ نخواهيم كرد، تا شما چند تن از بزرگان خودتان را به ما گروگان بدهيد، تا ما در اين جنگ به كمک شما بشتابيم .

اين سخن يهود، راستى گفتار نعيم بن مسعود را بر قريش آشكار ساخت و آن ها گفتند: يک نفر را هم به شما نخواهيم داد. يهوديان هم از خودداری قريش در سپردن گروگان به پيش بينى نعيم آفرين گفتند و دانستند او درست گفته است و به اين ترتيب اختلاف ميان دو نيروى ضد اسلامى افتاد و نتيجه مقدار قابل ملاحظه اى از قدرت آن ها،كاسته شد.

آن روز گذشت ، جنگى هم واقع نشد و شب فرا رسيد. از ابتداى شب ، هوا رو به سردى گذاشت و باد هم وزيدن گرفت . رفته رفته هوا به قدرى سرد شد كه قريش در خيمه ها آتش افروختند. باد هم بر شدت خود افزود تا حدى كه خيمه ها را از جا كند. طناب ها پاره شد، آتش ها را پراكنده ساخت و زندگى قريش را بر هم زد.

در آن شب پیامبر اکرم(ص)مرتباً در پيشگاه خداوند به راز و نياز مشغول بود و براى دفع شر قريش از حق تعالى استمداد مى كرد. حذيقه بن يمان مى گويد: به دستور پیامبر اکرم(ص)در آن دل شب ، براى كسب خبر، به سپاه قريش آمدم و خود را به خيمه ابوسفيان رساندم .

وضع عجيبى بود. همه از سرما مى لرزيدند. خيمه ها به هم ريخته و همه آشفته بودند. ابوسفيان به اطرافيانش گفت:(مى بينيد.حيوانات ما تلف شدند. بنى قريظه با ما مخالفت كردند. اين باد سرد خودمان را هم خواهد كشت . من معتقدم ماندن ما در اين جا درست نيست . اينک من آماده بازگشت به مكه هستم.) اين سخن را گفت و بر شتر خود نشست و به راه افتاد. سايرين هم به دنبال او، شبانه كوچ كردند و مدينه از محاصره نظامى كه مسلمانان را به جان آورده بود، نجات يافت .

صبح روز بعد، از سپاه نيرومند قريش ، كسى در اطراف مدينه ديده نمى شد. مسلمانان با چهره هاى خندان و دل هاى شادمان،رفت و آمد مى كردند و شهر مدينه وضع عادى خود را باز يافته بود.

والسلام

جنگ احد

جنگ احد

پس از جنگ بدر، بت پرستان مكه،احساس كردند كه لكه ننگى به دامن افتخار آن ها نشسته كه جز با انتقام از مسلمانان با هيچ آبى شسته نمى شود و تا خونخواهى كشتگان را ننمايند، آرامشى در دل خود نخواهند يافت . از اين رو ابوسفيان كه رياست مكه را اخيراً در دست گرفته بود، اعلام كرد كه هيچ خانواده اى از قريش حق ندارد بر كشتگان خود عزادارى كند و اشک بريزد. زيرا اشک ها و ناله ها، عقده هاى دل را سبک مى سازد و قدرت انتقام را ضعيف مى كند.

اين عقده ها بايد در دل ها بماند تا در وقت مناسب منفجر شود و با انفجارش، آتشى از كين برافروزد كه خرمن عمر دشمنان را بسوزاند.

حدود يک سال از حادثه بدر مى گذشت . ابوسفيان سرگرم تهيه مقدمات جنگ بود. جمعى از افراد سخنور و فصيح عرب را به قبایل مختلف اعزام کرد تا با تشريح جنگ بدر، مردم را تحريک كنند كه براى خونخواهى از دشمن مشترک آماده گردند.

مال التجاره اى هم كه بر سر آن ، جنگ بدر بر پا شده بود و جمعى از سهامداران بزرگش در آن ، به خاک غلطيده بودند، هنوز در دست ابوسفيان بود و تصميم گرفت كه آن ثروت سرشار را صرف در راه انتقام و خونخواهى كند.

با فعاليت هاى پى گير و همه جانبه ، سپاهى نيرومند كه داراى پنج هزار مرد مسلح بود، آماده گرديد. ميان اين عده سه هزار و دويست نفر پياده نظام بودند و از لحاظ تجهيزات نظامى و آذوقه در بهترين شرايط قرار داشتند.

وقتى خبر حركت اين سپاه به مدينه رسيد، هيجانى غير قابل وصف در ميان مسلمانان پديد آمد. زيرا حادثه اى پيش آمده بود كه نسبت به حوادث و جنگ هاى گذشته قابل قياس نبود.

پيامبر اسلام(ص)در اين مورد با ياران خود به مشورت پرداخت . جمعى عقيده داشتند كه برج و باروى مدينه را محكم كنند و در مدينه بمانند تا سپاه دشمن برسد و در كنار شهر به جنگ بپردازند. ولى گروهى ديگر معتقد بودند كه اين كار، كار مردم ناتوان است و بايد به استقبال دشمن شتافت و سر راه بر او گرفت .

پیامبر اكرم(ص)با نظر گروه دوم موافقت فرمود و فرمان بسيج داد. سربازانى كه از مدينه حركت كردند، در ابتدا بر هزار نفر بودند. ولى هنوز چيزى از راه نپيموده بودند كه ناگهان عبدالله ابى با سيصد نفر از طرفدارانش ، از سپاه اسلام جدا شد و به بهانه اين كه پيامبر با عقيده من (درباره ماندن در مدينه ) مخالفت كرده است ، به مدينه بازگشت و پیامبر خدا (ص ) به بقيه سپاه كه به هفتصد نفر رسیده بود، به راه ادامه داد، تا در كنار كوه احد فرو آمدند. آن گاه به منظم کردن صفوف پرداخت و لشکر را طورى تنظیم کرد كه كوه احد در پشت و كوه عينين در طرف چپ و مدينه در مقابل رو قرار داشت .

در كوه عينين شكافى بود كه احتمال داشت دشمن از آن استفاده كند و ناگهان به سپاه اسلام بتازد. براى جلوگيرى از خطر اختمالی به امر پیامبر(ص) عبدالله بن جبير با پنجاه تيرانداز ورزيده ، در آن شكاف مستقر شدند و به آنان دستور داده شد كه در صورت موفقيت يا شكست سپاه اسلام ، آن ها از جاى خود نجنبند و شكاف را خالى نگذارند.

پیامبر خدا (ص ) پس از آن ، روى به مسلمانان نمود و خطبه اى كه خلاصه آن چنين است ، ايراد نمود:

اى مردم ! به شما آن مى گويم كه خداوند به من فرمود و آن وصيت كنم كه در كتاب آسمانى خود مرا به آن توصيه كرد.

به من امر فرمود كه دستورهاى او را به كار بندم و از آن چه حرام نموده،دورى گزينم . هميشه پرهيزكار و پاكدامن باشم .

امروز شما در جايگاه مزد و پاداش خداوندى قرار گرفته ايد و روش شما سرمشق آيندگان خواهد بود. شما بايد خود را بر صبر و كوشش و فداكارى ، وادار كنيد. جنگ با دشمن و تحمل زخم ها كارى است دشوار و فداكارى بسيار بايد تا در جنگ ها افتخار موفقيت و پيروزى نصيب شود.

قدم در ميدان جهاد بگذاريد و مردانه بجنگید و از خداوی بزرگ درخواست كنيد كه شرف و افتخار را نصيب شما گرداند. من خواهان رشد و موفقيت شما هستم و از تفرقه و پريشانى شما بيم ناكم .

جبرئیل به قلب من القا كرده كه هر جاندارى تا روزى خود را به طور كامل در اين جهان به دست نياورد، نخواهد مرد و روزيش كم نخواهد شد. ممكن است روزى مقدر خود را كمى ديرتر به دست آورد، ولى محال است از آن محروم گردد. بنابراين در طلب روزى ، حرص نورزيد و خود را به حرام آلوده نكنيد و در آن راه به نافرمانی از خداوند اقدام نکنید. زيرا آن چه سرنوشت و بهره شما است به شما خواهد رسيد و حرص و شتاب و بى پروایى شما، جز گناه و آلودگى اثرى به بار نخواهد آورد.

اى مردم مسلمان!درجه ی یک مومن نسبت به ساير مومنان،درجه ی سر است نسبت به بدن . پس اگر مومنى به سختى افتد، بايد سايرين از رنج و عذاب او، رنجور و افسرده شوند. والسلام عليكم .

سپاه قريش صف هاى خود را مرتب ساخت . پرچم در دست جوانان عبدالدار بود. خالد بن وليد در ميمنه و عكرمة بن ابوجهل در ميسره و عمرو بن العاص و صفوان بن اميه فرمانده سواران و عبدالله بن ربيعه فرمانده تيراندازان و بت بزرگ (هبل ) كه قريش از مكه با خود آورده بودند، پيشاپيش آنان قرار داشت .

هند(زن ابوسفيان)با گروهى از زنان مكه كه براى تحريك و تحريص سربازان، به جبهه آمده بود، در انتهاى جنگجويان قرار گرفته بود، به خواندن سرودهاى مهيج پرداختند.

نخستين كسى كه از سپاه قريش به ميدان آمد، طلحة بن ابوطلحه ، پرچم دار كفر بود. مبارز طلبيد. على (ع ) به ميدان شتافت و او را از پاى درآورد. پیامبر خدا تكبير گفت و مسلمان ها هم ، صداى تكبير بلند كردند. نفر دوم و سوم و چهارم از بنى عبدالدار پى درپى به ميدان آمدند. همه به دست   على(ع)كشته شدند.

وحشت و هراسى عظيم بر دل هاى سپاهيان مكه افتاد.درآن حال مسلمانان به يک حمله شديد دست زدند و صفوف دشمنان را به هم ريختند. جمعى از آنان پا به فرار گذاشتند و بقیه ی لشکر از هم پاشيده شد.

جنگجويان اسلام در گوشه و كنار ميدان ، جانبازى مى كردند و صميمانه از اسلام حمايت مى نمودند. تا جایى كه بت بزرگ (هبل ) را سرنگون كردند و قواى خصم را درهم شكستند. رفته رفته ، ميدان جنگ از سربازان مكه خالى شد و مسلمانان به جمع آورى غنایم جنگى و ضبط سلاح ها و اموال دشمن پرداختند.

يک اشتباه خطرناک :

نيروهاى احتياطى كه به دستور پيامبر اسلام ، شكاف كوه عينين را اشغال كرده بودند، از دور، ميدان جنگ را تماشا مى كردند. منظره جمع آورى غنيمت ها و اموال دشمن ، يعنى يک مسئله ی مادى خيره كننده،آن ها را تحريک كرد كه در جمع کردن غنایم شركت كنند. فرمانده آنان ، عبدالله بن جبير، كوشش كرد كه آن ها را از اين تصميم باز دارد. ولى موثر واقع نشد و كم كم خط دفاعى شكاف ، ضعيف گرديد تا به جایى رسيد كه فرمانده با چند تن معدود باقى ماندند.

در آن حال يک ستون از نيروى مکه ای ها وارد شكاف گرديد، كسانى را كه در محل بودند، به قتل رسانيد و از پشت سر به مسلمانان حمله كرد.

پرچم كفر ديگر باره برافراشته شد و فراريان از گوشه و كنار به زير پرچم گرد آمدند و صفوف از هم پاشيده مسلمانان را محاصره كردند.

يكى از مشركان با صداى بلند فرياد زد: محمد كشته شد! اين خبر وحشت آور، و اين حمله شديد و غير مترقبه موجب شد كه مسلمان ها پا به فرار نهادند و از ميدان گريختند.پیامبر خدا(ص)در ميان دشمن قرار گرفته بود.   على(ع)مانند سپرى متحرک دور آن حضرت مى چرخيد و از هر سو، دشمنان را دفع مى كرد.

در آن روز بدن على (ع ) 90 زخم برداشته و خون بسيار از بدنش ريخته بود. ولى از پاى درنيامد و هم چنان به جهاد و دفاع ادامه مى داد. جبرئيل كه شاهد فداكارى و از خودگذشتگى على (ع ) بود، فرياد زد:

جوان مردى جز على و شمشيرى جز ذوالفقار نيست. تاريخ اسلام ، به شهادت دوست و دشمن ، على (ع ) را در روز احد، تنها يار و ياور پيامبر شناخته و شهامت و ايمان و پايدارى او را با تجليل فراوان ياد مى كند.

لحظه به لحظه ، حلقه محاصره تنگ تر مى شد و دشمنان با جسارت بيشتر به پیامبر خدا(ص)نزديک مى شدند. ولى چون به واسطه شجاعت على(ع) نمى توانستند، خود را به پیامبر خدا (ص ) برسانند، سنگ پرت می کردند. يكى از سنگ ها به پيشانى پيامبر رسيد و خون به صورتش جارى شد. سنگ ديگرى به وسيله عتبه بن ابى وقاص بر لب و دندان پیامبر اكرم(ص)آمد كه دندانش شكست . شمشيرى بر شانه او زده شد. ولى چون دو زره در بر داشت ، كارگر نيفتاد و آن پيامبر عظيم الشأن با تمام اين سختی ها كه از دشمنان مى ديد، لب به نفرين آنان نگشود. بلكه از خداوند بزرگ هدايت و نجات آن قوم را در خواست می کرد.

از حوادث ناگوارى كه در آن روز واقع شد، شهادت حمزه سيدالشهداء، عموى بزرگوار پيامبر بود. وى در حالى كه مردانه مى جنگید و از دين خدا و پيامبرش حمايت مى كرد، با حربه اى كه وحشى به سوى او پرتاب كرد، از پاى درآمد و به زمين افتاد. وحشى پهلوى او را شكافت و جگرش رادرآورده و براى هند، زن ابوسفيان هدیه برد.

هند، پاره اى از جگر پاک حمزه را در دهان گذاشت كه قورت دهد ، و با اين كه چيزى از گلوى او پایين نرفت معروف به (جگر خوار) شد و مردم معاويه و اولاد او را (فرزندان هند جگر خوار) مى ناميدند.

جنگ احد به نفع قريشيان پايان يافت . سپاهيان مكه در حالى كه از موفقيت خود لبخند بر لب داشتند، ميدان جنگ را به سوى مكه ترک کردند. پيامبر اسلام ، كنار كوه ايستاده و به آن تكيه داده بود. يارانش از گوشه و كنار به دور او جمع مى شدند. ولى از آمدن حمزه خبرى نبود.پیامبر اكرم (ص ) با نگرانى على (ع ) را براى كسب خبر و اطلاع از حمزه به ميدان فرستاد. مدتى گذشت از بازگشت على (ع ) هم خبرى نشد.

پیامبر خدا، شخصا به ميدان قدم گذاشت و به جستجو پرداخت . ناگهان منظره اى هولناک و وحشت آور در برابر آن حضرت آشكار شد.

آه!حمزه را كشته اند گوش و بینی او را بریده اند و جگرش را هم در آورده اند. اشک از چشمان آن حضرت جارى شد و مطابق اخبار اهل بيت(ع)،روزى سخت تر و ناگوارتر از آن روز،در سراسر زندگى پیامبر خدا(ص)نبوده است.

پيامبر اسلام (ص ) عباى مبارک را از دوش برداشت و بر جسد پاک و مطهر عموى عالى مقام خود افكند و به اين وسيله آن منظره بسیار ناراحت کننده را را از دوستان و بستگان مخفی کرد. سپس بر جنازه حمزه نماز خواند و در آن نماز هفتاد مرتبه (الله اكبر) گفت و او را به لقب سيدالشهداء مفتخر فرمود.

سپس اجساد ساير شهيدان را از نقاص مختلف ميدان جمع آورى كردند و بر آن ها نماز خواندند و به خاک سپردند.

تازه داماد در آغوش شهادت :

در بين اجساد پاک شهيدان احد،جسدى ديده مى شد كه سند زنده فداكارى و جانبازى سربازان مسلمان بود. حنظله جوانى بود كه حدود بيست و چهار سال از عمرش گذشته و درست در همان شبى كه روز آن جنگ احد اتفاق افتاد، مقدمات ازدواجش فراهم شده بود.

رسول خدا(ص ) به اين جوان اجازه فرمود كه براى انجام ازدواج در مدينه بماند و سپس به مجاهدين بپيوندد.

در مهمانی كه به عنوان وليمه دامادى بر پا شده بود، گروهى از مسلمانان با اين كه عازم جنگ بودند، حضور يافتند و پس از صرف شام ، داماد را به حجله فرستادند و رفتند.

سحرگاه ، تازه عروس ، حنظله-داماد-را ديد كه زره مى پوشد و سلاح جنگ بر تن مى كند. اين عمل براى او عجيب و باور نكردنى بود. با حيرت پرسيد: مگر پیامبر خدا تو را از جنگ معاف نفرموده است؟

حنظله زير لب گفت:چرا.زن پرسيد: پس براى چه زره پوشيده و شمشير بسته اى؟گفت:مى خواهم به سپاه اسلام ملحق شوم . گفت : پس مرا به كه مى سپارى؟حنظله در حالی كه صدايش از ايمان محكم و تصميم قاطع او حكايت مى كرد، گفت : به خدا مى سپارم .

عروس براى منصرف ساختن حنظله به گريه و التماس و زارى متوسل شد. ولى اثرى در اراده داماد ننمود. در آخرين لحظات كه حنظله مى خواست قدم از اتاق بيرون بگذارد، زن گفت : لحظه اى صبر كن!آن گاه با شتاب از خانه بيرون جست و چند تن از همسايگان را با خود به خانه آورد و رو به شوهر خود كرد و گفت : در حضور اين چند نفر اقرار كن كه با من ازدواج كرده اى.حنظله گفت : اقرار مى كنم ولى منظور تو از اين اقرار چيست ؟

عروس در حالى كه گريه راه گلويش را گرفته بود، رو به حضار كرد و گفت : ديشب در خواب ديدم كه درهاى آسمان باز شد و حنظله به سوى بالا پرواز كرد و از نظرم ناپديد گرديد. من مى دانم كه شوهرم از اين جنگ برنخواهد گشت . خواستم شما گواه باشيد كه اگر فرزندى از من به وجود آمد، به شوهرم حنظله متعلق خواهد بود.

اين موانع كه بر سر راه حنظله به وجود آمده بود، روى قاعده طبيعى بايد او را از تصميم خود باز دارد. ولى ايمان به خدا و عشق به جانبازى كه در اعماق قلبش ريشه دوانده بود، مانند جاذبه نيرومند او را به سوى ميدان جنگ مى كشيد. آخرالامر با همسر عزيزش خداحافظى كرد و پشت پا به عيش و نوش دنيا زد و خود را به جبهه جنگ رسانيد.

حنظله در ميدان احد، مردانه به صفوف حمله مى كرد و از دين خدا حمايت مى نمود. ناگاه از سپاهيان قريش نيزه خود را به شكم او فرو برد. وى به جاى اين كه به عقب برگردد تا از فشار نيزه در امان بماند، جلو رفت و با جلو رفتن ، نيزه از پشتش به در آمد. ولى در آخرين لخظه ی حیاتش كه كاملا به قاتل خود نزديک شده بود، با شمشيرش سر از بدن او برداشت .

به اين ترتيب حنظله به شهادت رسيد و خوابى كه همسرش ديده بود، تعبير شد و به گفته ی مورخين ، چون اين جوان موفق نشده بود غسل جنابت به جاى آورد، فرشتگان آسمان وى را غسل دادند و به اين جهت او را غسيل الملائكه ناميدند.

والسلام

ماجراى فدک

ماجراى فدک

فدک دهكده سبز و خرمى بود كه در نزديكى هاى خيبر قرار داشت.از نظر باغ ها و نخلستان ها شهری غنى و آباد محسوب مى شد.اهالی فدک كه صاحبان آن بودند،بیشتر يهودى بودند.

وقتى قلعه هاى عظيم خيبر كه تكيه گاه همه ی يهوديان بود، سقوط كرد و رهبر آنان مرحب،به دست تواناى على(ع)به خاک و خون غلطيد، سايرين فهميدند كه مبارزه با اسلام به قيمت نابودى آن ها تمام خواهد شد.بنابراین بدون جنگ و خونريزى تسليم شدند و كليد قلعه هاى خود را بدست پيامبر اسلام سپردند.

پیامبر اكرم(ص)نيز با نهايت بزرگوارى با آن ها رفتار كرد.دوباره زمين ها را طبق درخواست آن ها به خودشان اجاره داد. به اين شرط كه هر گاه اراده كرد، از فدک رفع يد كنند و بروند. بديهى است كه اگر آن ها آیين اسلام را مى پذيرفتند، املاک و اموال آن ها به خودشان تعلق داشت و هيچ گونه زيانى متوجه ايشان نمى شد.

مطابق دستورات اسلام ، آن چه به وسيله جنگ و لشكركشى به عنوان غنایم جنگى به دست مى آمد، همه سربازان مسلمان در آن سهيم بودند و بين آنان تقسيم مى شد. ولى در مورد فدک،جنگى در كار نبود و خداوند بدون لشگركشى،سرزمين هاى فدک را به پيامبرش ارزانى داشت و بدين جهت مطابق امر قرآن كريم ، املاک فدک متعلق به شخص پیامبر(ص)بود.

قرآن كريم در اين باره چنين مى گويد:

و آن چه از املاک کافران را خداوند به پيامبرش واگذار کرده،پس شما در تحصيل آن ، رنج لشگر كشى و جنگ تحمل نكرده ايد، ولى خداوند پيامبرانش را بر آن چه مشيت او تعلق گرفته ، مسلط خواهد كرد و خداوند بر همه چيز قادر و توانا است . آن چه خداوند از غنایم كفار ده نشين به رسولش واگذاشته ، مخصوص خدا و رسول و خويشاوندان رسول و يتيمان و مسكينان و از راه واماندگان است . تا اين غنيمت ها به چنگ ثروتمندان نيفتد. آنچه پيغمبر به شما دستور داده ، قبول كنيد و از آنچه نهى كرده بپرهيزيد و نسبت به خداوند با تقوا باشيد. همانا عذاب او شديد است .

بر طبق فرمان خداوند، پیامبر اكرم(ص)اراضى فدک را به دخترش فاطمه(س) بخشيد و سندى هم نوشته شد كه به امضا حضرت على(ع)و ام ايمن و يكى از غلامان پيامبر رسيد.

از آن روز تا پايان زندگانى رسول الله (ص ) فدک در تصرف فاطمه (ع ) بود امير المومنين عليه السلام در نامه اى كه به عثمان بن حنيف نوشته از آن دوران چنين ياد مى كند:

بلى كانت فى ايدينا فدك من كل ما اظلته السماء فشحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين .

آرى زير اين آسمان ، تنها فدک در دست ما بود كه گروهى (ابوبكر و عمر ياران آن ها) بر آن بخل ورزيدند (و از تصرف ما به ظلم خارج ساختند) ديگران (خود آن حضرت و اهل بيتش)بخشش نموده و از آن چشم پوشيدند و خداوند بهترين حاكم است .

پیامبر اكرم (ص ) كه چشم از جهان پوشيد، غوغاى خلافت بر پا شد و با توطئه ها و نقشه هاى قبلى ، سقيفه بنى ساعده تشكيل گرديد و عجب اين جا است كه جسد پاک پيامبر هنوز به خاک سپرده نشده بود كه ابوبكر و عمر براى ربودن خلافت ، سخت و به تكاپو و فعاليت افتادند و با اين كه پیامبر خدا(ص ) در روز غدير، با كمال صراحت على (ع ) را به جانشينى خود تعيين فرموده و از همه آن ها بيعت گرفته بود، همه را ناديده گرفته و با حيله و نيرنگ بر مقام خلافت تكيه زدند.

براى اينكه خلافت آن ها محكم و بنيان حكومت بى اساسشان نيرومند شود، دور هم نشستند و به تبادل نظر و مشورت پرداختند.در پايان جلسه تصميم گرفته شد كه فدک را از تصرف على و فاطمه(س)بيرون آورند تا براى على(ع) قدرت مبارزه با دستگاه خلافت باقى نماند. زيرا كارگرترين وسيله براى هر مبارزه ، پول است و وقتى دست على(ع)از پول خالى شد، مردم كه بندگان پول هستند،به او كمک نخواهند كرد.

فدک از فاطمه(س)گرفته شد و در اختيار كارگردانان دولت ابوبكر درآمد. فاطمه(س)براى احقاق حق و اثبات مالكيت خود، شهودش را معرفى كرد. ولى رد كردند. از طريق قوانين ارث جلو آمد. ابوبكر گفت:من از پیامبر خدا(ص) شنيدم كه فرمود:

نحن معاشر الانبياء لانورث .

يعنى :(ما پيغمبران ، پس از خود ارث باقى نمى گذاريم .)

فاضل مى نويسد:(ابن ابى الحديد كه از نامش بارها ياد شده و به حق و استحقاق در صف فحول علماى عامه قرار دارد، معتقد است كه ابوبكر خيلى زياد دل خوشى از فاطمه زهرا - صلوات الله عليها – نداشت.آسان است كه محرمانه نسبت به دختر پيامبر(ص ) كينه اى در سينه مى پرورانيد و تا پیامبر اكرم (ص ) در قيد حيات بود، مجالى نداشت كه اين كينه نهفته را ابراز بدارد. كسى كه تخم اين كينه را در سنيه ابوبكر كاشته و پرورش داده بود، هم دخترش عايشه بود.

عايشه نخستين زنى بود كه پس از رحلت حضرت خديجه (س) به عقد    پیامبر اكرم(ص) در آمده بود و تقريبا بى درنگ جاى خديجه را گرفته بود.

ميان او و فاطمه زهرا(س)كه كم و بيش هم سن بودند، هميشه اختلاف بر قرار بود. اما پیامبر اكرم (ص ) كه دخترش فاطمه زهرا(س) را تا درجه بزرگترين و شريف ترين زنان جهان بالا مى برد و او را يک زن فوق زنان دينا مى شمرد، محال بود به گله گذارى هاى زنانه عايشه گوش بدهد. عايشه هم جرئت نمى كرد اسم فاطمه(س)را با دشمنى در حضور رسالت به زبان بياورد و از طرفى هم نمى توانست شكايت ها و حكايت هاى خود را ناگفته بگذارد.

به ناچار هر روز يكبار پيش پدرش مى رفت و تا مى توانست از دست حضرت زهرا(س)شكايت مى كرد.

ابوبكر هم طبعا مردى بود كه خوى زنانه داشت . اهل درد دل گفتن و درد دل شنيدن و اشک ريختن و نفرين و ناله كردن بود. ولى علاوه بر آن كه مى نشست و به درد دل دخترش گوش مى داد، علاوه بر آنكه وى را به مبارزه زهرا(س)محرمانه چپ چپ مى نگريست و پى فرصت مى گشت كه اين زهر هاى جوشان و خروشان را از سينه اش بريزد و در اين هنگام كه به پيام فاطمه زهر(س)جواب مى داد، احساس كرد روز انتقام فرارسيده و فرصت خوبى به چنگ آمده كه سينه داغدارش را به آزردن دختر پیامبر اكرم(ص) شفا بدهد. حديث مجعول :

نحن معاشر الانبياء لانورث درهما و لادينارا

حديثى است كه به اجماع علماى اسلام جز ابوبكر راوى ديگرى ندارد. علماى عامه هم اين خبر را خبر واحد مى دانند.

آرى ابوبكر يعنى پدر عايشه ، يعنى مردى كه خلافت را از دست اهل بيت ربوده بود، يعنى مردى كه به خاطر دخترش نسبت به دختر شوهر وى با ديده عداوت و بغض نگاه مى كرد، روايت كرده كه پیامبر اكرم (ص ) فرمود:ما پيامبران درهم و دينارى به ميراث نمى گذاريم .

علاوه بر آن كه اين حديث (خبر واحد) است و حجيتش بسيار ضعيف است ، با كلام الله معارضه مى كند.

در قرآن كريم آيات ارث بى هيچ گونه استثنا نزول يافته و در آن جا پروردگار متعال به رسولش (ص ) مى فرمايد:

يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين (سوره نساء: 11)

و مى فرمايد:

و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله (سوره انفال : 75)

و مى فرمايد:

ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين بالمعروف حقا على المتقين . (سوره بقره ، آيه 180)

و علاوه بر عموم اين آيات كه بى استثنا در مورد ارث ، حكومت و قضاوت دارد و به عموم مسلمانان درباره ميراث ، آموزش و راهنمایى مى كند، در همين قرآن مجيد از ميراث گذارى انبيا ياد مى شود. در آن جا كه از قول زكريا در سوره مريم ، آيه 6، سخن مى گويد:

رب هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا

خدايا به من فرزند، يعنى وارث ببخش تا از من و از آل يعقوب ميراث ببرد.

باز هم در سوره نمل ، آيه 16، درباره داوود و سليمان مى گويد:

و ورث سليمان داوود و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير و اوتينا من كل شى ء.

بنابر اين آيات روشن،پيامبران الهى همچون زكريا و داود از خود ميراث گذاشته بودند و يحيى و سليمان كه دو پيامبر خدا بودند از پدران خود ميراث بردند.

در عين حال ، فاطمه(س)تمام كوشش خود را به كار برد. در مسجد مدينه نطق مفصلى ايراد كرد و حقايق را بى پرده ، از پشت پرده گفت . اما متاسفانه عوام فريبى هاى رئيس دولت و دنيا پرستى مردم ، مانع از آن شد كه زهرا(س)بتواند حق خود را بگيرد و فدک را از دست غاصبين خارج كند.

بدين جهت با دلى افسرده و خاطرى آزرده در خانه نشست و قسم ياد كرد كه ديگر با ابوبكر سخن نگويد و بر او نفرين كرد.

بخارى كه از علما بزرگ عامه است ، در صحييح خود، از عايشه گوید كه:پس از آن روز فاطمه(س)خشمگين شد و از ابوبكر به حال خشم دورى گزيد و همچنان نسبت به ابوبكر غضبناک بود تا از دنيا رفت .

فدک به همان ترتيب در دست ابوبكر و خلفاى بعد از او باقى ماند و بنى اميه نيز آن را ميان خود دست به دست مى گرداندند تا نوبت خلافت به عمر بن عبدالعزيز رسيد. وى آن را به اولاد فاطمه(س)برگرداند.

پس از مرگ عمر بن عبدالعزيز، خلفاى اموى ، ديگر باره فدک را از دست فرزندان فاطمه(س)خارج ساختند. تا در دوران خلفا بنى عباس ، ابوالعباس سفاح آن را برگرداند. منصور عباسى پس گرفت . پسرش مهدى برگرداند. دو پسرش موسى وهارون پس گرفتند. مأمون برگرداند. متوكل عباسى پس گرفت و سود آن را به عبدالله بن عمر بازيار، واگذار كرد.

والسلام

غوغای خلافت

غوغای خلافت

حدود دو ماه و نيم از روز تاريخ غدير مى گذشت كه حادثه وفات رسول اكرم (ص ) قلب های مسلمانان را جراحت دار ساخت . رهبر عال يقدر اسلام چشم از جهان پوشيد و براى هميشه از ميان پيروان خود بيرون رفت.

خداوند بزرگ پيش از آن كه پیامبرش را به سوى خود فرا بخواند، جانشين او را تعيين و پيشواى مسلمانان را معرفى فرمود. زيرا اگر پيامبر اسلام(ص)بدون تعيين جانشين،از جهان مى رفت،مسلمانان گرفتار سرگردانى مى شدند و زحمات پيامبر اكرم(ص)نابود مى شد شخصيتى كه براى جانشينى پیامبر اكرم(ع)برگزيده شده بود، به اعتراف دوست و دشمن برترين و عالى مقام ترين فرد جامعه بود.

على(ع)مردى كه همه معتقدند: اسلامى صادق تر و اعتقادى عميق تر و نافذتر از عقيده و اسلام على نيست . نخستين مردى است كه به پیامبر(ص)ايمان آورده و در تمام مراحل،بزرگترين فداكاريها را در راه پيشرفت اسلام نموده،در بیشتر جنگ ها پرچ مدار و در تمام مخاطرات ، دوشادوش پيامبر اسلام جانبازى كرده است .

پیامبر اكرم (ص ) درهایى از علم بر ایشان گشوده و وى از مكتب آن حضرت بهره كافى از علم ، تقوا ، زهد اخلاص و ساير مكارم اخلاق برگرفته است .

در سراسر زندگی اش نقطه ضعفى،حتى از نظر دشمنان وجود نداشته و نمونه بارز انسان كامل بوده است .

جز خدا و حقيقت به چيزى نظر نداشته و در تمام شئون زندگى هدفش رضاى خدا و نزدیکی به درگانه اقدس كبريا بوده است .

على (ع ) قهرمانى كه چهارده قرن است ، افكار دانشمندان جهان را به خود متوجه و در زندگى خود غوطه ور کرده است .

صفات مخالفش،متفكرين را در حيرت فرو برده و همه را در برابر عظمتش به تعظيم واداشته است .

ميخائيل نعيمه نويسنده معروف لبنانى در مقدمه كتاب (الامام على ) مى نويسد:(كتاب حاضر تاريخ زندگانى يک از بزرگانه بشر است كه از زمين عربستان برخاست اما مخصوص به آن زمين نيست،و اسلام او را براى جهان ظاهر ساخت،اما تنها براى اسلام نيست .

اگر امام على(ع)تنها براى اسلام بود، چرا بايد يک نفر مسيحى لبنانى در سال 1956 به شرح زندگى او و تفحص و تدقيق در وقايع آن بپردازد، و مانند شاعرى شيفته ، آن قضاياى دلفريب و حكايات نیکو و دلاورى هاى شگفت انگيز را به سرودهاى شاعرانه تغنى كند؟

پهلوانى امام ، نه تنها در ميدان جنگ بود، بلكه در روشن بينى و پاكدلى و بلاغت و سحر بيان و اخلاق فاضله و شور و ايمان وبلندى همت و يارى ستمديدگان و نااميدان ، و متابعت حق و راستى و خلاصه ، در همه صفات حسنه پهلوان بود. قضاياى على(ع)هر چند مدتها بر آن گذشته است ، امام هنوز سودهاى بسيار از آن بر توان گرفت ، و هرگاه بخواهيم بنياد زندگى نيكو و سعادتمند بگذاريم . بايد به آن رجوع كنيم و دستور نقشه از آن حضرت بگيريم .

مورخ و نويسنده ، هر چند تيزهوش و داراى قوه قدسيه باشد، محال است بتواند حتى در هزار صفحه ، صورت معنوى امام على(ع) را چنان كه درخور آن ها است جلوه گر سازد. اين نابغه عرب آنچه انديشيد و گفت و عمل كرد، بين خود و خدا، چيزهایى است كه هيچ گوشى نشنيده و هيچ چشمى نديده است و بسيار بسيار بيش از آن است كه مورخ بتواند بدست و زبان و قلم بيان كند. بدين جهت هر صورتى كه ما رسم كنيم . صورتى است ناقص و نشانه حياتى كه اميدواريم از آن صورت مشاهده كنيم ، بى اندازه كم است .)

على (ع ) با اينكه صيت شجاعتش عالم گير است و همه مى دانند كه نيرومندترين جنگ جويان عرب را به خاک انداخته و پهلوانى همچون عمروبن عبدود و مرحب را از پاى درآورده ، مورخين شيعه و سنى و مسيحى همه متفقند كه خوراک اميرالمؤمنين(ع)ساده ترين و فقيرانه ترين خوراكى بود كه مى تواند با آن زندگى كرد.

يكى از اصحاب جا افتاده و ثروتمند على (ع ) علا بن زياد حارثى است . زمانى مريض و بسترى شده بود. آن حضرت به عيادتش رفت و به او فرمود: چه خوب بود در اين خانه وسيع و ساختمان مجلل ، فقرا و مستمندان را بر سر سفره ات مى نشاندى و بيچارگان را سیر مى كردى تا خداوند در عالم آخرت هم ، چنين خانه اى به تو ارزانى مى داشت.

علا گفت : امر امام را اطلاعت خواهم كرد و سپس ادامه داد كه : برادر من كار زهد و ترک دنيا را بجایى رسانيده كه زندگى را بر زن و فرزندش تلخ كرده است . او تمام شب ها را به عبادت و روزها را به روزه مى گذراند. با اين كه خداوند به او نعمت فراوان داده است ، به نانى خشک و لباسى درشت راضی است. امام علی(ع)فرمود: او را نزد من حاضر كنيد! چون به حضورش رسيد، از اظهاراتش معلوم شد كه اين روش را از امير المؤمنين آموخته و براى پيروى از آن حضرت ، به خودش سخت مى گذارند.

امام(ع)فرمود: اشتباه مى كنى ، تو مانند من نيستى و وظيفه تو غير از وظيفه من است . تو بايد از نعمتهایى كه خداوند،ارزانى داشته استفاده كنى و تقليد تو از زندگى من صحيح نيست ، زيرا من وظيفه ديگر دارم . من خلیفه ی مسلمانان و اميرالمؤمنين هستم . بايد خوراک و پوشاک خود را تا آن حد تنزل دهم كه فقيرترين مردم در دورترين نقاط كشور اسلام تلخى زندگى را با اين چاشنى تحمل كند و بگويد امير و پيشواى من هم مانند من مى خورد و مثل من مى پوشد. اين وظيفه مقتضاى خلافت من است و تو هرگز چنين تكليفى ندارى .

عتبة بن علقمه مى گويد: وارد شدم بر على (ع ) و ديدم نان خشكيده اى با كمى شير ميل مى فرمود. گفتم : يا اميرالمؤ منين ! چگونه با اين غذا زندگى مى كنى ؟ فرمود: پیامبر خدا(ص)خشک تر از اين نان مى خورد و خشن تر از اين جامه كه در بر من است ، مى پوشيد و من مى ترسم كه اگر جز اين كنم ، به رسول خدا ملحق نشوم .

عمر بن عبدالعزيز مى گفت : زاهدتر از امام علی(ع)در جهان نيامده است .

اين نمونه اى از زهد على (ع ) بود و ساير صفات ملكوتى او، مانند انصاف و مروت و پاكدامنى و عفو و اغماض نسبت به دشمنان ، همه قابل توجه و ملاحظه هستند و مورخين اسلامى و غير اسلامى ، نمونه هایى از آن را ذكر كرده اند.

در آن هنگام كه اميرالمؤمنين (ع ) با سپاه خويش به جانب صفين رهسپار بود، به شهر كوچكى در عراق به نام (انبار) رسيد. اهالى انبار كه تا چندى قبل در قلمرو پادشاهان ساسانى قرار داشتند و با آداب و رسوم پادشاهان ايران خو گرفته بودند و عادت به سجده و تعظيم فرمانروايان و حاکمان داشتند. براى استقبال از موكب امام (ع ) ساعت ها كنار جاده صف كشيدند. چون امام به آنجا رسيد. همه به خاک افتادند و زمين ادب بوسيدند.

اميرالمؤمنين(ع)از اسب پياده شد و به مردم خوار و چاپلوس انبار فرمود: چه معصيت بى لذتى مرتكب مى شويد؟! و چه ذلت و خفتى را به خود مى خريد؟ بنده اى را سجده مى كنيد و در اين امر نسبت به خدا شريک قرار مى دهيد. ساعت ها گرد و خاک مى خورديد و ناراحتى مى كشيد و خودتان را ذليل و خوار مى نمایيد. من و شما هر دو بنده ضعيف خدا هستيم . من هم مانند شما اسير بستر بيمارى و گرفتار مرگ مى شوم . من و شما بايد خدایى را سجده كنيم كه بيمار نمى شود و نمى ميرد. من از اين كه پيشوا و امير شما هستم هيچ برتری بر شما ندارم . بلكه فقط بار مسئوليت سنگين ترى به عهده من است .

بعد از واقعه حكميت ، خوارج از سپاه على (ع ) جدا شدند. او مى دانست كه خوارج در صدد تهيه مقدمات جنگ با او هستند. جمعى از ياران آن حضرت مصلحت ديدند قبل از آنكه خوارج دست به حمله زنند، اميرالمؤمنين فرمان حمله بدهد. ولى امام (ع ) فرمود: با اين كه اطمينان دارم آن ها اقدام به جنگ خواهند كرد و به روى من شمشير خواهند كشيد، ولى مادامى كه شروع به جنگ نكرده اند، شمشير به روى آن ها نخواهم كشيد.

در جنگ صفين ، مردى از سپاه معاويه به نام (كربزابن صباح ) به ميدان آمد و مبارز طلبيد. يكى از سربازان على (ع ) به ميدان او شتافت و كشته شد ديگر باره مبارز خواست نفر دوم و سوم به ميدان رفتند. كشته شدند. اين جريان ترس و وحشتى در دل سپاه كوفه انداخت .

اميرالمؤمنين (ع ) خودش به ميدان قدم گذاشت . سرباز شامى را در يک چشم بر هم زدن از پاى درآورد و سپس دو نفر ديگر را هم كه به ميدان آمده بودند، به خاک انداخت . آن گاه با صداى بلند كه هر دو سپاه شنيدند، فرمود: اگر شما پيشدستى به جنگ نمى كرديد، ما به روى شما شمشير نمى كشيديم . اين بگفت و به مقر فرماندهى خود بازگشت .

وقتى كه پس از قتل عثمان ، مردم با اميرالمؤمنين (ع ) بيعت كردند و وى زمام امور مسلمانان را در دست گرفت ، روزى زره خود را در دست مردى مسیحی ديد. به شريح قاضى شكايت برد و مانند يكى از افراد عادى مسلمانان از او حکمیت خواست . قاضى از مسیحی پرسيد: در برابر ادعایى كه اميرالمؤمنين نسبت به زره دارد، چه مى گویى؟گفت : زره مال من است و در نظر من اميرالمؤمنين هم دروغگو نيست .

شريح از اميرالمؤمنين پرسيد: آيا در اين مورد شاهدى دارى؟امام على(ع)لبحندی زد و فرمود: رسم قضاوت اين است كه شريح عمل مى كند. ولى من بر اين امر شاهدى ندارم .

قاضى به نفع مسیحی حكم داد و وى زره را برداشت و رفت . چند قدمى نرفته بود، برگشت و گفت : حقا كه به روش انبيا عمل مى كنيد. اميرمؤمنان در ادعاى خود، مرا به محضر قاضى مى خواند، و قاضى با اينكه مأمور او است ، او را محكوم مى كند و به من حق مى دهد. اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله . يا اميرالمؤمنين به خدا قسم زره از آن شما است . من در جنگ صفين دنبال سپاه تو بودم و زره را از پشت شتر خاكسترى رنگ تو برگرفتم .

على (ع ) فرمود: چون مسلمان شدى ، زره را به تو هديه مى كنم . بعدها اين مرد در صف ياران  اميرالمؤ منين(ع)با نهايت صميميت در ميدان نهروان با خوارج جنگيد.

اينک كه تا حدى از روش امير المؤمنين و خصوصيات اخلاق او آگاه شديم ، به اصل مطلب يعنى مسئله خلافت بر مى گرديم تا اين فصل از نظر تاريخى جامعه عمل و در حين اختصار، كامل باشد.

براى عموم اصحاب پيامبر(ص ) قطعى و مسلم بود که پیامبر  اكرم (ص ) متعلق به اميرالمؤمنين على (ع ) است . زيرا هنوز از جريان غدير چيزى نگذشته و خاطره آن روز در خاطرها باقى است . بلكه آهنگ گرم رسول خدا(ص ) كه دست على را به دست گرفته و در برابر آن اجتماع يكصد و بيست هزار نفرى مى فرمود:

من كنت مولاه و فعلى مولاه .

در گوشها طنين انداز است .

ولى با تمام اين احوال ، وقتى رسول خدا(ص ) وفات يافت ، فعاليت هایى در گوشه و كنار جريان داشت . و عمر و ابوعبيده جراح در گوشه مسجد به مذاكره و سربه گوشى مشغول بودند سعد عباده در سقيقه بنى ساعده ، طايفه اوس را دور خود جمع نموده با آنها مشورت مى نمود. همچنين دسته جا،مختلف ديگر اين جا و آن جا جمع بودند و گفتگو مى كردند. اميرالمؤ منين (ع ) سرگرم تجهيز پیامبر خدا(ص ) و در دوری آن حضرت چنان افسرده و غمگين بود كه جز به انجام وظايف مربوط به غسل و كفن و دفن پيامبر به چيزى توجه نداشت .

جنازه رسول خدا(ص ) سه شب و سه روز بر زمين مانده بود و طى اين مدت ، على (ع ) با چند تن از بنى اعمام خود، شب و روز در كنار جسد مطهر به سر مى برد تا تكليف دفن را هم با پايان برساند و وظيفه خود را به حد كمال ايفا كند.

در آن حال كه اميرالمؤمنين(ع)به تجهيز پیامبر خدا مشغول بود، چند تن از مهاجرين و چند تن از انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده بودند تا جانشين پيآمبر(ص ) را انتخاب كنند!

كسانى كه در سقيفه شركت داشتند. عبارت بودند از:

1. ابوبكر 2. عمر 3. ابوعبيدة بن جراح 4. سعد بن عبادة . 5. قيس بن سعد. 6. خزيمة بن ثابت . 7. اسيد بن خضير. 8. عثمان بن عفان . 9. ابوالهيثم بن تيهان . 10. حسان بن ثابت . 11. عبدالرحمن بن عوف . 12. ثابت بن قيس بن شماس . 13. حباب بن منذر. 14. معدبن عدى . 15. بشير بن سعد اعور. 16. حارث بن هشام .

اين عده ، سرشناسان جمعيت سقيفه بودند. البته جمعى از اشخاص متفرقه هم براى تماشا گرد آمده بودند كه وقتى را بگذرانند و از گفتگوهاى سياستمداران اطلاعى بدست آورند.

به گفته ی دانشمندان اماميه و برخى از مورخين معتزله (مانند ابن ابى الحديد) و بعضى از مستشرقين بى نظير (همچنين پروفسور لامنس ) ابوبكر و عمر و ابوعبيدة بن جراح ، بنا به يک عهد نامه و قرارداد محرمانه كه امضا كرده بودند، تصميم داشتند به هر قيمت شده ، خلافت را از دست امام علی(ع) بربايند و به همين جهت با هم به سقيفه بنى ساعده روى آوردند.

سعد بن عباده انصارى را كه سخت بيمار و بسترى بود، روى تختى خوابانيده و در آن باغ آورده بودند. او به قدرى ناتوان بود كه نمى توانست صداى خود را به گوش حاضرين برساند. بدين جهت پسرش ، كنار بستراو ايستاده و سخنان پدر را براى مردم بازگو مى كرد. سعد چنين گفت :

اى مردم مدينه ! و اى جماعت انصار! هيچ يک از قبایل عرب ، از نظر شرف و فضيلت،نمى توانند با شما برابرى كنند. شمایيد كه پيامبر اسلام (ص ) را يارى كرديد و پيروان بى پناه او را پناه داديد و با مال و جان در راه او فداكارى نموديد. امروز شايسته است پاداش زحمات و جانبازي هاى خود را با اشغال خلافت او، دريافت کنید و شما شايستگى احراز اين مقام را داريد.

طايفه خزرج كه فاميل سعد بودند، سخن او را تأیید كردند و رهبر خود را تحسين نمودند. ولى جمعى از حاضرين و از جمله آنها ابوالهيثم بن تيهان ، كه على (ع ) را از همه كس براى خلافت شايسته تر مى دانست ، با سخنان سعد مخالفت كردند. دسته ديگرى از انصار هم دچار كينه هاى جاهليت كه از خزرجيان در سينه داشتند، شدند و سخن او را رد كردند.

در اين حال بود كه ابوبكر فرصت را غنيمت شمرد و به سخن گفتن ، پرداخت . او به عنوان گوينده مهاجرين صحبت مى كرد. خيلى ملايم و نرم و دو پهلو حرف مى زد. گاهى از خدمات انصار ذكرى به ميان مى آورد و بلافاصله از برترى مهاجرين كه خودش به اصطلاح از آنها بود، داد سخن مى داد.

سر و صدا از گوشه و كنار جمعيت بلند شد و نزديك بود كار به خونريزى و جنگ بكشد. حباب بن منذر از بين جمعيت فرياد زد: اين رانده شده هاى مكه را كه به عنوان پناهندگى به شهر ما آمده اند و حالا فصد سرورى و فرمانروایى انصار را كرده اند، از شهر بيرون كنيد.

عمر مى خواست مسئله را هرچه زودتر خاتمه دهد. زيرا مى ترسيد كه مبادا على (ع ) به آن نقطه بيايد و قطعى بود كه اگر او در آن اجتماع شركت مى كرد همه او را مقدم مى داشتند و پيش بينى هاى او، بى نتيجه مى ماند.

اختلاف و تشتت ، شيرازه كار انصار را از هم گسيخت و مهاجرين موقعيت و شايستگى خود را تثبيت كردند. ابوبكر گفت : من براى خودم كوشش نمى كنم ، شما با اين دو مرد، عمر يا ابوعبيده ، هر كدام ميل داريد، بيعت كنيد.

عمر و ابوعبيده ، بر طرق نقشه و قرارداد قبلى فرياد زدند: تو از ما شايسته ترى . زيرا تو در غار ثور همراه پیامبر خدا(ص ) بوده اى و كسى جز تو شايسته اين كار نيست .

عجبیب است! مسئله خلافت ، با تمام اهميتش كه با سرنوشت ميليون ها مسلمان بستگى دارد، بازيچه دست اين افراد قرار گرفته و آن را به يكديگر تعارف مى كنند و براى يكديگر پاس مى دهند.

عمر جلو رفت تا با ابوبكر بيعت كند ولى در آن وقت جمعى از انصار فرياد زدند: اگر بنا، بر اين است كه مهاجرين به خلافت برسند، چرا با على بن ابيطالب بيعت نكنيم ؟ او كه از همه مهاجرين برتر و به اين مقام لايق تر است .

اين سخن براى عمر و همكارانش بى اندازه ناگوار بود و تشويق عظيمى در دلشان ايجاد كرد. بدين جهت عمر با شتاب خود را به ابوبكر نزديک كرد و دست او را گرفت و به عنوان بيعت با او مصافحه كرد. به دنبال او، ابوعبيده و بعد هم بشير بن سعد كه از مخالفين سعد بن عباده بود و سپس تماشاچيان سقيفه ، بيعت كردند.

سعد بن عباده را با حال زار و ناتوان به خانه بازگرداند. ولى او دست بيعت ، به دست ابوبكر نداد. چندين بار براى او پيام فرستادند كه بيا با خليفه بيعت كن . ولى او در پاسخ گفت : نه . به خدا قسم بيعت نمى كنم تا آنچه تير در تركش دارم بسوى شما پرتاب كنم و سر نيزه خود را به خونتان رنگين نمايم !

چندى نگذشته بود كه رئيس خزرج بار و بنه خود را بست و به سوى شام سفر نمود. عمر از بيعت نكردن سعد بيمناک بود و مى ترسيد كه مبادا شخصيت اين مرد، موجب شود كه سايرين هم از بيعت خود، روبرگردانند.

نمى دانيم سعد بن عباده ، چرا از مدينه خارج شد ولى همين اندازه مى دانيم كه چند روز بعد از رفتن او، شايع شد كه جنيان در راه شام ، او را هدف دو تير قرار دادند و به زندگيش خاتمه بخشيدند.

مردم عادى و بى خبران از سياست روز، خبر كشته شدن سعد را به دست جنيان می گفتند و آن را صحيح تلقى مى نمودند. ولى مردم ديگرى كه به اسرار دستگاه خلافت آشنایى داشتند و از جريان هاى پشت پرده مطلع بودند، گفتند:

خالدبن وليد با همدستى رفيقى كه داشت ، شبانه در كمين سعد نشست و او را از پاى درآورد و در ميان چاهش افكند. اين جنايت به دستور عمر و دستگاه نيم بند خلافت ، انجام شد تا يكى از مخالفين سرسخت و نيرومند خود را از پاى درآورند.

شايد بعضى تصور كنند كه اين مطلب ، افسانه باشد ولى علاوه از نويسندگان شيعه ، بعضى از سنيان نيز آن را گفته اند،و گذشته از آن ، دستگاهى كه فرمان كشتن على (ع ) را به جرم مخالفت با خود، صادر كند، به كشتن سعد بن عباده چه اهميتى خواهد داد.

بارى ، بيعت ابوبكر به اين صورت ، صورت گرفت و آن (اجتماع امت ) كه سنى ها رويش تكيه مى كنند و خلافت ابوبكر را بر اساس آن ، توجيه مى نمايند بدين ترتيب تشكيل يافت .

اجماعى كه مردان بنى هاشم و بسيارى از بزرگان صحابه و طايفه خزرج ، در آن شركت نداشتند.

اجماعى كه مسلمانان مكه و ساير بلاد اسلامى ، از آن بى خبر بودند.

اجماعى كه با مخالفت عده زيادى از اعيان اصحاب رسول خدا(ص ) مواجه شد و مخالفت آن ها، با زور سرنيزه سركوب شد.

ابوبكر با اين مقدمات بر مسند خلافت تكيه زد و مدت دو سال و سه ماه و بيست و دو روز خلافت كرد و در سن شصت سالگى بدرود حيات گفت .

در اين جا مناسب است توضيح مختصرى درباره خصوصيات ابوبكر داده شود تا مقدار موقعيت و شايستگى او براى احراز مقام خلافت روشن گردد.

او از طايفه بنى تيم و نامش عبدالكعبه بود. رسول اكرم (ص ) نامش را تغيير داد و او را(عتيق ) ناميد. در سن چهل سالگى مسلمان شد. در مكه به شغل تجارت اشتغال داشت و از تاريخ قبایل و عشاير عرب اطلاعاتى كسب كرده بود.

روزى كه رسول خدا(ص )قصد مهاجرت به مدينه را داشت ، از آن حضرت درخواست كرد كه در اين سفر همراه او باشد. پيامبر هم تقاضاى او را پذيرفت و سه روز و سه شب كه پيامبر در غار ثور به سر مى برد، او نيز در خدمتش بود.

دخترش (عايشه ) همسر رسول خدا(ص ) بود و ابوبكر اين مطلب را از افتخارات خود به شمار مى آورد.

تاريخ اسلام ، ابوبكر را مردى ترسو معرفى مى كند. در غار ثور كه همراه رسول خدا(ص ) بود، از ترس دشمنان به سختى مضطرب و پريشان شده بود. ابن ابى الحديد معتزلى كه از دانشمندان عامه است ، در قصيده معروف خود كه در (فصل سقوط آخرين پايگاه يهود) همين كتاب ، گفته شد، به فرار ابوبكر در جنگ خيبر اشاره كرده است .

در جنگ هاى احد حنين هم ، جز فراريان بود.

او از سپاه اسامه كه به فرمان رسول خدا(ص ) به سوى شام بسيج شده بود، تخلف كرد. با اين كه پیامبر خدا به او و عمر و عثمان دستور داده بود با آن سپاه بروند، و فرموده بود:

لعن الله من تخلف عن جيش اسامة .

يعنى : خدا لعنت كند كسى را كه از سپاه اسامه تخلف ورزد.

او، خود را شايسته مقام خلافت نمى دانست و مكرر مى گفت :

اقيلونى فلست بخيركم و على فيكم .

يعنى : از من دست برداريد. من براى خلافت شما شايسته نيستم در حالي كه على (ع ) ميان شما است .

اطلاعات ابوبكر در علوم اسلامى ، بى اندازه كم بود. در تفسير قرآن هيچ گونه تبحرى نداشت . معناى كلمه (اب ) را كه در آيه شريفه (و فاكهة و ابا) ذكر شده نمى دانست . معنى (كلاله ) را كه در آيه يستفتونك فى النساء قل الله يفتيكم فى الكلالة ... آمده از او پرسيدند. گفت من معناى آن را مطابق راى خودم مى گويم . اگر درست گفتم از طرف خدا است و اگر غلط گفتم از من و شيطان است ...

با اين كه چندين سال از محضر رسول اكرم (ص ) استفاده مى كرد، از كلمات آن حضرت به ميزان خيلى كمى يادگرفته بود.

احمد بن حنبل (امام حنبلى ها) در كتاب خود بيش از هفتصد و پنجاه هزار حديث از پیامبر اكرم (ص )  گفته كه تنها هشتاد حديث آن را ابوبكر روايت نموده و از اين عدد هم بيست روايتش تکرار شده است كه فقط شصت عدد باقى مى ماند.

ابن كثير(از علماء عامه ) پس از تحمل رنج هاى فراوان ، احاديثى را كه ابوبكر نقل كرده ، جمع آورى نموده و آن را(مسند الصديق ) نام گذارده ولى در آن كتاب ، فقط هفتاد و دو حديث ذكر شده است .

او، در دوران خلافتش بارها گفت : ان شيطانا يعترينى فان استقمت فاعينونى فان عصيت فاجتنبونى و ان زغت فقومونى .

يعنى : من شيطانى دارم كه گاه و بى گاه وسوسه ام مى كند. اگر به راه راست رفتم ، كمكم كنيد و اگر منحرف شدم ، آگاهم كنيد و مرا به راه آوريد.

او، دختر بزرگوار رسول اكرم (ص ) فاطمه زهرا(ع ) را از ميراث پدر، محروم ساخت و دليل آورد كه پيامبران ارث براى كسى نمى گذارند. ولى عايشه دختر خود را، كه يک زن از نُه زن پيامبر بود، وارث رسول الله شناخت .

فاطمه (ع ) به واسطه ستمى كه ابوبكر و عمر در حقش كردند. از آن ها آزرده بود و از دينا رفت در حالی كه بر آنان غضبناک بود و به همين جهت وصيت كرد جنازه اش را شبانه به خاک سپردند تا آن ها بر او نماز نخوانند.

او، حد خدا را در مورد خالدبن وليد اجرا نكرد. با اين كه خالد، مالک بن نويره را كه گوينده لا اله الا الله و محمد رسول الله بود، كشت و با همسر مالک هم بستر شد. عمر كه با خالد ميانه خوبى نداشت ، اصرار مى كرد كه خالد قصاص شود. ولى ابوبكر چون خالد را دوست داشت ، مانع شد.

او، با اين كه خود را لايق مقام خلافت نمى ديد و در زمان حياتش بارها گفته بود: اقيلونى ، ولى در هنگام مرگ ، مانند پدرى كه براى فرزند خود ميراث مى گذارد، يا همچون مالكى كه ملک مسلم خود را به كسى مى بخشد، خلافت ، مسلمانان را به عمر واگذار كرد.

او، با اين كه عقيده داشت كه تنها راه قانونى انتخاب خليفه ، اجماع امت است ، در وقت مردن ، اجماع امت را ناديده گرفت . محراب و منبر پیامبر اكرم (ص ) را به نام عمر، قباله كرد.

او، پیامبر اكرم را شايسته نمى ديد كه براى خود جانشينى تعيين كند.

ولى به خودش حق داد كه اين كار را انجام دهد.

اميرالمؤمنين (ع ) در خطبه شقشقيه مى گويد:

فوا عجبا! بينا هو يستقيلها فى حياته ، اذ عقدها لاخر بعد وفاته .

دوران خلافت ابوبكر به پايان رسيد و برطبق وصيت او، عمر به جايش نشست و زمام امور مسلمانان را به دست گرفت .

عمر، مدت ده سال و پنچ ماه و بيست روز خلافت كرد و در سال بيست و سوم هجرى بدست بابا شجاع الدين فيروز كاشانى ، شش زخم خورد و از پاى درآمد.

خصوصيات او همانند رفيق و همكارش (ابوبكر) بلكه نقاط ضعفش بيشتر از او بود.

عمر، در سن بيست و نه سالگى ، در مكه ، مسلمان شد. از افتخاراتش اين بود كه پدر حفصه (يكى از نه زن پيامبر) است .

او، مردى بى سواد و بى اطلاع بود و اين مطلب را دانشمندان شيعه و سنى در كتاب هاى خود با مدارک لازم ، ضبط كرده اند. اينک چند نمونه آن را از زبان دانشمندان سنى بشنويد:

1. جوانى ، به اتفاق زنى به مسجد آمدند. جوان ادعا مى كرد كه اين زن ، مادر من است و لى آن زن منكر بود و مى گفت : من شوهر نكرده ام و اين جوان دروغ مى گويد. او پسر من نيست .

خليفه (عمر) از جوان ، مطالبه شاهد كرد. جوان گفت : شاهدى ندارم ! زن براى اثبات ادعاى خود، چند نفر ار حاضر كرد و همه شهادت دادند كه اين زن ازدواج نكرده و جوان دروغ مى گويد.

خليفه دستور داد جوان را - به واسطه ادعاى دروغينش - شلاق بزنند. مأمورين ، جوان را براى اجراى دستور خليفه از مسجد بيرون بردند. در بين راه على (ع ) به آن ها برخورد و چون از موضوع مطلع شد، آن ها را به مسجد برگردانيد و به آن زن فرمود: درباره اين جوان چه مى گویى ؟

گفت : او دروغ مى گويد. پسر من نيست !

على (ع ) رو به جانب جوان نمود و گفت : حالا كه او تو را انكار مى كند. تو نيز او را انكار كن و بگو مادر من نيست . جوان گفت : اى پسر عموی پيامبر! او مادر من است . چگونه انكار كنم ؟! فرمود: انكار كن و ناراحت نباش . من پدر تو و حسن و حسين برادران تو هستند.

جوان گفت : من هم انكار مى كنم . خير. او مادر من نيست .

على(ع)همراهان آن زن را مخاطب قرار داد و پرسيد: آيا فرمان من درباره اين زن مورد تأييد شما هست ؟ گفتند: آرى و درباره همه ما فرمان تو نافذ است .

در اين هنگام على (ع ) رو به حضار كرد و گفت : من همه شما را گواه مى گيرم كه اين زن را به ازدواج اين جوان - كه هيچ نسبتى باهم ندارند - در آوردم و از اين لحظه آن ها با يكديگر زن و شوهر خواهند بود. سپس دستور داد كيسه پولى آوردند و چهار صد و هشتاد درهم شمرد و ان را به عنوان مهر زن پرداخت و به جوان گفت : دست همسرت را بگير و برو، و ديگر نزدما نيا مگر اين كه عروسى كرده باشى !

بهت و حيرت عظيمى حضار را فراگرفته بود. هيچ كس سخنى نمى گفت . جوان از جا برخاست كه با همسر جديدش بروند. مردم مى خواستند متفرق شوند. ناگهان فرياد آن زن بلند شد. گفت : يا اباالحسن ! به خدا پناه مى برم.اين ازدواج مرا به آتش غضب خدا خواهد سوزانيد. به خدا قسم او پسر من است .

فرمود: چطور؟!

زن گفت : پدر اين جوان ، مردى سياه و زنگى بود. خواهران من ، مرا به عقد او درآوردند. من به اين جوان حامله شدم . آن مرد در يكى از جنگ ها كشته شد و من پس از وضع حمل ، بچه را به يكى از قبایل صحرانشين سپردم . او در آنجا بزرگ شد و اينک براى من ناگوار بود كه او را به خودم نسبت دهم . بدين جهت فرزندى او را منكر شدم .

على (ع ) دستور داد، جوان را از نظر نسب ، به مادرش ملحق ساختند و نسبش را ثبت نمودند.

2. زن ديوانه اى را به حضور خليفه (عمر) آوردند. آن زن مرتكب زنا شده بود. عمر دستور داد سنگسارش كنند. مأمورين ، او را به محل سنگسار بردند تا حكم را درباره اش اجرا كنند.

در اثناى اجراى حكم ، على (ع ) رسيد. او را از دست مأمورين نجات داد و آزادش كرد. چون جريان را به اطلاع خليفه رساندند، گفت : على بدون جهت كارى نمى كند. و دليل اين كار را از آن حضرت پرسيد. على (ع ) فرمود: اين زن ديوانه است و پیامبر اكرم (ص ) فرمود: تكليف از ديوانگان برداشته شده تا شفا حاصل كنند.

عمر كه نزديک بود، بدون جهت ، و تنها به واسطه بى اطلاعى از احكام خدا، زنى را به كشتن دهد، بى اختيار گفت :

لو لا على لهلك عمر.

يعنى : اگر على نبود، قطعا عمر به هلاكت رسيده و گرفتار غضب خداوند شده بود.

3. زن حامله اى را به حضور خليفه (عمر) آوردند. اقرار به زنا نموده بود. عمر دستور داد سنگسارش كنند. على (ع ) پس از اطلاع از جريان او را به مسجد برگردانيد و به عمر فرمود: اگر تو در كشتن اين زن مجازى ، در قتل طفلى كه در رحم دارد، مجاز نيستى . و گويا در مورد اقرار اين زن هم او را تهديد كرده و ترسانيده اى ؟! عمر گفت : آرى چنين بوده است . فرمود: مگر نشنيدى كه پیامبر اكرم (ص ) تصريح نمود كه اگر كسى با تهديد اقرار كرد، حد بر او جارى نمى شود و اساسا اقراريكه با شكنجه و زندان و تهديد واقع شود، اقرار نيست .

عمر دستور داد زن را آزاد كردند و گفت : زنان جهان عاجزند از اين كه فرزندى چون على بن ابيطالب به دنباى بشريت تحويل دهند. اگر على نبود به هلاكت و گمراهى افتاده بودم .

4. دو نفر مرد به زنى از قريش مراجعه كردند و صد دينار نزد او امانت گذاشتند و گفتند: هرگاه ما دو نفر، باهم نزد تو آمديم پول را بده ، و اگر يكى از ما به تنهایى نزد تو آمد، نپرداز.

يک سال از اين جريان گذشت . يكى از آن دو نفر به آن زن مراجعه كرد و گفت : رفيقم از دنيا رفت . صد دينار را به من تسليم كن . زن از دادن پول خوددارى كرد ولى مردک با اصرار و فشار، پول را از او گرفت و رفت .

سال بعد، دومى آمد و پول را از آن زن مطالبه كرد. زن گفت : رفيقت آمد و خبر مرگ تو را آورد و من پول ها را به او دادم . نزاع بالا گرفت و مخاصمه را به حضور خليفه (عمر) بردند. عمر گفت : به نظر من ، زن ضامن است و مى خواست زن را محكوم كند.

زن گفت : تو را به خدا قسم درباره ما حكم نكن و بگذار على ابيطالب در اين مسئله قضاوت كند! به دستور خليفه آنها را به پيشگاه على (ع ) بردند. چون جريان را به عرض رسانيدند. على (ع ) دانست كه اين دو مرد، حيله كرده اند و طبق نقشه قبلى اين كار را انجام داده اند. به همین دلیل به جانب آن مرد متوجه شد و گفت : مگر شما به اين زن نگفته ايد كه براى دريافت پول ، بايد تو و رفيقت با هم مراجعت كنيد؟ گفت : بلى . گفته ايم . فرمود: اينک پول شما نزد من حاضر است . برو رفيقت را بياور تا تسليم كنم .

وقتى عمر از قضاوت اميرالمؤ منين (ع ) مطلع شد، گفت : خدا مرا بعد از على بن ابيطالب زنده نگذارد!

اين نمونه اى بود از بى اطلاعى خليفه از مسایل دينى و احكام الهى و براى اين كه از موضوع خارج نشويم ، به همين چند داستان اكتفا كرديم و البته دلایل فراوانى در دست است كه همه ، از جهل و بى خبرى او حكايت مى كنند.

از ساير فضایل و مكارم نيز، متأسفانه خليفه چيزى احراز نكرده و در هيچ مرحله از مراحل حيات خود، نقطه درخشانى نداشته است .

در جنگ هاى اسلامى ، شجاعتى از خود نشان نداده و در بسيارى از غزوات - به تصريح شيعه و سنى - فرار كرده و جان خود را از خطر رها کرده است.

اشتباهات زندگيش بى حساب بود و هر اشتباهى كه مى كرد، بلافاصله زبان به معذرت مى گشود و درست همان گونه بود كه على (ع ) در وصفش مى گويد:

يكثر العثار فيها و الاعتذار منها.

زندگانيش غرق در خطا و معذرت بود. پشت سر هم لغزش مى كرد و پى در پى عذر مى خواست . نه آن اندازه علم داشت كه اشتباه نكند و نه : شهامت داشت كه به جهل خود اعتراف كند.

در داستانهایى كه قبلا برایتان گفتیم(از داستان های همین وبلاگ) اين مطلب به خوبى ديده مى شود.

او، صريحاً مى گفت : بيعت ابوبكر كارى بود بى اساس كه بدون تدبر واقع شد. و حتى مى گفت : اگر در آينده كسى به اين ترتيب از مردم بيعت بگيرد،سر از تنش جدا کنید.

ولى در عين حال ، ابوبكر را خليفه مى شمرد و مردم را با زور تهديد و حتى با كشيدن شمشير به پاى منبر ابوبكر مى برد تا جبرا با او بيعت كنند. يعنى آن كار بى اساس و بى تدبر را تقويت نمايند.

او، معتقد بود كه خليفه ، بايد به صلاح ديد مردم و حزب های امّت انتخاب شود، ولى خودش بدون مراجعه ، با آرا مسلمانان و تنها با وصيت ابوبكر بر مسند خلافت تكيه زد و نام خود را اميرالمؤمنين گذاشت .

او، بنى اميه را كه خطرناک ترين دشمنان اسلام و پیامبر اكرم (ص ) بودند، بر كرسى فرمانروایى نشاند و زمينه فسادهاى آينده آنها را فراهم نمود.یزید بن ابوسفيان را حاکم شام کرد،و پس از مرگ او، برادرش معاويه بن ابوسفيان را به جاى او فرماندار شام نمود و بدين ترتيب با دست خودش ، بناى حكومت جور و فساد را پى ريزى كرد.

او، در هنگام مرگ مسئله خلافت را در ميان شش نفر، قرار داد كه پس از تبادل نظر، از بين خود يكى را انتخاب و با او بيعت كنند. شش نفر مذكور عبارت بودند از:

1. على(ع). 2. طلحه . 3. زبير. 4. عثمان . 5. عبدالرحمن بن عوف . 6. سعد بن ابى وقاص .

و الله انى لاعلم مكان الرجل ، لو وليتموه امركم لحملكم على المحجة البيضاء.

من درجه اين مرد (على ) را خوب مى دانم . به خدا قسم اگر او خلیفه شود، امت را به راه راست هدايت خواهد كرد.

عبدالله گفت : پدر جان ! با اين كه على را چنين شايسته مى دانى چرا او را به خلافت تعيين نمى كنى ؟! عمر جواب داد:

اكره ان يتحملها حيا و ميتا.

چه زنده باشم و چه مرده ، بر من ناگوار است كه على بر مسند خلافت بنشيند.

عمر، در تعيين شوراى خلافت ، مقاصدى داشت و كسانى را در برابر على (ع ) قرار داده بود كه به قرار خودش صلاحيت نداشتند.

به طلحه گفت:پیامبر اكرم (ص ) وقت وفاتش ، بر تو خشمگين بود. بنابراين شايسته خلافت نيستى .

به زبير گفت : تو مردى خسيس هستى و به كار خلافت نمى آیى .

به عثمان گفت : تو از قدرت خلافت ، سو استفاده خواهى كرد و بنى اميه را به جان و مال مردم مسلط خواهى کرد  و مردم را به از خود خسته خواهی کرد.

به عبدالرحمن بن عوف گفت : تو مرد ضعيفى هستى و قدرت خلافت را ندارى . به سعدبن اى وقاص گفت : تو مرد جنگ هستى ، نه مرد خلافت و علاوه بر آن خون (بنى زهره ) در بدن تو جريان دارد. يعنى از قريش نيستى .

اين افراد را با اقرار به اينكه شايسته خلافت نيستند، براى خلافت نامزد نمود و دستور داد كه رئيس شرطه (محمد بن سلمه ) و پنجاه نفر اعوان او، مراقب اين شش نفر باشند و به آنها سه يا شش روز مهلت دهند. اگر مدت مهلت به پايان رسيد و اين افراد توافقى نكردند و كسى را از بين خود انتخاب ننمودند، همه را گردن بزنند.

پنج نفرى كه عمر، در برابر على (ع ) قرار داد، كسانى بودند كه امكان نداشت على به خلافت برسد. زيرا وجود سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف و عثمان براى چرخاندن كار به ضرر على (ع ) كافى بود چه ، هر سه از مخالفين او بودند.

نتيجه شوم ديگرى كه عمر، از اين شورا گرفت ، منحرف نمودن زبير از على (ع ) بود. زيرا زبير عمه زاده امام على(ع) و از ياران و معتقدين امام علی(ع)بود و در روز سقيفه ، به حمايت از على ، شمشير كشيد و در تشييع جنازه حضرت زهرا(ع) شبانه شركت داشت .

وقتى عمر، شوراى خلافت را از شش نفر كه يكى از آنها زبير بود، تشكيل داد، زبير خود را كفو و مانند على در خلافت ديد. از آن روز با طمع به مقام خلافت رفتار خود را با امام علی(ع)خیلی بد کرد.

در جنگ جمل هم كه زبير بيعت خود را كه با على(ع)نموده بود، شكست . نتيجه تدبيرى است كه خليفه دوم در تشكيل و تركيب شورى ، به منظور محروم نمودن على(ع)از حقش به كار برد.

بارى ، براى عمر مسلم و قطعى بود كه نتيجه كار شورى ، خلافت عثمان و محروميت امام على(ع)است ، و خلافت عثمان راه را براى تسلط بنى اميه و معارضه معاويه با على و غلبه بنى اميه بر بنى هاشم ، هموار مى سازد.

اگر چه شوراى خلافت ، آخرين لغزش هاى عمر بود، ولى اين لغزش آن قدر رسوا و نكبت بار است كه با هيچ يک از لغزش هاى او قابل مقایسه نيست .

عثمان پسر عفان ، از خاندان بنى اميه و مردى تاجرپيشه بود و بزازى مى كرد. در مكه مسلمان شد و با مهاجرين به مدينه هجرت كرد. امتيازى كه عثمان بر ابوبكر و عمر دارد، مساله قريشى بودن اوست .

به گفته ی  دانشمندان و مورخين،عثمان از نظر اطلاعات دينى،حتى از دو رفيقش (ابوبكر) و(عمر) هم پایين تر بود.

لغزش هاى او، به حدى است كه براى ما در اين كتاب ، فرصت بيان همه آنها نيست و همين اندازه كافى است بدانيم كه لغزش ها و رسوایى هاى او مسلمانان را وادار كرد،انقلاب كنند و در نتيجه آن انقلاب،عثمان به قتل رسید.

یکی از مهم ترین دلایل قیام بر علیه عثمان این بود که مروان بن حکم-دامادش را که از جامعه ی مسلمانان به واسطه ی پیامبر اخراج شده بود-وزیر خود کرده بود.

او، در نتيجه شوراى عمر، خليفه شد. و هنگامى كه مردم با او بيعت كردند، آن قدر ذوق زده شده بود كه هنوز بر منبر نرفته و خطبه اى نخوانده ، يک راست به خانه خود رفت . تمام افراد بنى اميه كه در مدينه سكونت داشتند، در خانه او به عنوان تبريک حضور يافتند. عثمان دستور داد در خانه را بر روى ابوسفيان بن حرب،يعنى همان مرد پليدى كه در بسيارى از جنگها، عليه السلام و مسلمانان و پیامبر(ص)فرمانده سپاه كفار بود، يعنى همان كسى كه خون صدها شهيد مسلمان را به گردن داشت . آرى ، اين ابوسفيان با آن گذشته ی تباهش فرياد زد:

اى فرزندان اميه ! همان طورى كه بچه هاى كوچه با توپ ، بازى مى كنند، شما هم با خلافت بازى كنيد و دست به دست بگردانيد. قسم به آن كه ابوسفيان به او قسم مى خورد! نه عذابى ، نه حسابى ، نه بهشتى و نه دوزخى ، نه رستاخيزى و نه قيامتى در كار است و همه اين حرفها دروغ و بى اساس است .

با اين كه اين سخنان ، كفر خالص خالص بود و بر عثمان كه اينک خود را جانشین پيامبر مى داند، واجب بود او را به دست جلاد بسپارد تا گردنش را به جرم کفر ورزی بزند، ولى چون ابوسفيان ، شيخ بنى اميه و مورد احترام عثمان بود از او درگذشت و هيچ اقدامى نكرد.

او، عبيدالله بن عمر را كه قاتل سه نفر بى گناه ، بود، يعنى هرمزان والى خوزستان شاهزاده مسلمان ايرانى و يک دختر كوچک و غلام سعد بن ابى وقاص را كشته بود، و مطابق مقررات اسلام بايد اعدام شود،را بخشید و به اين ترتيب ، قاتلى كه دو مرد مسلمان و يک كودک را بدون هيچ مجوزى كشته بود، از قصاص نجات يافت و علمأ سنى هم اعتراف دارند كه اين قضاوت . اولين قضاوت ظالمانه و نامشروع عثمان در ايام خلافتش شمرده مى شود.

هنوز سال اول خلافتش به پايان نرسيده بود كه انحرافات شديد او، شروع شد. وليدبن عقبه را كه از جانب مادر، برادرش بود، فرماندار كوفه كرد. وليد مردى فاسق و فاجر و همیشه مست بود و در كوفه كار زشت و رسوایى را به جایى رسانيد كه يک روز صبح ، در حال مستى به مسجد اعظم رفت و در محراب،به عنوان امامت بر مردم نماز خواند ولى آن چنان مست بود كه نماز صبح را چهار ركعته خواند.

دو نفر از حاضرين جلو رفتند و از مستى او استفاده كرده ، انگشتر او را از دستش درآوردند و به عنوان مدرک جرم ، به مدينه نزد عثمان بردند و شكايت كردند. عثمان نه تنها به شكايت آن ها توجه نكرد، نه تنها وليد را حد نزد، بلكه شكايت كنندگان را به عنوان اين كه بر امير خود تهمت زده اند، شلاق زد.

او، فدک را كه ابوبكر و عمر، ظالمانه از تصرف دختر پیامبر(ص)خارج ساختند، به مروان بن حكم بخشيد و تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز دست به دست،ميان فرزندان مروان مى گشت .

او، يک پنجم از بيت المال را به مروان بن حكم هديه كرد و آن راند شده پیامبر اكرم (ص ) را وزير خود گردانيد.

او، حكومت شام را به صورت يک حكومت خودمختار، به معاويه بن ابوسفيان واگذار كرد وبه وى اجازه داد كه در آن سرزمين وسيع هر كارى دلش مى خواهد انجام دهد.

او، حكومت كوفه را ابتدا به برادرش وليد بن عقبه و بعد به سعيد بن عاص واگذار كرد.حكومت مصر را به عبدالله بن ابى سرح كه در زمان پیامبر (ص)از اسلام برگشت . کافر و آن حضرت خونش را هدر كرده بود،چون بردار رضاعيش بود، هديه كرد.

او، عبدالله بن عامر اموى ، پسر عموى خود، را فرماندار بصره و كشور پهناور ايران نمود. تا به ميل خود هركارى مى خواهد بكند.

او، يعلى بن اميه را - چون از بنى اميه بود - بر سر مردم يمن مسلط ساخت و حاكم آن كشور نمود.

او، سيصد هزار درهم صدقات طايفه قضاعه را يكجا به حكم بن ابى العاص -رانده شده پيغمبر - بخشيد.

او، خمس غنيمت هاى افريقيه را كه پانصدر هزار دينار بود، به مروان بن حكم - پسر عمو و داماد خودش-بخشيد.

ابوموسى اموال بى شمارى از درآمدهاى كشور عراق ، به مدينه آورد.

عثمان تمام آن اموال را ميان بنى اميه تقسيم كرد.

او، سيصد هزار درهم به حارث بن حكم - برادر مروان - بخشيد.

او، به سعيد بن عاص اموى ، يكصد هزار درهم بخشيد.

على (ع ) و جمعى از بزرگان صحابه با او صحبت كردند و صداى اعتراض مردم رابه گوش او رساندند. عثمان در جواب گفت ، او با من قرابت و خويشاوندى دارد!!!

او، به عبدالله بن خالد اموى سيصد هزار درهم و به ساير مردان طايفه عبدالله،هر يک صد هزار درهم بحشید.

او، دويست هزار دينا به ابوسفيان بن حرب بخشيد.

اين ها نمونه هایى از بخشش هاى عثمان كه از بيت المال مسلمانان انجام مى گرفت بود و به طور خلاصه بايد بگویيم در اثر خلافت عثمان ، جمعى از سرشناسان و كسانى كه اهل زد و بندهاى سياسى و قادر بر اخلال گرى و خراب كارى بودند، توانستند ثروت هاى بى شماری برای خود جمع کنند.

زبير بن عوام - از بركت بخشش هاى عثمان - داراى ثروتى افسانه اى شده بود. يازده خانه در مدينه ، دو خانه در بصره ، يک خانه در كوفه و يک خانه در مصر داشت . داراى چهار زن بود كه پس از مرگ او - پس از اخراج ثلث - به هر يک،یک ميليون و دويست هزار درهم ارث رسيد و مجموع ثروت او را پنجاه و نه ميليون و هشتصد هزار درهم ثبت كرده اند.

طلحه بن عبيدالله نيز از بذل و بخشش هاى عثمان بى بهره نماند. و مورخين املاک و اموال او را - در روز مرگش - سى ميليون درهم نوشته اند.

عبدالرحمن بن عوف هم ، بهره كاملى از عثمان برگرفت . او در هنگام مرگ ، داراى هزار شتر، سه هزار گوسفند، صد اسب و يک مزرعه بزرگ و قابل ملاحظه بود.

سعد بن ابى وقاص نيز از بذل و بخشش های عثمان بهره مند بود. او كاخى مجلل براى خود ساخته بود و وقتى چشم از جهان پوشيد، دويست و پنجاه هزار درهم از او ميراث باقى ماند.

يعلى بن اميه نيز كه مشمول مراحم عثمان بود، در هنگام مرگ داراى پانصد هزار دينار نقد و يكصد هزار دينار هم قيمت املاک و مطالبات او بود.

زيدبن ثابت كه از فدایی ها و محافظين عثمان بود، وقتى از دينا رفت - بنا به نقل مسعودى - به قدرى طلا و نقره از او باقيمانده بود كه آنها را با تبر مى شكستند و ساير اموال و املاک او، جداگانه به حساب آمد و بالغ بر صد هزار دينار بود.

اين ها نمونه اى از بذل و بخشش هاى عثمان نسبت به ديگران بود و امام خودش چگونه از اموال مسلمين استفاده مى كرد و زندگانى شخصى خليفه چگونه مى گذشت ، اين مطلبى است كه بايد به مدارک تاريخى مراجعه كنيم و گوشه اى از آن را نشان دهيم .

عثمان برخلاف روش رسول اكرم (ص ) و حتى برخلاف رفتار همكاران خود - ابوبكر و عمر - لباسى مانند پادشاهان مى پوشيد و بر روى لباس هايش لایه  اى از خز در بر مى كرد كه قيمت آن ، به تنهایى يكصد دينار طلا بود.

قسمت مهمى از زيورها و جواهرات بيت المال را - كه از غنایم جنگى بود - به خانواده خود بخشيد بود.

مقدار زياد از اموال بيت المال را صرف ساختن يک خانه مجلل و كاخ باشكوه ، براى خودش كرده بود.

روزى كه عثمان كشته شد، مبلغ سى ميليون و پانصد هزار درهم ، يكصد و پنجاه دينار پول نقد نزد خزانه دارش موجود بود. هزار شتر در ربذه و املاكى در نقاط مختلف داشت كه دويست هزار دينار قيمت آنها بود. علاوه بر آنها تعداد هزار نوکر داشت .

آن چه تا اين جا ذكر كرديم ، ارقام و آمارى است كه مورد تأييد مورخين شيعه و سنى است و بهتر آن است كه سخن را با يک جمله از سخنان امام على(ع)كه درباره عثمان فرموده و در همين جمله ، همه گفته ها خلاصه مى شود، خاتمه دهيم آن حضرت در خطبه شقشقيه چنين مى گويد:

الى ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه بين نثيله و معتلفه ، و قام معه بنو ابيه يخضمون مال الله خضم الابل نبتة الربيع .

يعنى : نفر سوم (عثمان ) برخاست (و خلافت را اشغال كرد) در حالی كه هر دو طرف خود را پر از باد كرده بود و فرزندان پدرش (بنى اميه ) با او هم دست شدند. مال خدا(بيت المال ) را مى خوردند. مانند شترى كه علف هاى بهارى را با ميل و رغبت مى خورد.

اين لغزشها و اين بذل و بخشش هاى بى مورد، اين تقسيم كشور اسلامى ميان بنى اميه ، اين محروم ساختن عامه مردم از حقوق حقه خود و اين بى توجهی به احكام خدا،باعث شد كه مردم مسلمان و علاقه مندان به اسلام ، زبان به اعتراض بگشايند.

از كسانى كه چندين مرتبه عثمان را نصيحت كرد و او را از عاقبت كار بيم داد، امير المؤمنين على(ع)بود. ولى عكس العمل ، جز تمسخر و بى توجهی از طرف عثمان ديده نشد.

ابوذر غفارى كه از اصحاب بزرگوار پیامبر اكرم (ص ) بود، او را اندرز داد. ولى عثمان او را به شام و سپس به ربذه تبعيد كرد و اين تبعيد منجر به مرگ اين مرد عالى مقام شد.

عمار ياسر، به خانه او رفت و با او درباره اشتباهاتش سخن گفت . ولى عثمان به اتفاق غلامانش او را مضروب و پشت و پهلويش را با لگد درهم كوبيدند كه در نتيجه،مدتى بى هوش بود و مبتلاى به فتق شد.

بى عدالتى ها و انحراف هاى عثمان ، كار خود را كرد .از مصر و عراق ، گروه هایى به مدينه آمدند. چند روزى به مذاكره گذشت و چون به كلى از عثمان نااميد شدند، دست به انقلاب زدند و او را به قتل رساندند.

درست است كه پس از قتل عثمان ، مردم دست از على برنداشتند و او را با اصرار، به قبول خلافت وادار كردند. ولى آيا ديگر امكان داشت كه على(ع) بتواند، حقايق اسلام را مورد اجرا قرار دهد؟! البته نه ، زيرا سركشان و منحرفينى كه ترتبيت شده دوران خلفا بودند، از گوشه و كنار سر برداشتند و با على(ع)به مخالفت برخاستند.

طلحه و زبير با همكارى عايشه (دختر ابوبكر) دست به آشوب و فتنه زدند و جنگ جمل را بر پا نمودند.

معاويه در شام به مبارزه با اميرالمؤمنين(ع) برخاست و جنگ صفين را به وجود آورد.

خوارج نهروان ، ضربه ديگرى برخلافت على(ع)زدند. و بالاخره ، كار به مراد بنى اميه خاتمه يافت.امام على(ع)با توطئه ی چند تن از خوارج ، به شهادت رسيد. معاويه روزبه روز با نيرنگ هاى خود پايه هاى خلافت ، يا به عبارت صحيح تر، پايه هاى سلطنت خود را محكم تر ساخت . چه خون هاى پاكى كه به دست او و كمک يارانش به خاک ريخت . چه اموالى از مسلمانان به غارت رفت .

او زمينه را براى سلطنت پسرش يزيد، آماده كرد. چه جناياتى كه يزيد در دوران كوتاه حكمراني خویش مرتكب نشد و چه خون هایى كه نريخت ؟!

به دنبال او، مروان ها، عبدالملک ها، وليدها و يزيدها بر مسند خلافت تكيه زدند. كسانى كه همیشه مست،زانى،جانى و به تمام ناپاكى هاى آلوده بودند.

آرى.جايگاه پیامبر اكرم (ص ) و منبر پيامبر عظيم الشأن اسلام ، به دست چنين تبه كارانى افتاد و فساد و بدبختى دامن گير مسلمانان شد.

والسلام

غدیر خم

غدیر خم

كاروان حج به غدير خم نزديک جحفه رسيده بود. كم كم به سه راهى انشعاب نزديک مى شد. در اين سه راه ، كاروان پرشكوه اسلام ، منشعب مى گرديد. مصري ها از يک راه و عراقى ها از راهى ديگر و اهل مدينه به راه سوم قدم مى گذاشتند. در آخرين لحظاتى كه كاروان از هم نپاشيده و هنوز تمام مردم ملازم رسول اكرم (ص ) بودند، اين آيه نازل گرديد:

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك ...

يعنى :(اى فرستاده ما و اى رسول اسلام ! فرمانى كه بر تو فرود آمده به مردم بازگوى و اگر اين فرمان را ابلاغ نكنى ، اساسا رسالت خدا را ابلاغ نكرده اى . پروردگار بزرگ تو را از گزند (دست و زبان ) مردم حفظ خواهد كرد و كفار را از فروغ هدايت بى بهره خواهد گذاشت .)

چه مطلب مهمى است كه خداوند به پیامبرش فرمان ابلاغ مى دهد؟! و به او یادآوری مى كند كه اگر اين فرمان به مردم ابلاغ نشود، مثل اين است كه هيچ يک از دستورات خدا، ابلاغ نشده است . على القاعده و باتوجه به سياق آيه ، بايستى اين فرمان از تمام آنچه تا كنون رسول اكرم (ص ) ابلاغ نموده ، مهم ترين باشد. زيرا خداوند به رسولش اطمينان مى دهد كه اگر به واسطه ابلاغ اين فرمان ، خطرى از طرف دشمنان ، متوجه تو و دين تو شود، خداوند حافظ و نگهبان خواهد بود.

در آن حال ، روز به نيمه رسيده و آفتاب سوزان حجاز، به طور عمودى بر سر مردم مى تابيد. قسمتى از کاروان نزديكى هاى جحفه رسيده بود. رسول اكرم (ص ) دستور داد كاروان توقف كند و كاروانيان فرود آيند. آنان كه پيشاپيش رفته اند، برگردند عقب مانده ها برسند.

روز بسيار گرمى بود. زير سايه بان ها، اذان ظهر گفته شد. نماز را به جماعت خواندند. گرمى هوا به حدى بود كه مردم ، گوشه عباى خود را روى سر و گوشه ديگرش را زير پاى خود قرار داده بودند كه از شدت حرارت كمى آسوده شوند.

نماز به پايان رسيد و سپس رسول اكرم (ص ) بر منبرى كه از جهاز شتران ترتيب داده شده بود، بالا رفت و در برابر آن اجتماع عظيم كه همه ، براى شنیدن سخنان گهر بار او، سراپاگوش شده بودند، اين خطبه را به صداى بلند ايراد كرد.

الحمد لله و نستعينه و نومن به ، و نتوكل عليه ، و نعوذ بالله من شرور انفسنا، و من سيئات اعمالنا، الذى لاهادى لمن ضل و لامضل لمن هدى و اشهد ان لا اله الا الله ، و ان محمدا عبده و رسوله . اما بعد. ايها الناس قد نبانى اللطيف الخبير انه ...

يعنى : حمد و سپاس مخصوص خداوند يكتا و بى همتا است . در تمام شئون زندگى از ذات مقدسش یاری مى خواهيم و به آن توانای ناديده ايمان داريم و در كارها بر او توكل مى كنيم و از شرورى كه از جانب دشمن خانگى (نفس اماره ) متوجه ما است به او پناه مى بريم و از كارهاى زشت خويش ، خود را در پناه لطف و توجه او قرار مى دهيم . خداوندى كه هر كه را به حال خود واگذارد و لطفش را از او بردارد، ديگر هدايت كننده اى نخواهد داشت و هر كه را در پرتو نور هدايت خود قرار دهد، كسى قادر به گمراه ساختن او نخواهد بود.

گواهى مى دهم كه خدایى جز ذات لايزال او نيست و محمد بنده و پيامبر اوست . اما بعد. با قراینى كه در دست است احتمال مى رود اجل من برسد و دعوت حق را اجابت كنم و از ميان شما بروم . نكته مهم آن است كه من و شما در پيشگاه خداوند مسئول خواهيم بود. شما چه مى گویيد؟

مردم را گوشه و كنار گفتند: شهادت مى دهيم كه تو اى رسول محترم ، دستورات خدا را ابلاغ نمودى ، مردم را پند و اندرز دادى و نهايت كوشش را در راه ارشاد بندگان خدا بكار بردى . خدايت جزاى خير دهد.

فرمود: آيا شهادت نمى دهيد كه خدایى جز خداى توانا متعال نيست و محمد بنده و رسول او است و بهشت و جهنم و مرگ و قيامت همه حق است و روز رستاخيز، خداوند مردگان را براى محاسبه برخواهد انگيخت ؟!

گفتند: به تمام اين مطالب شهادت مى دهيم . سپس فرمود: اى مردم ! در روز رستاخيز همه شما به حضور من خواهيد آمد. اينک بنگريد كه با دو امانت گرانمايه و نفيسى كه به شما مى سپارم چه خواهيد كرد!

يكى از ميان جمعيت پرسيد: آن دو امانت چيستند؟

فرمود: امانت بزرگ تر، قرآن كريم كتاب آسمانى خداوند است كه از يک سوى به ذات مقدس حق و از سوى ديگر با شما مرتبط است . اين ارتباط و پيوند را حفظ كنيد و از راهنمایى هاى آن استفاده کنید تا گمراه نشويد.

امانت دوم ، عترت و اهل بيت منند. خداوند به من خبر داده كه آن دو، از هم جداشدنى نيستند. بيدار باشيد و هماهنگى خود را با آن دو، حفظ كنيد تا به راه باطل نيفتند.

در اين هنگام كه سخنان خاتم انبيا(ص ) به انيجا رسيد، دست دراز كرد و دست على (ع ) را گفت و آن را بادست خود بالا برد كه از دور و نزديک،همه مردم على را ببينند. سپس فرمود:

اينها الناس ! چه كسى به مومنين از خود آنها اولى است ؟

گفتند: خدا و رسول به اين مطلب داناترند.

فرمود: همانا خداوند مولاى من و من مولاى مؤمنينم و من بر مؤمنين اولى از خود آنها هستم ! آنگاه سه مرتبه و مطابق گفته ی  احمد حنبل (امام حنبلى ها) جهار مرتبه فرمود:

من كنت مولاه فعلى مولاه .

يعنى : هر كس من مولاى او بودم ، على مولاى اوست . پس از آن فرمود:

اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه ، و احب من احبه ، و ابغض من ابغضه ، و انصر من نصره ، و اخذل من خذله ، و ادر الحق معه حيث دار، الا فليبلغ الشاهد الغايب .

يعنى : خداوندا! دوست بدار هر كه على را دوست دارد. دشمن بدار هر كه او را دشمن دارد. يارى كن كسى كه على را يارى كند. خوار كن آنكه را كه از يارى او دست بكشد. حق را هميشه و در همه حال ملازم او قرار ده . اى مردم ! شما كه اين سخنان را از من شنيديد، به كسانى كه در اين نقطه حضور ندارند، ابلاغ كنيد.

اى گروه مردم ! همانا خداوند بزرگ،على را به امامت و ولايت شما بر گزید. اطاعت او را بر هر مسلمانى واجب گردانيد. كسى كه بر خلاف او قدمى بردارد، مورد لعنت حق قرار خواهد گرفت . بشنويد و اطاعت كنيد! خداوند مولاى شما و على امام شما است و پس از آن هم امامت در ميان فرزندن من - از صلب على - تا روز قيامت برقرار خواهد بود. او از همه مردم - بعد از من - برتر است و اين سخن را من از  جبرئيل(ع)و او از جانب رب العالمين آورده است .

محكمات قرآن را بفهميد و از متشابهات آن پيروى نكنيد و هيچ كس آيات قرآن را بر شما تفسير نمى كند، نگر اين مردى كه دستش در دست من است . همانا هر كس من مولاى او بودم ، اينک على مولاى او است . آگاه باشيد. من پيام خدا را رساندم . من ادای رسالت كردم . من مطلب را با كمال وضوح براى شما گفتم . هيچ كس جز او صلاحيت رهبرى مومنان را پس از من ندارد.

در آن حال جبرئيل امين،اين آيه را به رسول اكرم (ص ) نازل كرد:

اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا.

يعنى : امروز دين شما را كامل نموده و نعمت خود را بر شما تمام كردم و دين اسلام را براى شما پسنديدم . اين ايه به اتفاق مفسرين شيعه و آشکار سازی بسيارى از علمای سنى ، در روز غدير نازل گرديد. خداوند به واسطه تعيين جانشين رسول اكرم (ص ) دين را به سر حد كمال رسانيد و کوچکترین نامهومی در آن باقى نگذاشت .

حسان بن ثابت كه از شاعر های ماهر بود، از جا برخاست و گفت : يا رسول الله ! اجازه مى دهيد درباره على و اين روز بزرگ تاريخى شعرى بگويم ؟ رسول اكرم (ص ) اجازه داد و حسان بالبداهه اين اشعار را سرود و در آن اجتماع قرائت كرد:

يناديهم  يوم  الغدير  نبيهم

بخم  و  اسمع  بالرسول  مناديا

فقال  :  فغمن  مولاكم  و  نبيكم  ؟

فقالوا  و  لم  يبدوا  هناك  التعاميا

الهك  مولانا  و  انت  نبينا

و  لم  تلق  منا  فى  الوالاية  عاصيا

فقال  له  :  قم  يا  على  فاننى

رضيتك  من  بعدى  اماما  وهاديا

فمن  كنت  مولاه  فهذا  وليه

فكونوا  له  اتباع  صدق  مواليا

هناك  دعا:  اللهم  وال  وليه

و  كن  للذى  عادا  عليا  معاديا

اين اشعار، نخستين اشعارى است كه بخ وسيله يكى از حاضرين (حسان بن ثابت ) در مراسم غدير سروده شده است . حسان در اين اشعار، تمام داستان غدير، و آشکار سازی رسول اكرم (ص ) به امامت و خلافت على(ع)و ساير جزئيات آن را شرح داده است .

غير از حسان بن ثابت ، ده ها نفر از بزرگان اصحاب پيامبر(ص ) و تابعين و ساير طبقات مؤمنين حديث غدير را به شعر درآورده و اثرى جاويدان از خود به يادگار گذاشته اند.

سپس رسول اكرم (ص ) دستور فرمود حاضرين با على (ع ) بيعت كنند و او را اميرالمومنان خطاب نمايند. بي درنگ مراسم بيعت آغاز شد و مطابق گفته ی مورخين ، نخستين كسى كه با على (ع ) بيعت كرد و به عنوان (امير المومنين ) به او سلام نمود، عمر بود كه جلو آمد و گفت :

السلام عليك يا امير المومنين . بخ بخ لك . اصبحت مولاى و مولا كل مومن و مومنة .

يعنى :(درود بر تو اى اميرمؤنان . شاد باش كه ولى من و ولى هر مرد و زن با ايمان شدى .) بعد از او، ابوبكر و ساير طبقات مسلمان دست بيعت به على دادند و به او برای جانشينى و خلافت رسول اكرم(ص) تبريک گفتند.

روز غدير (هيجدهم ذى حجه ) به همين مناسبت يكى از اعياد رسمى است كه از دوران رسول اكرم(ص)تا كنون مورد توجه بوده و حتى طبقات بسيارى از سنيان نيز به عظمت اين روز اعتراف می کنند.

ابوریحان بيرونى در كتاب (الاثارالباقية ) مى نويسد: روز غدير از اعيادى است كه عموم مسلمين ، آن را روز سرور مى شمارند.

اين طلحه شافعى در كتاب (مطالب السوال ) مى نويسد: روز غدير خم ، عيد رسمى شد. زيرا در آن روز رسول اكرم (ص ) مقام بلند و پايگاه ارجمندى و بزرگواری براى على(ع)مقرر نمود و او را از ميان تمام مردم به اين مقام ، مشرف کرد.

آرى ، در حاليكه پادشاهان،روز تاج گذارى خود را عيد قرار مى دهند و مجالس جشن و سرور برپا نموده ، سخنراني ها، شعرها و مهمانی ترتيب مى دهند، آيا شايسته نيست كه در روز غدير، يعنى روز تاج گذارى مولى اميرالمؤ منين على (ع ) كه رهبرى اسلامى و ولايت دينى مسلمين به او سپرده شد، مراسمى باشكوه ، برپا شود؟!

طايفه اماميه - ايدهم الله - هميشه به اين روز بزرگ احترام گذاشته و مى گذارند و آن را از اعياد رسمى خود بشمار مى آورند و عالى ترين مراسم را در شب و روز غدير برگزار مى كنند.

يكى از شعراى معاصر (صادق سرمد) در ضمن يک قصيده مى گويد:

غدير  خم،نه  همين  عيد  مذهبی،ما را است

كه  عيد  ملى  ما  نيز،در  غدير  آمد

در اينجا مناسب است فصلى از كتاب (الامام على ) تاليف دانشمند بزرگ مسيحى (جورج جورداق ) را كه تحت عنوان (على بردار من است ) نگاشته ،بگوییم، او مى نويسد:

(براى روشن ساختن اين حقيقت لازم است احاديثى چند در اين باره بگوییم، تا معلوم شود كه برادرى  معنوى ميان پيغمبر و پسر عمو بزرگوارش تا چه اندازه بود و معرفت پيامبر(ص ) تا چه اندازه به على(ع) به ارث رسيده و روح على(ع)، چگونه رنگ پیامبری گرفته و نزد پيامبر چقدر عزيز و مجبوب بوده ، و قلباْ وى را تعظيم مى كرده است ، آن گاه مى توانيم نيتجه بگيريم كه پيامبر بود، در على(ع)جلوه گر آمد. چنان كه به تفسیر سخنان خواهیم پرداخت.

طبرانى از ابن مسعود روايت كرده است كه پيامبر(ع) گفت : نگاه كردن بر چهره على (ع ) عبادت است . و از سعد بن ابى وقاص روايت شده كه رسول اكرم (ص ) گفت : هر كه على را بيازارد، مرا آزرده است .

يعقوبى در جزء دوم تاريخ خود مى نويسد: پيامبر اسلام (ص ) پس از حجة الوداع كه به جانب مدينه باز مى گشت ، در جایى نزديک جحفه ، به نام (غدير خم ) در روز هيجدهم ذى الحجه ايستاد و خطبه خواند و دست على(ع) را گرفت و گفت :

من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه

يعنى :(هركس من مولاى اويم ، على مولاى او است . خدايا دوست بدار هر كه على را دوست دارد. و دشمن بدار هر كه على را دشمن دارد.)

والسلام

جنگ تبوک

جنگ تبوک

در مجالس مدينه،خبر رسید كه:پادشاه روم با سپاهى عظيم به طرف مدينه رهسپار شده است.اين خبر را چند نفر بازرگان كه از شام به مدينه آمده بودند،گفتند و رفته رفته،در سراسر شهر پیچیده شد و به گوش رسول اكرم (ص ) رسيد.

چون دلایا موجود،درستی اين خبر را تأييد مى كرد، پيامبر اسلام(ص)دستور داد كه مسلمانان از دور و نزديک،آماده شوند و مقدمات سفر را فراهم سازند.

با اين كه رسول اكرم (ص ) در اكثر جنگ ها،هدف اصلى ونهایى را پنهان مى كرد،تا دشمن نتواند سریع تر عمل کند،در اين جنگ رسماْ هدف و مقصد را براى مردم نقل فرمود.زيرا راه بسيار دور و دشمن قوى و تجهيزات كافى لازم بود.

اين سفر براى مسلمانان سخت دشوار بود. زيرا هوا گرم،راه دور، دشمن قوى و از همه گذشته هنگام برداشت محصول و استفاده از ميوه ها بود. بدين جهت امروز و فردا مى كردند و حركت را به تأخير مى انداختند.

از نظر سياستمداران مدينه ، چنگ با پادشاه روم و ارتش نيرومندش بسيار خطرناک بود.بعضى از منافقين در مجالس محرمانه خود اظهار مى كردند كه محمد گمان مى كند جنگ با پادشاه روم نيز مانند جنگ با اعراب و قبایل مكه است كه اميد موفقيتى در آن باشد.

اين اظهار نظرها كه عموماْ از طرف منافقين ابراز مى شد، روحيه سايرين را هم ضعيف و از اقدام جدى بازمى داشت . ولى پيامبر اسلام(ص)در برابر مسلمانان سخنی گفت كه تمام تبليغات شرّ منافقين را از بین برد و روحى تازه در كالبد تن مسلمانان آفرید.

در آن خطبه ، رسول اكرم (ص ) پس از حمد و ستایش خداوند، به بسيارى از مسئله های اخلاقى و اجتماعى و دينى اشاره كرد و نكاتى را یادآوری شنوندگان کرد.روح ترقى و تعالى را در مردم تقويت و حس آزادى و سربلندى را در آنان بيدار كرد و شهادت در راه حفظ دين و حقيقت را بهترين سعادت ها معرفى فرمود. جنگيدن با دشمنان خدا و اسلام را از وظايف مهم هر مسلمان دانست.بخشش و انفاق مال و ثروت را در راه حفظ دين و استقلال ملّت ، از مهمترين و قطعى ترين وظايف ثروتمندان به شمار آورد.

اين خطبه اثر عميقى در مسلمانان گذاشت و جنب و جوشى عظيم در مدينه بوجود آمد.كمک هاى مالى فراوانى از طرف طبقات مختلف شد. يكى از مسلمانان مقدارى نقره كه برابر هزار دينار ارزش داشت ، تسليم كرد. عباس بن عبدالمطلب مبلغ قابل ملاحظه اى داد. عاصم بن وهب هفتاد بار شتر خرما داد. مردى تمام ثروت خود و مردى ديگر نصف ثروتش را تقديم نمود. زنان مسلمان زر و زيورهاى خود را براى تجهيز سپاه مى بخشيدند. دست بندو گردن بند و پا ابر نجن و انگشترهاى بسيارى در ميان اموال جمع شده ، ديده مى شد كه از طرف بانوان مسلمان اهدا شده بود.

بديهى است در وقتى كه خطرى كشور را تهديد مى كند، بر عموم ملّت مسلمان لازم است از خود گذشتگى و فداكارى نموده و در راه حفظ دين و وطن كوشش كنند و اگر از انفاق مقدارى مال و ثروت ، خوددارى و در دفع دشمن کوتاهی،خیلی طول نمی کشد كه مملكت بدست دشمن خواهد افتاد و ملّت برده و بنده ديگران خواهد شد.

با تمام مشكلاتى كه اين لشكركشى در برداشت ، مشكلى بزرگ تر و خطرناک تر در كار بود كه و آن نقشه منافقين براى يک كودتا و از بين بردن دین اسلام بود. كسانى كه با آمدن اسلام ، رياستشان بر باد رفته و ناچار از تظاهر مسلمان شده بودند،اينک با مسافرت رسول اكرم (ص ) و خالى ماندن مدينه تصميم گرفتند از فرصت استفاده كنند و حكومت را در دست بگيرند.

گروهى از منافقين ، با ابوعامر راهب نصرانى بيعت كردند و او را نامزد رياست و حكومت نمودند و به همين منظور مسجد بنا نهادند كه به مسجد ضرار معروف شد و برنامه كارشان اين بود كه پس از حركت رسول اكرم (ص ) تمام پيروان پيامبر را كه در مدينه مانده اند، بكشند و مدينه را غارت كنند و جمعى از آنها هم در ركاب پيغمبر باشند و در يک فرصت مناسب،شبانه در راه تبوک آن حضرت را به شهادت برسانند و به اين ترتيب كار را خاتمه دهند.

نامه پرانى هایى نيز از طرف بعضى از منافقين صورت گرفته و به پادشاه دومة الجندل نوشته بودند كه اگر به جانب مدينه بيایى ، ما تو را يارى مى كنيم و محمد را از بين مى بريم .

با توجه به فعاليت هاى پشت پرده ، كه وسيله منافقين انجام مى شد و احتمال خطر كودتا در كار بود، موجب شد تا كه رسول اكرم (ص ) جانشينى را براى خود تعيين كند و مدينه را به كف با كفايت كسى بسپارد كه از همه ی جهات،مانند خود او باشد.

كسى كه از لحاظ شخصيت ، قادر به حفظ شئون دينى و ملى باشد. از نظر تقوا  و درستى و رموز كشوردارى از همه برتر و بالاتر باشد به هيچ حزب و جمعيتى بستگى نداشته و به هيچ قيمت تطميع شدنى نبوده و از تبليغات و تهديدات بيمناک نگردد.

والسلام

اسرا

اسرا

شب به پايان رسيد و سپيده صبح نزديک بود كه رسول اكرم (ص ) از ام هانى - دختر ابوطالب (ع ) - آب وضو خواست ، وضو گرفت و چون سپيده دميد، نماز صبح ادا فرمود سپس ام هانى را طلبيد تا امر مهمى را كه در همان شب واقع شده بود به او خبر دهد.

امرى كه بسيار عجيب و قابل توجه بود و خداوند متعال پيامبر عزيزش را به آن اختصاص داد و تشريف خاصى بود كه به رسول گراميش عطا فرمود.

ام هانى كه از ياران با وفاى انبيا و قلباْ علاقه مند و مؤمن به آن حضرت بود به حضور آمد.

رسول خدا فرمود: اى ام هانى ! همانطورى كه مشاهده كردى من نماز عشا را در اينجا خواندم سپس خداوند متعال مرا به بيت المقدس برد من در مسجد اقصى نماز خواندم و اينک هم نماز صبح را چنانكه مى بينى در اينجا مى خوانم و تصميم دارم هم اكنون به مجمع قريش بروم تا اين عنايتى را كه خداى بزرگ نسبت به من فرموده به آنها اطلاع دهم و آنها را از قدرت خداوند با خبر سازم .

ام هانى ، زنى با ايمان و معتقد به پيغمبرى رسول خدا (ص ) بود و شک و ترديدى در راستگويى خاتم انبيا نداشت و به همین دلیل صحت اين خبر نيز مانند آفتاب نزد او روشن و آشكار بود اما او قريش را خوب مى شناخت.دشمنى و عدوات آنان را نسبت به پيامبر مى دانست . آزارها و مسخرگي هاى آنها را ديده بود. بدين جهت از اين تصميم رسول خدا (ص ) ناراضى به نظر مى رسيد و مى ترسيد، كفار قريش پيغمبر را استهزا كنند و شايد هم دست به آزار او بزنند.

ام هانى لحظه اى به فكر فرو رفت آنگاه سر برداشت و گفت اى رسول محترم!و اى پسر عموى عزيز! تو را به خدا نزد اين قوم مشرک نرو و اين حديث را براى آنها بيان نكن . آنان با تو دشمن هستند و بهانه اى مى خواهند كه تو را آزار كنند. بگذار اين خبر پنهان بماند و مخالفين دست آويزى پيدا نكنند.

اين سخنان ، اگر چه از روى صميميت و خيرخواهى گفته شد اما براى رسول خدا (ص ) قابل قبول نبود. زيرا لغت ترس براى پيامبر مفهومى نداشت .

لحظه اى بعد، رسول خدا (ص ) از خانه بيرون آمد و به سوى مسجد الحرام رهسپار شد، در مسجد جمعى از قريش حضور داشتند. ابوجهل كه نگاهش به آن حضرت افتاد، از ميان جمعيت با لحن تمسخرآميز گفت :

از طرف خدا تازه اى براى تو پيش نيامده ؟

فرمود: چرا، شب گذشته خداوند مرا به بيت المقدس برد. ابوجهل گفت : ديشب بيت المقدس رفتى اينک بامداد است اينجا هستى؟

فرمود:آرى خداوند مرا شبانه به بيت المقدس برد. در آنجا جمعى از پيامبران گذشته را ديدار كردم . از  جمله ابراهيم ، موسى و عيسى (ع) بودند، من نماز خواندم آنان از من پیروی کردند.

مطعم بن عدى گفت : آيا تو دو ماه راه را در يک شب رفتى؟من شهادت مى دهم كه تو دروغ مى گويى! قريش گفتند: دليل درستی ادعاى تو كدام است؟فرمود:ديشب در فلان وادى ، فلان كاروان را ديدم ، شترى از شتران خود را گم كرده و در جستجوى او بودند. در ميان متاع آنها ظرف آبى بود كه روى آن را پوشانده بودند. من آب آن ظرف را خوردم و سپس روى ظرف را پوشانيدم .

قريش گفتند: اين يک دليل ، دليل ديگرت چيست؟

فرمود: به فلان كاروان هم برخوردم ، شتر فلان كس رم كرده و دستش شكسته بود شما پس از رسيدن آن كاروان از آنها بپرسيد تا درستی سخن من بر شما آشکار شود.

گفتند: اين هم يک نشانه،حالا بگو كاروان تجارتى ما را كجا ديدى؟فرمود:كاروان شما را در وادى تنعيم، چنين و چنان ديدم.پيشاپيش كاروان شما شترى به رنگ سياه و سفيد بود و هنگام طلوع آفتاب،آن كاروان خواهد رسيد.

قريش كه اين جمله را شنيدند،گفتند: محمد ميان ما و خودش حكم كرد و درستی یا نادرستی سخن او تا چند لحظه ى بعد كه خورشيد طلوع مى كند آشكار خواهد شد.

اين سخن گفتند و همه به سوى بيابان دويدند و بيرون شهر به انتظار طلوع آفتاب و رسيدن كاروان خود نشستند.

هنوز توقف آنها به طول نيانجاميده بود كه يكى از آنها فرياد زد: اينک خورشيد طلوع كرد... كه ديگرى از جانب ديگر گفت : و اين هم كاروان ما به همان هيئتى كه محمد خبر داد از دور نمايان شد.

قريش با ديدن اين نشانه روشن،باز هم از سرسختی خود، دست نكشيدند و به كفر و سرسختى باقى ماندند.

والسلام

جنگ موته

جنگ موته

نامه رسان پيامبر اسلام را كشتند. اين جنايت با هيچ يک از اصول اخلاقى و انسانى تطبيق نمى كرد. رسول اکرم(ص ) از ناجوانمردى روميان سخت برآشفت و براى حارث بن عمير-نامه رسان پیامبر- كه بدست شر حبيل بن عمرو غسانى در اراضى شام كشته شده بود، افسرده خاطر گرديد و تصميم به انتقام گرفت و مقدمات جنگ موته فراهم گشت .

فرمان جهاد داده شد و سه هزار سرباز مسلمان آماده حركت به جبهه شدند. رسول خدا(ص ) فرماندهى قوا را به جعفربن ابيطالب ، برادر اميرالمومنين (ع ) سپرد و فرمود اگر به جعفر آسيبى رسيد، زيد بن حارثه فرمانده سپاه خواهد بود و اگر براى هم او حادثه ای پیش آمد٬عبدالله بن رواحه فرماندهى قوا را به عهده خداهد گرفت و در صورتى كه او هم به شهادت رسيد، سربازان مسلمان از ميان خودشان كسى را براى فرماندهى خود انتخاب كنند.

سپاه اسلام از مدينه حركت كرد و رسول اكرم (ص ) آنها را تا(ثنية الوداع ) بدرقه كرد و در آنجا فرماندهان و سربازان را مخاطب قرار داد و اين بيانات را در برابر سه هزار مرد مسلح ايراد فرمود:

به شما اى سربازان اسلام توصيه مى كنم كه با تقوا  و خويشتندار باشيد و نسبت به ساير مسلمانان كه با شما هستند، رعايت صفا و عدل و احسان را بنمایيد. به نام خدا و به يارى او بسوى جبهه جنگ پيش رويد و با دشمنان خدا و دشمنان خودتان مردانه بجنگيد.

شما در اين سفر، به مردمى برخورد مى كنيد كه در عبادتگاه ها و پرستش گاه هاى خود سرگرم عبادت و از اجتماع بركنارند و به هيچ حزب و دسته اى تعلق ندارند. هوشيار باشيد و هيچ گونه تعرضى نسبت به آنها ننمایید. ايشان را نكشيد و مزاحمشان نشويد.

زنان و بانوان را كه پرورش دهنده نسل آينده اند، به قتل نرسانيد. كودكان و نوزادان  را نکشید. درختى را كه مى تواند به حال جامعه سودمند باشد،قطع نكنيد. ساختمانى كه موجب رفاه و آسايش مردم است، ويران نسازيد.

پس از ازن بيانات فرمود: تا جايگاه شهادت حارث پيش برويد. اول ، مردم را به پذيرش اسلام دعوت كنيد. اگر سر برتافتند، با آنها بجنگيد و سركشان را به سزاى عمل زشتشان برسانيد.

سپاهيان اسلام با اتكا به نيروى ايمان ، مدينه را به سوى اراضى شام ترک گفتند. پس از طى منازل در سرزمين (معان ) فرود آمدند. خبر تمركز نيروهاى اسلام در سرزمین معان به اطلاع شرحبيل رسيد.

وى به گمان اينكه مى تواند به آسانى سپاه اسلام را شکست دهد٬سربازانى را كه در اختيار داشت ، به فرماندهى برادرش-سدوس-مقابل نيروهاى اسلام فرستاد. ولى در لحظات اول جنگ ، سدوس کشته شد و سپاهيانش گريختند.

شرحبيل ، احساس كرد موضوع مهم تر از آن است كه بتوان آن را سرسرى گرفت و بدين جهت به قلعه ی خود پناهنده شد و گزارش وقايع را فورا براى پادشاه روم نوشت و از او کمک خواست.

قيصر، صد هزار سرباز جنگجو، مركب از روميان و شاميان آماده كرد و به سوى جبهه اعزام نمود. رسيدن اين همه نيرو كه با سلاح ها و وسایل كامل مجهز بودند و تعداد آنها بیش از سى برابر سربازان اسلام بود، مسلمانان را نگران ساخت و در اقدام به جنگ دچار شک نمود. جمعى معتقد بودند كه بايد جريان را به رسول اكرم (ص ) اطلاع داد و از پيشگاه مقدسش كسب تكليف كرد. گروهى ديگر عقيده داشتند كه بايد جنگ را شروع كرد و با استقامت و پايدارى انجام وظيفه نمود.

يكى از افسران رشيد اسام كه بعدا فرمانده لشكر شد (عبدالله بن رواحه ) سخن مهيج و آتشينى ايراد كرد و به تمام شک ها و دو دلى ها خاتمه داد. او در ضمن بياناتش گفت :

اى سربازان مسلمان ! شما از چيزى كراهت داريد كه براى همان از وطن بيرون آمده ايد. شما براى درک فيض شهادت اين همه راه پيموده و اين همه رنج تحمل نموده ايد. ما مسلمانان در هيچ نبردى به اتکا   قوا و نيروهاى مسلح و  زیادی تعداد  سرباز نجنگيده ايم . نيروى ما و نقطه اتكا ما، دين ماست كه خداوند به وسيله آن ، ما را گرامى داشته و سرافراز فرموده است . در جنگ با اين مردم نيز يكى از دو فيض بزرگ را بدست خواهيم آورد يا بر آنها غلبه كنند.

سپاه روم در شهر (مشارف ) از قرا بلقا صف آرایى كردند و سپاه اسلام در(موته ) از اراضى شام صفوف خود را منظم ساختند و ميدان جنگ در سرزمين موته قرار داده شد.

والسلام

حضرت محمد(ص)

محمّد (ص )

بعثت

قرنها از زمان عيسى(ع) مى گذشت و از طرف خداوند متعال ديگر پيامبرى مبعوث نشده بود. گروهى از مردم تابع دين مسيح ، جمعى پيرو موسى و بيشتر مردم ، اساسا از پرستش خداى يگانه منحرف گشته بودند.

بت پرستى رواج كامل يافته و خصوصا در حجاز و مكه توجه مردم به بت پرستى بيش از هر چيز بود. دورانى بود تاريک و ظلمانى . روح انسانيت از ميان رفته بود. وحشيگرى و بربريت بر سر مردم سايه افكنده بود. آدم كشى و خونريزى امرى عادى به حساب مى آمد. عواطف مردم كشته شده و چراغهاى هدايت خاموش گرديده بود.

جزيرة العرب در درياى بدبختى غوطه مى خورد. دختر كشى نظام اجتماعى را به خطر انداخته بود. شرابخوارى ، بى عفتى ، قمار، ربا، دزدى و ساير انحرافات كم و بيش رواج داشت .

بازار دين و معنويت و فضايل اخلاقى از رونق افتاده و كسى خريدار آن نبود.

در چنين دوران تاريک و پر خفقان و در چنين پر فتنه و فساد بود كه ناگهان :

ستاره  اى  بدرخشيد  و  ماه  مجلس  شد

دل  رميده  ما  را  انيس  و  مونس  شد

پروردگار بزرگ ، براى دنياى بشريت ، پيامبر عظيم الشأن و عالى مقام اسلام ، خاتم انبيا محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را برگزید و او را مامور هدايت بشر نمود.

با بعثت رسول اكرم ، نور سعادت در افق زندگانى مردم پديدار و دريچه خوش بختى به روى آنان گشوده شد.

مكتب حضرت موسی(ع) ، دبستان دين و مكتب حضرت عیسی(ع) دبيرستان دين بود كه هر كدام به مناسبت زمان خود مبعوث شدند و بشر را به طرف كمال ، سوق دادند.

اما مكتب خاتم انبيا دانشگاه عالى دين بود كه نه تنها براى يک نسل بوجود آمد، بلكه خداوند متعال ، او را براى رهبرى و هدايت مردم روى زمين ، تا آخر دنيا فرستاد. او خاتم انبيا و آخرين پيغمبرى بود كه به رسالت مبعوث گرديد.

بت پرستان مكه ، به جاى آن كه از اين چراغ نورانى استفاده كنند و در پرتو آن نور، سعادت خود را تامين نمايند، علم مخالفت برافراشتند و براى خاموش كردن نور خدا شروع به فعاليت نمودند.

گاهى با استهزا و مسخرگى و زمانى با تهمت هاى ناروا و آزارهاى ناجوانمردانه پيغمبر را جواب مى گفتند.

روزى خاتم انبيا براى ادای رسالت ، به طائف رفته بود. اهالى آن منطقه نه تنها دعوت او را نپذيرفتند، بلكه جمعى را بر سر راه فرستادند و وقتى رسول اكرم به سوى مكه بر مى گشت ، او را سنگباران كردند به طورى كه خون از پاهاى مقدسش جارى بود.

قريش براى كشتن رسول اكرم (ص ) نقشه ها كشيدند و جديت ها كردند ولى خداوند متعال به دست جمعى از مردان با حقيقت ، نقشه هاى مخالفين را نقش بر آب كرد.

فداكاريهاى ابوطالب - عموى بزرگوار پيغمبر - در اين مورد براستى قابل تمجيد و ستايش است . كسانى كه با تاريخ مفصل اسلام آشنایى دارند مى دانند كه ابوطالب و فرزند عالى مقامش اميرالمومنين على (ع ) در پيشرفت اسلام سهم بزرگى دارند.

اول كسى كه به خاتم انبياء (ص ) ايمان آورد و دست ارادت به دست آن حضرت داد، على (ع ) بود. در موارد بى شمارى ، جان خود را در راه يارى پيغمبر به خطر انداخت كه آياتى از قرآن كريم شاهد زنده ما است .

ليلة المبيت شبى است كه حدود شصت نفر از دشمنان سر سخت پيغمبر به قصد قتل او، خانه اش را محاصره كردند. رسول اكرم (ص ) آن شب على را در بستر خود خوابانيد و به راهنمایى خداوند از مكه گریخت. آن شب براى على (ع ) شبى خطرناکی بود اما او با يک دنيا ايمان حاضر شد در بستر رسول اكرم بخوابد و جان خود را فداى او كند.

اين مورد، يكى از صدها موردى است كه على (ع ) در راه اسلام فداكارى كرد:

جنگ هاى بدر، احد،خندق، خيبر، و ديگر غزوات شاهد و گواه فداكاري ها و از خودگذشتگى هاى امام بزرگ شيعه على (ع ) هستند.

نكته ديگرى كه بايد در پايان اين بحث يادآور شويم خدمات يک شخصيت بزرگ و یک بانوى فداكار است .

خديجه كبرى (ام المومنين ) همسر با وفاى پيامبر (ص ) اول بانویى است كه دعوت پيغمبر اسلام را اجابت كرد و به او ايمان آورد.

او در راه يارى اسلام ، از جان و مال خود مضايقه نكرد و از بذل مساعى خوددارى ننمود یک سهم بزرگ ، از پيشرفت اسلام مربوط به خديجه (ع ) است .

خديجه موجب سرافرازى و روسفيدى زنان جهان شد و با خدمات گرانبهاى خود در دنيا و آخرت ، ارجمندترين مقام ها را احراز كرد.

والسلام

اصحاب فیل

اصحاب فيل

الم تر كيف فعل ربک باصحاب الفيل .

الم يجعل كيدهم فى تضليل .

(سوره فيل :آیه ی 1)

نجاشى پادشاه حبشه در راه تبليغ دين مسيح دست به فعاليت زد و به وسایل مختلف كوشيد تا دين مسيح را به صورت اول برگرداند و نيروى از دست رفته اش را تجديد كند.

وقتى ديد از همه كشورها مردم براى حج به سوى مكه مى روند، به انديشه فرو رفت كه كارى كند تا توجه مردم را از مكه و كعبه برگرداند و اين تاج سيادت را از قريش و اهل مكه بر بايد و دل هاى مردم را به كشور خود متوجه نمايد.

بدين جهت كليساى مجللى در صنعا (يكى از شهرهاى يمن ) بنا نهاد و در ساختمان آن منتهاى دقت را بكار برد و پس از پايان ، آن را به بهترين زينت ها تزئين كرد و عالى ترين فرشها و پرده ها را در آن فراهم نمود به طوری كه زيبایى آن چشم را خيره و بيننده را مبهوت مى ساخت .

او تصور مى كرد با بودن چنين كليساى معظمى ديگر كسى به سوى مكه نخواهد رفت و همه مردم حتى قريش و اهل مكه به آن كليسا خواهند آمد.

اما بر خلاف تصور او، نه تنها اهل مكه به آنجا توجه نكردند بلكه اهالى يمن و حبشه هم مكه را فراموش نكردند و باز براى حج ، به سوى مكه رفتند.

اينجا ديگر كارى از نجاشى ساخته نبود. زيرا تصرف در دلهاى مردم با زور سر نيزه محال است و عقيده ، قابل تحميل نيست .

اتفاقا یک كاروان تجارتى از مكه به حبشه آمد، كاروانيان همه عرب و براى تجارت به آن كشور آمده بودند.

چندين تن از كاروانيان عرب ، در يكى از اتاق هاى آن كليسا منزل كردند و چون هوا سرد بود آتش افروختند. ولى وقت رفتن ، فراموش كردند آتش را خاموش كنند.آتش آن کلیسا را فرا گرفت . آتش وحشتناکب بوجود آمد. وقتى خبر سوختن كليسا و علت پيدايش آن را به اطلاع نجاشى رساندند، سخت غضبناک شد و با خود گفت عرب ها از راه دشمنى كليساى ما را آتش زده اند و قسم خورد كه كعبه را ويران كند و آن را نابود سازد.

بدين جهت فرمانده سپاه خود (ابرهه ) را احضار کرد و با لشگرى مجهز به انواع تجهيزات ، از اسب و فيل و سواره و پياده به سوى مكه فرستاد.

ابرهه با آن سپاه عظيم ، مانند سيل خروشان به محل ماموريت خود رهسپار شد. در بين راه خیلی غارتگری کرد و هر كجا گوسفند و گاو و شتر می ديد آن را تصرف می نمود. در بيابان حجاز، چوپان را با دويست شتر ملاقات كرد. شترها از عبدالمطلب و چوپان هم چوپان شبان او بود، ابرهه شترهاى عبدالمطلب را گرفت و به راه خود ادامه داد تا در بيرون شهر مكه منزل نمود.

ابرهه در خيمه خود روى تخت نشسته و سران سپاه در اطرافش ايستاده بودند كه دربان او وارد شد و گفت : اينک عبدالمطلب رئيس مكه و سرور قريش بيرون خيمه است و اجازه ی ورود مى خواهد. ابرهه اجازه داد و پس از لحظه اى عبدالمطلب وارد شد.

آثار بزرگى و عظمت در چهره او نمايان بود. ابرهه وقتى او را ديد بى اختيار از جا پريد و چند قدم او را استقبال كرد و كنار خود روى تخت نشانيد و مراسم احترام را به عمل آورد. سپس به مترجم خود گفت : از عبدالمطلب بپرس براى چه اينجا آمده اى ؟

گفت : به من خبر رسيده كه سپاهيان تو شتران مرا گرفته اند. آمده ام درخواست كنم شتران مرا به من برگردانيد.

ابرهه گفت : عجیب است! من براى خراب كردن كعبه و ويران كردن اساس عظمت اين مرد آمده ام ، او به فكر شتران خويش است . به خدا قسم اگر اين مرد از من درخواست مى كرد از همين جا برگردم و كعبه را خراب نكنم ، من به احترام او بر مى گشتم .

عبدالمطلب گفت : من صاحب شترها هستم و اين خانه هم صاحبى دارد، من بايد شتران خود را حفظ كنم و صاحب اين خانه هم ، خانه خود را.

ابرهه دستور داد شتران عبدالمطلب را رد كردند و آنگاه با سپاه خود به قصد ويران ساختن كعبه به سوى شهر حركت كرد ولى هنوز قدم در شهر مكه نگذاشته بود كه پرندگانى كوچک به نام (ابابيل ) بر فراز آسمان مكه نمايان شدند و كم كم خود را بالاى سر سپاه ابرهه رساندند. آن پرندگان ، حامل سنگريزه هایى به نام (سجيل ) بودند كه فرق سپاهيان را هدف مى گرفتند و سنگريزه بر سر آنها مى كوبيدند و هر سنگ ريزه اى يک تن از سپاه ابرهه را هلاک كرد.

هنوز چيزى نگذشته بود كه تمام سپاه ابرهه ، به جز يك نفر هلاک شدند و آن يک نفر به شتاب خود را به حبشه رسانيد و به حضور نجاشى آمد و جريان كشته شدن سپاه را به عرض رسانيد. نجاشى با بهت و حيرت پرسيد: آن پرندگان به چه صورت بودند كه سپاه مرا نابود كردند؟

در آن حال يكى از همان پرندگان در هوا پيدا شد، آن مرد گفت : شاها! اين يكى از همان پرندگان خطرناک است كه لشكر ما را هلاک كردند.

سخن آن مرد به پايان رسيد و در همان حال ، سنگ ريزه اى بوسيله همان پرنده بر سر او فرود آمد و در حضور نجاشى جان داد.

اين حادثه در سال تولد خاتم انبيا پيغمبر عالى مقام اسلام (ص ) واقع شد.

والسلام

ادامه نوشته

قارون

قارون

قارون از قوم موسى و از خويشان نزديک او بود، در ابتداى كار مردى صالح و با تقوا بود ولى چون مدت توقف بنى اسرائيل و سرگردانى آنها در تيه به طول انجاميد، قارون از قوم كناره گيرى كرد و به صنعت كيميا گرى و طلا سازى پرداخت و به واسطه اين عمل ثروت بيشمار و گنجينه هاى از طلا براى خود تهيه كرد، كليدهاى خزانه های قارون را چند تن از مردان نيرومند حمل مى كردند.

ثروت و گنجينه ها،قارون را به سركشى و طغيان و تكبر كشانيد و او را به لب پرتگاه بدبختى رسانيد. به مؤمنين به نظر حقارت مى نگريست و به داشتن ثروت ، بر آنها افتخار مى كردند و بزرگى مى فروخت .

مردم كوته نظر هم وقتى تجملات و تشريفات زندگانى قارون را مى ديدند، به او حسرت مى بردند و با خود مى گفتند اى كاش ما هم مانند قارون چنين ثروت و دستگاهى مى داشتيم زيرا او را از زندگى استفاده كامل مى كند.

خردمندان قوم مى گفتند: واى بر شما، به اين ظواهر فريبنده زندگى قارون حسرت نبريد، همانا ثواب خداوند براى مردم با ايمان ، بسیار  گرانبهاتر و بالاتر از اينها است .

جمعى از روشن دلان بنى اسرائيل ، وقتى تندرويهاى قارون را ديدند او را نصيحت كردند و گفتند: اى قارون ! به اين زرد سرخ دنيا خرسند مباش زيرا خداوند چنين كسان را دوست ندارد تو بااين ثروت عظيم و نعمتهاى بى پايانى كه خدابتوارزنى داشته آخرت را آباد كن و قدمى براى خدا بردار، از دنيا بهره بردارى كن و همانطور كه خداوند به تو احسان كردن ، تو با بندگان او نيكى و احسان كن ، به راه فساد مرو و مفسده جو مباش زيرا پروردگار مفسيدين را دشمن دارد.

قارون گفت : من اين ثروت را خودم ، به واسطه علمى كه دارم (كيميا) تهيه كرده ام ، ولى گويا نمى دانست كه خداوند ملتها و امتهایى از او نيرومندتر و غنى تر بودند،به خاطر گناهانشان به هلاکت رساند و  هلاک کردن او هم برای خدا امری آسان است.

آرى ، ثروت و مال ، سركشى قارون را بجایى رسانيد كه موسى به خيمه او وارد شد، لبخندى تمسخرآميز زد و پيغمبر آسمانى خدا را كوچک شمارد، موسى با مهربانى و لطف از او پرسيد: چرا در مجمع بنى اسرائيل كه براى توبه و انابه به درگاه خدا تشكيل شده شركت نكرده اى قارون جواب او را با مسخرگى و رذالت داد، موسى افسرده از خيمه او بيرون آمد و بيرون خيمه روى زمين نشست ، قارون دستور داد مقدارى خاكستر و آب آلوده بر سر و لباسهاى موسى(ع) ريختند.

موسى به درگاه خدا از اهانتى كه قارون به او کرده بود شكايت كرد، خداوند متعال در مقابل سركشى و طغيان قارون و اهانت به مقدسات ، او و تمام گنجينه هايش را به زمين فرو برد و به عذاب ابدى گرفتارش ساخت .

در آن حال كسانى كه به زندگانى او حسرت مى بردند، با سرور و خوشحالى به گفتند چه خوب شد كه ما مثل قارون نبوديم و به عذاب خداوند گرفتار نشديم .

آرى ، سعادت و نيكبختى و بهشت جاويد، مخصوص كسانى است كه در دنيا سركشى و طغيان نكنند و در زمين فساد برپا ننمايند.

والسلام

اصحاب اخدود

اصحاب اخدود

قتل اصحاب الاخدود. النار ذات الوقود. اذ هم عليها قعود...

(سوره بروج :آیه 8)

ذونواس آخرين پادشاهى است كه از طایفه(حمير)به سلطنت رسيد و رهبری امور مردم را بدست گرفت .

او دين يهود را پذيرفت و آن را دين رسمى ، اعلام كرد در حاليكه يهوديت با آمدن حضرت عیسی(ع)از بين رفت و خط بر آن كشيده شد.

ذونواس مبارزه شديدى با دين مسيحیت ، آغاز كرد و براى از بين بردن آن ، به كوشش و فعاليت دامنه دارى دست زد، يهوديان را محترم ميشمرد و مسيحيان را بي رحمانه گردن مى زد و نابود مى ساخت .

او تصميم قطعى گرفته بود كه دين يهود را در سراسر روى كره زمين ، دين رسمى بشر قرار دهد و ساير اديان را نابود گرداند، و براى انجام اين مقصود، از هيچ گونه اقدامى خوددارى نمى كرد، به هر شهر و كشورى كه دينى غير از دين يهود وجود داشت ، لشكر كشى مى كرد و اهالى آن را مجبور به ترک دين خود و پيروى از دین يهود مى نمود.

روزى به او خبر دادند كه اهالى نجران ، آیين مسيح را پذيرفته اند و جز چند نفر انگشت شمار، همه از يهوديت روى گردانده اند.

اين خبر، چنان ذونواس را ناراحت و غضبناک كرد كه خواب و آسايش بر او حرام شد و در همان لحظه آماده جنگ با نجرانيان گرديد.

سپاه خود را تجهيز نمود و با ارتش بى شمارى ، به سوى نجران حركت كرد. از حادثه مسيحى شدن نجران ، مى خروشيد و براى آن مردم بينوا تصميم هاى خطرناک مى گرفت .

كم كم سپاهش ، به نجران نزديک شد و بيرون آن منطقه منزل كردند. ذونواس مامورى به نجران فرستاد و مردان و اشراف آن را احضار كرد. چون به حضورش آمدند، آنان را مخاطب قرار داد و چنين گفت :

به من خبر رسيده كه اهالى نجران به اغواى يک مرد مسيحى به نام (دوس ) از آیین يهوديت دست كشيده اند و كيش مسیحیت را اختيار كرده اند. اينک من با اين سپاه مجهز آمده ام تا ديگر باره دين يهود را در اين منطقه برقرار سازم و اساس مسیحیت را از ميان براندازم . غرض از احضار شما آن است كه ، شما بزرگان و خردمندان نجران برويد دور هم بنشينيد، تبادل نظر كنيد و يكى از اين دو راهى كه من به شما مى گويم براى خود انتخاب نمایيد:

من در درجه اول به شما پيشنهاد مى كنم كه به دين سابق خود يعنى آیین يهوديت برگرديد و از اين انحراف توبه كنيد.

اگر حاضر به پذيرفتن اين پيشنهاد نيستيد، بدانيد كه شما را به سخت ترين وجه ، مجازات مى كنم و  یکی از منحرفين شما را باقى نمى گزارم .

بزرگان نجران ، با روحيه اى قوى و بيانى محكم كه از يک ايمان راسخ حكايت مى كرد در جواب آن مرد سركش چنين گفتند:

ما را احتياجى به مشورت و تبادل افكار نيست . ما دين حق را يافته ايم و پيروى آن را قبول كرده ايم . در راه دين از هيچ نوع عقوبتى باک نداريم و جانبازى در راه حق و حقيقت را بهترين افتخار مى شماريم .

ذونواس كه انتظار چنين پاسخى نداشت ؛ دستور داد گودال هایى (اخدود) در زمين كندند. در آن گودالها آتش عظيمى افروختند. آنگاه خود و سپاهيانش در كنار گودال ها به تماشا ايستادند. سپس دستور داد مؤمنين را حاضر كنند. مامورين او در نجران جستجو مى كردند و هر كس به آیين مسيح ايمان آورده بود، مى آوردند و در ميان آتش مى افكندند.

جمعى را در آتش سوزانيد، گروهى را با شمشير به قتل رسانيد، عده اى را گوش و دست و پا بريد و نجران را از مومنين به مسيح خالى كرد.

در اين حادثه بيست هزار نفر را ذونواس از بين برد و ديگر باره دین يهوديت را در نجران برقرار ساخت .

يكى از مسيحيان نجران وقتى جريان ذونواس و قتل عام مسيحى ها را ديد همان ساعت بر اسب راهوارى نشست و راه روم را در پيش گرفت .

شب و روز راه پيمود. از دشتها و بيابانها گذشت . كوه ها و تپه ها را از زير پا گذرانيد، تا خود را به دربار قيصر، امپراطور روم رسانيد و حادثه دلخراش نجران را مو به مو براى قيصر نقل كرد و براى سركوبى از او استمداد نمود.

چون قيصر نصرانى بود، از شنيدن حادثه نجران افسرده شد و به آن مرد گفت : كشور شما با ما خيلى فاصله دارد و لشگر كشى خالى از اشكال نيست ولى من نامه اى به نجاشى پادشاه حبشه مى نويسم و سركوبى ذونواس را به عهده او مى گذارم . زيرا نجاشى هم تابع دین مسيح است و هم با يمن و مركز فرمانروایى ذونواس مجاور است و براى او جنگيدن با ذونواس آسان است .

به اين ترتيب قيصر نامه اى به نجاشى نوشت و سركوبى ذونواس و همچنين يارى كردن دين مسيح را از او خواستار شد.

آن مرد نامه قيصر را گرفت و به سوى حبشه سفر كرد. چون به دربار نجاشى رسيد، نامه را تقديم كرد و ضمنا از بى رحمى و وحشيگرى ذونواس و سپاهش شرحى به عرض رسانيد.

نجاشى براى جنگ با يمن آماده شد و با سپاهش از حبشه خيمه بيرون زد، چون به حوالى يمن رسيد ذونواس با لشگر خود آنها را استقبال كرد و جنگ هاى خونينى ميان سپاه يمن و حبشه رخ داد ولى جنگ به نفع نجاشى خاتمه يافت و ذونواس و جمعى از يهوديان را از دم شمشير گذرانيد و يمن را جزء حبشه ساخت .

با كشته شدن ذونواس بازار يهوديت كساد شد و ديگر باره آیين مسيح رواج يافت و دين رسمى اعلام گرديد.

والسلام

اصحاب رس

اصحاب رس

كذبت قبلهم قوم نوح و اصحاب الرس و ثمود. و عاد و فرعون و اخوان لوط.

(سوره ق : 15)

اصحاب رس : گروهى بودند كه (بعد از سيلمان بن داوود(ع)) در كنار رود بزرگى سكونت داشتند كه نام آن (رس ) بود.

در اطراف آن رود بزرگ كه همواره آب فراوانى در آن جريان داشت ، آباديها و مزارعى بوجود آورند كه از هر جهت رضايت بخش بود. آب گوارا، درختان پرميوه : نعمت فراوان : هواى مطبوع و مناظر فرح آور: به زندگى آنان جلوه و طراوات خاصى مى بخشيد.

در كنار آن رودخانه : درخت صنوبرى بود كه به واسطه مساعدت آب و هوا: رشد فوق العاده اى نموده و سر به آسمان كشيده بود. شيطان آن قوم را فريب داد و به پرستش آن درخت دعوت نمود. قوم هم وسوسه او را پذيرفتند و تم به عبادت درخت صنوبر دادند و پس از آن شاخه هایى از آن درخت را به آباديهاى ديگر بردند و پرورش دادند و به عبادت آنها پرداختند.

رفته رفته : اعتقاد آنان به درخت صنوبر قوت گرفت و يكباره خدا را فراموش كردند. براى صنوبر قربانى مى كردند و در مقابل آن به خاک مى افتادند.

جهل و نادانى آن قوم از اين درجه هم بالاتر رفت و آب آن رود بزرگ را بر خود حرام كردند و براى مصرف خودشان از آب چشمه هاى ديگر مصرف مى نمودند. زيرا مى گفتند حيات و زندگى خداى مابسته به اين آب است و جز خدا كسى نبايد از آن مصرف كند. هر انسان و حيوانى از آن آب مى آشاميد بى رحمانه او را مى كشتند.

آن قوم هر سال روز عيدى داشتند كه پاى درخت صنوبر جمع مى شدند و گوسفندانى قربانى مى كردند و سپس آن قربانى ها را با آتش مى سوزاندند. چون شعله و دود آن به سوى آسمان ميرفت : همه به خاک مى افتادند و در مقابل درخت : به گريه و تضرع وزارى مى پرداختند و شيطان هم به وسایلى ، آنان را دلگرم مى نمود و از پرستش درخت خوشنودشان مى ساخت .

سالها به اين ترتيب گذشت و آن قوم در چنين گمراهى و ضلالت عظيمى به سر مى بردند. خداوند براى رهبرى و نجات آنان ، پيامبرى از نواده هاى يعقوب از ميان آنها بر انگيخت و او را مامور هدايت قوم ساخت . او براى هدايت قومش ، مانند ساير انبياء، شروع به فعاليت و تبليغ كرد و گاه و بى گاه ، آنان را از پرستش درخت منع كرد و به عبادت خداى بزرگ ، يعنى آفريننده جهان و جهانيان دعوت كرد.

تبليغات او، در دل آن قوم اثرى به جا نگذاشت و ذره اى آنان را از پرستش درخت منصرف ننمود. اتفاقا ايام عيد آن قوم فرا رسيد و براى انجام مراسم عيد، هيجان و شورى در ميان آن قوم ديده مى شد. همه در تلاش بودند كه در انجام تشريفات عيد شركت كنند.

آن پيامبر محترم ، وقتى سرسختى قوم را ديد، به درگاه خدا مناجات كرد و از خدا در خواست نمود كه درخت صنوبر را بخشگاند تا اين مردم بفهمود، درخت قابل پرستش نيست .

دعاى او مستجات شد و درخت يكباره خشگيد و برگهاى سبز و زيباى آن ، زرد شد و بر زمين فرو ريخت . ولى اين حادثه به جاى اينكه دل مردم را تكان دهد و آنان را از عبادت درخت ، سرد كند، عكس العمل هاى ديگرى داشت .

جمعى از مردم ، خشک شدن درخت را در اثر سحر آن پيامبر دانستند و گروهى آن را اينطور تفسير كردند كه چون اين مرد ادعاى پيغمبرى كرد و به خداى شما به نظر تحقير و استهزا نگريست و شما هم او را مجازات نكرديد، خداى شما غضب كرد و به اين صورت در آمد. اينک بايد آن مرد را به سخت ترين وجه بكشيد تا خشنودى معبود خود را فراهم سازيد.

به دنبال اين سخنان ، تصميم قطعى براى قتل آن پيامبر گرفته شد. چاهى عميق كندند و آن پيامبر را در آن چاه افكندند و سنگى بزرگ بر روى آن گذاشتند.

ساعتها ناله پيامبرشان از ميان چاه شنيده شد و سپس براى هميشه آن صدا خاموش گرديد و آن فرستاده خدا در درون چاه از دنيا رفت .

اين رفتار ظالمانه و وقاحت قوم درياى غضب الهى را متموج ساخت و هنوز ساعتى نگذشته بود كه آثار عذاب خداوند آشكار شد. باد سرخى به شدت وزيد و آنان را بر زمين كوبيد آنگاه ابر سياهى بر آنان سايه افكند و در يک لحظه آن جمعيت تبهكار به آتش عضب پروردگار سوختند و عبرت عالميان شدند.

والسلام

داستان سلیمان(ع)

سليمان(ع)

و لقد اتينا داود و سليمان علما و قال الحمدالله الذى فضلنا على كثير من عباده المومنين .

(سوره نمل : آیه16)

پيامبرى و سلطنت داود، به اراده خداوند، به سليمان انتقال يافت ، در حاليكه او از تمام فرزندان داود خردسال تر بود.

پادشاهى سليمان از پدرش هم عظيم تر بود، زيرا خداوند متعال ، باد را مسخر خود گردانيد تا بساط او را به هر جا بخواهد حمل كند. شياطين را تحت فرمان او قرار داد كه خدمتگذار او باشند. پرندگان را مطيع او فرمود كه با پر و بال خود بر او سايه افكنند. منطق پرندگان را هم به وى آموخت و فهم و ذكاوت خارق العاده اى نيز به او عطا كرد و اين مزايا موجب شد كه سلطنت سليمان به صورت بى نظيرى درآيد و تمام قدرتها متمركز در او گردد. از خصوصيات بساط سليمان اطلاعات دقيق و قطعى در دست نيست و نمى توان گفت آن بساط به چه صورت بوده و چه اندازه گنجايش و ظرفيت داشته . آيا مانند تختى بوده كه سليمان با چند نفر از نزديكان خاص او بر آن مى نشستند. يا بساطى بوده كه فرسنگها عرض و طول آن و هزاران نفر از سپاهيان و وزرا و ساير مردم بر آن مى نشسته اند. ولى آنچه مسلم است چنين بساطى وجود داشته و با نيروى باد به حركت در مى آمده و سليمان را هر مقصدى كه داشته مى رسانده است . شياطين هم در پيشگاه سليمان مانند غلامان زر خريد به خدمتگزارى مى پرداختند. براى او ساختمانهاى مجلل ، حوضها و استخرهاى بزرگ مى ساختند، از قعر درياها و اقيانوسها جواهرات گرانبها بيرون مى آورند، كه در موارد لازم به كار برده مى شد.

وادى مورچگان

و حشر لسيلمان جنوده من الجن و الانس و الطير فهم يوزعون .

(سوره نمل : آیه18)

در يكى از مسافرتهاى تارييخى سليمان كه سپاهيان او از جن و انس و پرندگان با او همواره بودند و با عظمت تمام بسوى مقصد، راه مى پيمودند. عبورشان به وادى مورچگان افتاد. يكى از مورچه ها كه سمت بزرگى آنها را داشت ، اعلام خطر كرد و فرياد زد: اى گروه مورچگان ! به خانه ها و پناهگاههاى خود بگريزيد، تا سليمان و سپاه او شما را زير پاى خود لگد كوب نكنند.

باد، صداى آن مورچه را به گوش سليمان رسانيد، سليمان دستور داد او را حاضر كردند. پرسيد مگر نمى دانى من پيامبر خدا هستم ، و ظلم و ستم ، در حريم انبياء راه ندارد؟ گفت چرا. پرسيد: پس چرا اين سخن گفتى و مورچه ها را از ما ترساندى ؟!

گفت : من ديدم اگر مورچه ها اين تشكيلات عظيم و سلطنت تو را ببينند، نعمتهایى كه خدا به آنها داده كوچك مى شمارند و ناسپاسى ميكنند. خواستم آنها را از چنين خطرى حفظ كنم .

سليمان جواب او را عاقلانه ديد و ساكت شد، آنگاه مورچه پرسيد: اى سليمان ! هيچ مى دانى چرا بساط تو روى باد حركت مى كند؟ و چرا از ميان تمام قدرتها، قدرت باد مامور حمل و نقل بساط تو شده است ؟! گفت : نمى دانم . مورچه گفت : براى آن است كه به تو اعلام كند اين بساط و اين سلطنت دوام و بقایى ندارد و بر باد است .

سليمان و بلقيس

و تفقد الطير فقال ما لى ارى الهدهد ام كان من الغائبين .

(سوره نمل : آیه23)

پرندگان به فرمان خداوند مسخر سليمان بودند و در مواقع احتياج ، پر و بال خود را بر سر او مى گسترانيدند و در برابر آفتاب براى او سايبانى تشكيل مى دادند.

يكى از روزها سليمان متوجه شد كه آفتاب بر صورت او مى تابد. چون بسوى بالا نظر كرد، هدهد را نديد. از غيبت ناگهانى و بى موقع او، خشمگين شد و گفت : او را به عذاب سختى معذب ، يا ذبحش مى كنم ، مگر اينكه براى غيبت خود عذر موجهى بياورد.

طولى نكشيد كه هدهد پديدار شد و عذر غياب خود را به عرض رسانيد و گفت من از كشورى ديدن كردم و اطلاع يافتم كه تو از آن اطلاع ندارى و از مملكت سبا اخبار تازه اى به پيشگاه تو آورده ام . در آن مملكت عظيم ، ملتى را ديدم كه زنى فرمانرواى آنها بود و تمام شرايط سلطنت براى او جمع شده و تخت سلطنت او بس بزرگ و قابل توجه بود.

اما آنچه موجب تاسف گرديد آن است كه اهالى آن سرزمين و پادشاهشان ، همه در مقابل خورشيد سجده مى كردند و چنان جهل و نادانى بر آنها چيره شده كه خداى بزرگ را از ياد برده و در برابر موجودى بى اراده سر تسليم فرود آوردند.

سليمان كه اين خبر جالب را شنيد، گفت : ما در اين مورد رسيدگى مى كنيم ، تا صدق يا دروغ سخن تو بر ما آشكار شود. اينك تو نامه ما را بگير و به آنها برسان و ببين چه عكس العملى نشان مى دهند.

هدهد نامه سليمان را گرفت و به سوى كشور سبا پرواز كرد و پس از رسيدن به مقصد، آن را در مقابل ملكه سبا بر زمين گذارد. ملكه رو كرد به اطرافيان خود و گفت : همانا نامه اى بزرگ و محترم به من رسيده و آن نامه از سليمان است و مضمونش اين است :

به نام خداوند بخشاينده مهربان . بر من سركشى نكنيد و همه اسلام اختيار كنيد و در حال مسلمانى بر نزد من آیيد. اينک نظر و عقيده شما در مورد من چيست ؟ وزيران و درباريان گفتند: ما داراى نيروى قابل توجهى هستيم و در روز جنگ هم ، مرد ميدان و اهل رزم و مبارزه ايم ولى امر، امر تو است . هر چه خواهى فرمان ده اجرا كنيم .

ملكه از سخن آنها استشمام كرد كه آنان متمايل به جنگ و لشكر كشى هستند. اين نظريه را نپسنديد و به كنايه به آنها فهمانيد كه تا ممكن است كارى را به صلح و خوبى تمام كرد، نبايد به جنگ اقدام نمود.

زيرا پادشاهان ، وقتى بر كشورى دست يابند، رشته هاى آنها را در هم مى ريزند و اوضاع آن را دگرگون مى سازند و عزيزان آن كشور را ذليل و خوار مى گردانند. من در اين مورد هديه اى براى سليمان مى فرستم ، تا روش او را ببينم و بفهمم پيامبران خدا چگونه رفتار مى كنند؟!

ملكه طبق نظريه خودش ، هداياى گرانبهایى تهيه ديد و به همراه جمعى از خردمندان قوم ، به حضور سليمان فرستاد. سليمان كه از جريان آگاه شده بود دستور داد يكى از كاخ هاى مجلل سلطنتى را به بهترين طرز آراستند و قصر عظيم او را براى ورود نماينگان بلقيس مهيا نمودند.

فرستادگان بلقيس وقتى به حضور سليمان شرفياب شدند، از مشاهده تشكيلات عظيم و كاخهاى مجلل او مبهوت ماندند و در دل ، از ارائه هداياى خود، خجل و شرمنده گشتند.

سليمان با روى گشاده به آنها خوش آمد گفت و مقصودشان را جويا شد و پرسيد درباره نامه من چه تصميم گرفته ايد؟!

نمايندگان ، هداياى ملكه را به حضور سليمان تقديم داشتندولى او بانگاه بى اعتنایى به آنها نگريست و گفت : اين هدايا را به صاحبش برگردانيد زيرا خداوند آنقدر نعمت به من عطا فرموده كه به هيچ كس نداده است و در اين صورت چگونه ممكن است من به واسطه اين هداياى ناقابل شما از تبليغ رسالت خود، دست بردارم و فريفته تحفه هاى شما شوم ؟!

نه . اين هدايا براى من ارزشى ندارد بلكه شما به اين هدايا دلخوشيد. اينک برگرديد و من سپاهى به سوى قوم سبا مى فرستم كه آنان را نيروى مقاومت آن نباشد و سپس ايشان را از آن مرز و بوم با ذلت و خوارى پراكنده و در بدرخواهم كرد.

نمايندگان بلقيس بازگشتند و سرگذشت خود را شرح دادند. بلقيس پس از لحظه اى انديشيد و گفت : من چاره اى جز تسليم در مقابل سليمان نمى بينم و صلاح اين است كه هر چه زودتر دعوت او را اجابت كنيم و به وى ايمان آوريم . آنگاه روى همين نظريه تصميم گرفتند و ملكه به اتفاق بزرگان قوم به سوى سليمان رهسپار شدند.

پيش از آنكه ملكه و همراهانش به حضور سليمان برسند، سليمان به حاضرين مجلس خود كه جمعى از بزرگان جن و انس و همه تحت فرمان او بودند اظهار كرد: كدام يک از شما مى تواندپيش از رسيدن بلقيس ، تخت او را نزد من حاضر كند؟ يكى از جنيان گفت : من قدرت درارم پيش از آنكه از جاى خود برخيزى آن را نزد تو حاضر نمايم ، ولى يكى از مردان دربار كه داراى علوم الهى بود، گفت : من پيش از آنكه چشم بر هم بزنى تخت او را نزد تو حاضر مى كنم .

سليمان چون نگريست ، تخت را نزد خود ديد و گفت : اين از نعمتهاى خداوند است تا ما را آزمايش كند كه سپاس گذاريم يا كفر كننده ، و هر كس شكرانه نعمتهاى الهى را به جا آورد به خودش احسان كرده و آن كس كه كفر نعمت كند، پروردگار بى نياز و بزرگ است .

آنگاه فرمان داد كه وضع تخت را تغيير دهيد تا ببينم بلقيس آن را مى شناسد يا نه و چون ملكه سبا و همراهانش بر سليمان وارد شدند، سليمان از او پرسيد: آيا تخت تو اين گونه است ؟! بلقيس با حيرت و بهت ، نگاهی بر تخت افكند و گفت : گويا همان تخت است ولى متحير بود كه اگر تخت من است به چه وسيله به اينجا آمده است ؟! پيش از ورود ملكه ، سليمان دستور داده بود قصرى مجلل از بلور بسازند و آن را براى پذيرایى آماده كنند. در آن حال بلقيس را به كاخ بلور راهنمایى كرد، چون زمين كاخ هم از شيشه و بلوربود، بلقيس گمان كرد، سطح زمين از آن پوشيده شده . لباس خود را بالا گرفت و ساق پاى خود را برهنه كرد تا از آن بگذرد. سليمان گفت اينجا آب نيست . بلكه آبگينه و بلور است ، در آن حال بلقيس به اشتباه خود پى برد و گفت : پروردگارا؛ من به خودم ستم كردم كه خدایى جز تو را تا كنون پرستيدم ولى اكنون با سليمان اسلام آوردم و روى دل به درگاه تو متوجه ساختم .

وفات سليمان

ساليان درازى ، سليمان در ميان مردم به عدل و داد سلطنت كرد مردم از روش عادلانه او در مهد آسايش و خوشى بودند و به بهترين وجه از مزاياى زندگى برخوردار مى شدند تا آنگاه كه آفتاب عمر سليمان بر لب بام رسيد.

يكى از روزهاى سليمان در كاخ بلور خود تنها ايستاده و تكيه بر عصاى خود داده و به تماشاى مناظر و عمارتهاى كشور پهناور خود مشغول بود كه ناگاه جوانى ناشناس را در كاخ خود مشاهده كرد. از آن جوان پرسيد تو كيستى و چرا بدون اجازه قدم در قصر من گذاشتى ؟! گفت من آن كسى هستم كه براى ورود به خانه ها و كاخ ها، از كسى اجازه نمى گيرم ، من ملک الموت و فرشته مرگم كه براى قبض روح تو آمده ام .

سليمان از شنيدن نام او و احساس ماموريت خطرناكش ، بر خود لرزيد و گفت : ممكن است مهلتى بدهى تا به كار خود رسيدگى كنم ؟ گفت : نه و در همان حال بدون اينكه حتى اجازه نشستن به او بدهد جانش را گرفت .

جسد بى جان سليمان مدتها، به همان حال كه ايستاده و تگيه به عصا داده بود باقى ماند. سپاهيانش از ديوارهاى بلورى قصر، او را مى ديدند و گمان مى كردند كه سليمان زنده است و به آنها مى نگرد. از بيم سطوت او كسى جرئت وارد شدن به قصر را نداشت تا آن كه خداوند موريانه ها را فرستاد عصاى سليمان را خوردند و سليمان روى زمين افتاد.

در آن حال مردم فهميدند كه از مرگ سليمان مدت ها گذشته و آنها بى خبر بوده اند.

والسلام

داستان ایوب(ع)

داستان ايوب(ع)

و ايوب اذ نادى ربه انى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين

(سوره انبياء: آیه ی 84)

ايوب از نواده هاى اسحاق بن ابراهيم و داماد افرائيم بن يوسف بن يعقوب بود.

خداوند متعال او را به پيامبرى و نبوت برانگيخت و از نعمتهاى بى پايان خود به او عنايت فرمود.

گوسفندان بسيار و مزارع آباد به او عطا كرد، و او را از نعمت فرزند و جاه و جلال بهره مند ساخت .

ايوب به شكرانه نعمتهاى الهى قيام كرد. همواره بر سفره اش يتيمان و مستمندان حاضر بودند. خويشاوندان و نزديكان خود را مورد تفقد قرار مى داد.

شيطان كه آن روزها اجازه ورود به آسمانها را داشت و هنوز ممنوع نشده بود. مشاهده كرد كه مقام ايوب به واسطه شكرگزارى نعمتهاى خداوند بالا رفته و فرشتگان او را به عظمت وبزرگى ياد مى كردند.

از آنجا كه شيطان همواره در تلاش است كه بنده سعادتمندى را بدبخت كند و مؤمنى را از راه خدا منحرف كند در صدد برآمد كه از مقام ايوب بكاهد و او را در حضيض و بدبختى ساقط كند.

لذا به پيشگاه خداوند معروض داشت ، خداوندا، اين سپاسگزارى كه از ايوب مشاهده مى شود، به واسطه نعمتهاى فراوانى است كه با ارزانى داشته اى و اگر اين نعمتها را از او سلب كنى و او را در بلا و گرفتارى بيفكنى ، قطعا شكرگزارى او تمام خواهد شد و ديگر شكرانه نعمتى از او نخواهى ديد. اينک مرا بر ثروت بی كران او مسلط كن تا درستی سخنم آشكار شود.

خداوند متعال كه بر اسرار  بندگان خود آگاه است و آشكار و پنهان آنان را به خوبى مى داند، براى اين كه ثبات قدم ايوب و ايمان محكم او بر ديگران روشن شود، به شيطان فرمود: من ثروت و اموال و فرزندان ايوب را در اختيار تو گذاشتم و تو را بر آنها مسلط ساختم . شيطان بر زمين آمد و اموال ايوب را نابود كرد و تمام فرزندان او را بهلاكت رساند.

ايوب چون خبر نابود شدن اموال و هلاكت فرزندان خود را شنيد، بر ميزان شكر و سپاسگزارى خود افزود و بيش از پيش حمد الهى را بجا آورد. شيطان گفت : خدايا مرا بر مزراع پر درآمد و اغنام بى شمار ايوب مسلط كن تا بى صبرى او آشكار شود.

خداوند مزارع و اغنام ايوب را در اختيار او گذاشت و همه به دست او نابود شدند، ولى اين خبرها كوچكترين اضطراب و ناراحتى در دل ايوب ايجاد نكرد و شكرگزاري او بيشتر شد.

شيطان كه خود را شكست خورده و بيچاره ديد، آخرين نيرنگ را بكار زد و از خدا خواست كه جسم ايوب را گرفتار مرض و بيمارى كند و نعمت تندرستى را از او بگيرد، تا ايوب در اثر ناتندرستى ، بى صبرى كند و ناسپاسى نمايد.

ايوب مريض شد ولى اين بلا نيز مانند ساير بلايات ، ايوب را نلرزاند.

فقر و تهيدستى از يك طرف ، از دست رفتن فرزندان از طرف ديگر، كسالت و ناتندرستى از يك سو،ايوب را در فشار قرار داد. مردم دنيا پرست ظاهر بين كه از حقيقت ماجرا بى خبر بودند، اين بلايات را دليل بر گنهكارى و دور افتادن از مقام قرب پروردگار دانستند و با ايوب قطع رابطه كردند.

ايوب ناچار از شهر خارج شد و در بيرون شهر در گوشه بيابان مسكن گزيد و يگانه كسيكه تا آخر به او وفادار ماند همسر مهربانش (رحمه ) بود كه با رنج و زحمت ، قوت و غذاى او را فراهم مى ساخت .

چند سال گذشت و صبر و شكيبائى ايوب شيطان را بيچاره كرد و فرياد كشيد كه همه فرزندانش دور او جمع شدند و علت ناراحتى او را جويا شدند.

گفت : اين بنده خدا مرا به زانو در آورد و مرا در پيشگاه خدا شرمنده ساخت . اينک شما را احضار كردم كه مرادر اين امر راهنمایى و كمک كنيد. گفتند، چرا حيله و نيرنگ هایى كه در راه گمراه ساختن امتها گذاشته بكار بردى ، بكار نمى برى ؟! گفت تمام دامهاى من در مورد ايوب از كار افتاده و بى اثر بوده است .

گفتند: پدرش آدم را به چه حيله از بهشت بيرون كردى ؟ گفت : به وسيله همسرش . گفتند: اينک همان راه را انتخاب كن و بوسيله همسر ايوب او را گرفتار نماى ، زيرا كسى جز همسرش با او معاشرت و رفت و آمد ندارد.

والسلام

داستان شیث(ع)

داستان شيث (هبة الله ) (ع)

ثم ارسلنا رسلنا تتر اكلما جاء امة رسولها كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يومنون .

(سوره مؤ منون : آیه ی ۴۴)

اولين كسى كه بعد از رحلت آدم (ع ) به مقام والای پيامبرى نائل آمد، شيث (هبة الله ) بود. او وصى و جانشين آدم شد و امانتهاى الهى و صحيفه هایى كه جانب خداوند نازل شده و جمعا بيست و يک صحيفه بود، دريافت و جمع آورى و منظم نمود و سپس به نشر آن تعاليم و هدايت و راهنمایى فرزندان آدم كه رفته رفته جمعت قابل ملاحظه اى را تشكيل مي دادند كمر بست .

از ميان آثار بجاى مانده از آن صحيفه ها، اين صحيفه است كه خداوند به آدم وحى فرستاد كه ؛ من تمام نيكى ها و سعادت ها را در چهار كلمه براى تو بيان ميكنم .

آدم پرسيد: آن چهار كلمه كدامند؟

خطاب آمد: كلمه اول از آن من ، كلمه دوم از آن تو، كلمه سوم ميان من و تو و كلمه چهارم ميان تو و مردم .

آنكه از آن من است اين است كه مرا بپرستى و شريكى براى من قرار ندهى .

آنكه از آن تو است آنكه در برابر كارهایى كه مى كنى ، آنچه را كه بيش از هر چيز به آن نيازمندى ، به تو پاداش دهم .

آنكه ميان من و تو است : از تو دعا كردن و خواستن و از من اجابت و پذيرفتن .

و بالاخره آنكه ميان تو و بندگان من است اين است كه:براى مردم دوست بدارى آنچه براى خودت دوست دارى.

آدم پس از گذرانيدن عمرى طولانى ، احساس كسالت و ناتوانى كرد. به فرزندش شيث گفت : پسرم ، زمان مرگ من نزديک شده و اينک من مريض و ناتوانم و خداوند به من دستور داده كه تو را وصى خود قرار دهم و وديعه هاى او را به امانت نزد تو بگذارم ، اينك وصيت نامه من كه شامل آثار علمى و نام بزرگ خداوند ميباشد، زير سر من است . وقتى من از دنيا رفتم آن را بردار و كسى را نيز از آن مطلع مكن .

در وصيت نامه من تمام مسائلى كه به آن نيازمند شوى ، چه در امور دينى و چه در مسائل دنيوى ثبت و ضبط شده است .

پسرم ، در اين لحظات كه بيمارى و رنج بر من غلبه كرده ، ميل دارم از ميوه هاى بهشتى ، تناول كنم .

از دامنه كوه بالا برو و هر يک از فرشتگان را ديدى سلام مرا به او برسان و بگو: پدرم مريض است و از شما ميخواهد كمى از ميوه هاى بهشتى براى او هديه بفرستيد.

شيث به ارتفاع كوهستانى كه در آن منطقه بود، بالا رفت تا براى پدر، ميوه اى بدست آورد.

در بين راه جبرئيل را با گروهى از فرشتگان ديد، جبرئيل بر او سلام كرد و پرسيد: كجا ميروى ؟

گفت : پدرم مريض شده و از من خواسته است مقدارى از ميوه هاى بهشتى ، از فرشتگان به رسم هديه بگيرم و اينک براى اين منظور به كوه آمده ام .

جبرئيل گفت : خداوند به تو صبر و اجر عنايت كند پدرت چشم از جهان پوشيد و به عالم ابدى پيوست . آنگاه همگى كنار جسد آدم آمدند. فرشتگان بفرمان پروردگار بدن او را غسل داده و براى نماز آماده ساخته بودند.

شيث جلو ايستاد و نمازى با پنج تكبير، بهمان شيوه اى كه خداوند در امت اسلامى مقرر فرموده و تا روز رستاخيز اين شيوه ادامه خواهد يافت ، بر جنازه آدم خواند.

سپس جنازه او را طبق راهنمائى جبرئيل ، با احترام و تجليل فراوان بخاك سپردند و شيث در غم از دست دادن پدر بيتابى ميكرد. جبرئيل او را دلدارى داد و به ادامه زندگى و انجام وظيفه پيامبرى تشويق نمود.

شيث متجاوز از هزار سال زندگى كرد و همواره با جبرئيل و فرشتگان الهى در ارتباط بود و وحى خداوندى را دريافت و به مردم ابلاغ مي كرد. بر اساس سنت تغيير ناپذير آفرينش ، دوران زندگى شيث به سر آمد و به دستور خداوند، ادريس را كه از بهترين نواده هاى آدم بود، به جانشينى برگزيد و وداع نبوت را به او سپرد.

والسلام

داستان موسی(ع)

موسی(ع)

حضرت موسی(علیه‌السلام) یکی از پیامبران اولوالعزم است، که نام مبارکش صد و سی و شش بار، در سی و چهار سوره قرآن مجید آمده است.


موسی(علیه‌السلام) در لغت قبطیان از دو جزء تشکیل شده، یکی «مو» به معنای آب و دیگری «سی» به معنای درخت، چون صندوق وی در کنار درختی در داخل آب به دست آمد، او را موسی(علیه‌السلام) نامیدند.
وی سه هزار و هفتصد و چهل وهشت سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) متولد شد و نسبش با شش واسطه به حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) می‌رسد.
به این ترتیب: «موسی بن عمران بن یصهر بن قاهت بن لاوی بن یعقوب بن ابراهیم) و نام مادرش «یوکابد»است.
موسی(علیه‌السلام) پانصد سال بعد از حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) ظهور کرد و لقب «کلیم الله» به خود گرفت، چون خداوند بدون واسطه، با او سخن گفت.
پس از آن‌که حضرت موسی(علیه‌السلام) از جانب خدا مأمور شد، به جانب کوه طور روان شود و از فراز کوه سرزمین‌های مقدس فلسطین بنگرد، در همانجا در سن دویست و چهل سالگی وفات یافت، و بر فراز تل سرخ رنگی در آن ناحیه (که فسجه نام داشت) به خاک سپرده شد.
سرگذشت حضرت موسی(علیه‌السلام)
داستان زندگی پرفراز و نشیب موسی(علیه‌السلام) را می‌توان به پنج دوره خلاصه نمود:
۱ـ دوران ولادت و کودکی و پرورش او در کاخ فرعون.
۲ـ دوران هجرت او از مصر به مدین و زندگی او در کنار حضرت شعیب(علیه‌السلام)
۳ـ دوران نبوت و پیامبری و بازگشت وی به مصر برای مبارزه با فرعون.
۴ـ دوران هلاکت فرعون و ورود موسی(علیه‌السلام) به بیت المقدس.
۵ـ دوران درگیری‌های موسی(علیه‌السلام) با بنی اسرائیل.
دوره اول:
پادشاه عصر موسی(علیه‌السلام) و خواب او
حضرت موسی(علیه‌السلام) در زمان سلطنت «رامسیس یا رعمسیس»،در شهر مصر متولد شد. رامسیس شبی در عالم خواب دید، آتشی از طرف شام «بیت المقدس» شعله ور شد و زبان کشید و به طرف سرزمین مصر امد و به خانه‌های قبطیان افتاد و همه آن‌ها را سوزانید. سپس کاخ‌ها و باغات آن‌ها را فراگرفته و همه را نابود کرد، ولی به خانه‌های سبطیان (که موسی و بنی اسرائیل از آن‌ها بودند) آسیبی نرساند!
فرعون در حالی که بسیار وحشت زده شده بود، از خواب بیدار شد و در غم و اندوه فرو رفت، ساحران و کاهنان و معبرین را به حضور طلبید و از آن‌ها خواست که خواب وی را تعبیر کنند. کاهنان و دانشمندان تعبیر خواب، گفتند: «به زودی نوزادی از بنی اسرائیل
– سبطیان – به دنیا می‌آید که تو و یارانت را به هلاکت می‌کشاند» و سپس شب انعقاد آن نطفه را برای پادشاه معین کردند.
رامسیس (فرعون) پس از مشورت با مشاوران و درباریان و کاهنان دو تصمیم گرفت:
اول: دستور داد تا آن شبی را که معبرین معین کرده بودند، که ا ین شب، آن نطفه در رحم مادر قرار خواهد گرفت، هیچ زنی با مردی هم بالین نشود و زنان را از مردان جدا کنند، تا از این طریق از تکوین نطفه چنان انسان معهود جلوگیری شود. این دستور رامسیس به همه جای کشور اعلام شد، کنترل شدیدی در شهر به وجود آمد و مردان بنی اسرائیل (قبیله سبطیان) را از شهر بیرون برده و زنان در شهر ماندند و هیچ زنی جرأت نداشت با شوهر خود تماس بگیرد.
«آسیه» زن رامسیس، چون از سبطیان بود، رامسیس به او شک کرد که نکند این مولود از آسیه بوده باشد، لذا در آن شب نزد وی ماند.
عمران پدر موسی(علیه‌السلام) در آن شب نوبت نگهبانیش در کنار کاخ بود.نیمه‌های شب همسرش «یوکابد» که از او دور بود، به هوس افتاد و به نزد شوهر آمد و مخفیانه در کناری با او همبستر شد و نطفه حضرت موسی(علیه‌السلام) منعقد گردید.
عمران به همسرش گفت: «مثل اینکه تقدیر الهی این بود، که آن کودک موعود ازما پدید آید، این راز را پنهان دار ودر پوشیدن آن بکوش که وضع بسیار خطرناک است». یوکابد با شتاب و نگرانی از کنار شوهر دور شد و در پوشاندن راز، کوشش بسیار کرد.
دوم: دستور دیگر رامسیس (فرعون) این بود، که همه مأموران و قابله‌های قبیله قبطیان در میان بنی اسرائیل مراقب باشند و زنان باردار را زیر نظر بگیرند، هرگاه پسری از آن‌ها به دنیا آمد، بی‌درنگ سر از بدن او جدا کنند و او را بکشند و اگر دختر باشد، برای گسترش فساد و کنیزی نگهدارند.
به دنبال این دستور، جلادان خون آشام حکومت فرعون، به جان مردم افتادند، تمام زنان باردار را تحت مراقبت شدید قرار دادند، قابله‌ها از هر سو زنان را کنترل می‌کردند، در این گیر و دار، هفتاد هزار نوزاد پسر را کشتند. آمار کشته شده‌ها بقدری زیاد شد، که سران و بزرگان قبیله «قبط» نزد فرعون آمده و به او گفتند: در پیرمردان بنی اسرائیل (قبیله سبطیان)مرگ و میر افتاده و تو نیز بچه‌های آن‌ها را می‌کشی، بنابر این، در آینده ما خودمان باید کار کنیم و کسی برای خدمت کردن به ما باقی نمی‌ماند.
از این رو فرعون دستور داد که: یکسال در میان، پسران را بکشند تا تمامی پسران بنی اسرائیل نابود نگردند. در سالی که قرار بود، پسران بنی اسرائیل کشته نشود، هارون (علیه‌السلام) برادر موسی(علیه‌السلام) متولد شد و کسی متعرض او نشد و او در دامن پدر و مادر خویش تربیت یافت، ولی تولد موسی(علیه‌السلام) در سالی واقع شد که کودکان را در آن سال سر می بریدند.
ولادت موسی(علیه‌السلام) در سخت‌ترین شرایط
زمان ولادت موسی(علیه‌السلام) هرچه نزدیک‌تر می‌شد، مادر موسی(علیه السلام) نگران‌تر می‌شد و همواره در این فکر بود که چگونه پسرش را از دست جلادان فرعون (رامسیس) حفظ کند. طبق خوابی که رامسیس دیده بود و از آینده حکومت خود نگران گشته بود، برای زنان بادار مأموران و قابله‌هایی از قبطیان گمارده و آنان را تحت نظر نگه می‌داشت. قابله‌ای نیز مراقب «یوکابد» بود، چون درد مخاض «یوکابد» فرا رسید و موسی(علیه‌السلام) قدم به عرصه گیتی نهاد، نور مخصوصی از چهره موسی(علیه‌السلام) درخشید که بدن قابله به لرزه افتاد و برقی از محبت موسی(علیه‌السلام) در اعماق قلب قابله فرو نشست و تمام زوایای دلش را روشن ساخت.
زن قابله خطاب به مادر موسی (علیه‌السلام) گفت: من در نظر داشتم ماجرای تولد این نوزاد را به دستگاه حکومت خبر دهم تا جلادان وی را به قتل رسانند و من از این طریق جایزه بگیرم، ولی چه کنم محبت این نوزاد به قدری بر قلبم چیره شد، که حتی راضی نیستم مویی از سر او کم گردد، با دقت از او محافظت کن، هر چند فکر می‌کنم که دشمن نهایی ما همین نوزاد باشد!
قابله از خانه مادر موسی(علیه‌السلام) بیرون آمد، بعضی از جاسوسان حکومت او را دیدند و از او راجع به ماجرای خانه پرسیدند او گفت: خونی بیش نبود و بچه نداشت، شما نگران این خانه نباشید... مأموران برای تحقیق ببیشتر وارد خانه شدند، با دیدن آن‌ها، «کلثم»خواهر موسی (علیه‌السلام) آمدن مأموران را به اطلاع مادر رسانید.
یوکابد دستپاچه شد که چه کند، در این میان از شدت وحشت، بی‌درنگ این مادر بی‌چاره و مضطرب، نوزاد را در پارچه‌ای پیچید و در تنور انداخت. چون مأموران وارد خانه شدند، در آن‌جا جز تنور آتش‌،‌چیزی ندیدند و پس از تحقیقات مختصر خانه را ترک گفتند، مادر موسی(علیه‌السلام) با دستپاچگی و نگرانی تمام به سراغ تنور آمد و به کودک نگریست، مشاهده کرد موسی (علیه‌السلام) در دل آتش هیچ آسیبی ندیده و خداوند آتش را برای موسی (علیه‌السلام) خنک و گوارا کرده است.
وی را با کمال سلامتی از تنور بیرون آورد. ولی با این وضع، قلب «یوکابد» از خطر دشمن سر سخت و بی‌رحم آرام نمی‌گرفت و هر لحظه در انتظار آسیب خطرناک بود، چرا که یک بار صدای گریه نوزاد کافی بود که جاسوسان را مطلع سازد.
یوکابد متوجه خدا شد و از خداوند خواست راه چاره‌ای پیش روی او بگشاید. خداوند با الهام خود به مادر موسی(علیه‌السلام) او را از نگرانی حفظ کرد، به وی الهام فرمود: «به او شیر بده و هنگامی که بر او ترسیدی، وی را به دریای نیل بیفکن و نترس و غمگین مباش، که ما او را به تو باز می‌گردانیم و او را از رسولان قرار می‌دهیم.»
موسی(علیه‌السلام) سه ماه مخفیانه پس از ولادت، در دامان مادر زندگی کرد و مادر به او شیر داد، آنگاه که مادرش بیمناک شد، مبادا راز او فاش شود، طبق الهام الهی تصمیم گرفت، کودکش را به دریا بیافکند. به طور محرمانه به سراغ یک نجار مصری که از قبطیان و طرفداران فرعون بود آمد و از او خواست صندوقی با مشخصات مخصوص بسازد.
نجار گفت: صندوق با این ویژگی برای چیست؟ «یوکابد» که زبانش به دروغ عادت نکرده بود، حقیقت امر را فاش ساخت، گفت: من از بنی اسرائیلم، نوزاد پسری دارم‌، می‌خواهم نوزادم را در آن مخفی کنم.
نجار تا این سخن را شنید، برای رسیدن به جایزه فرعون و ادای وظیفه میهنی و خوش خدمتی به دستگاه ستمگر، به سراغ مأموران و جلادان آمد تا آنان را از تولد موسی(علیه‌السلام) با خبر کند، ولی آن چنان وحشتی عظیم بر قلبش مسلط شد، که زبانش از سخن گفتن باز ایستاد، می‌خواست با اشاره دست، مطلب را بازگو کند، مأمورین از حرکات ا و چنین برداشت کردند که یک آدم مسخره کننده است، او را زدند و از آنجا بیرون نمودند.
نجار چون حضور مأموران را ترک کرد، حال عادی خویش را بازیافت و دوباره به پیش مأموران آمد، تا همان کند که نخست تصمیم داشت، ولی خداوند عالم، وی را به همان کیفر قبلی دچار ساخت و برای بار سوم این موضوع تکرار شد، او وقتی به حال عادی بازگشت، فهمید که در این موضوع، یک راز الهی نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسی (علیه‌السلام) تحویل داد.
افکندن موسی(علیه‌السلام) به رود نیل
مادر موسی(علیه‌السلام) طبق فرمان الهی، وی را در صندوق گذاشته و صبح‌گاهان هنگامی که خلوت بود، کنار رود نیل آمد و صندوق را به رود نیل انداخت، امواج خروشان نیل، صندوق را به زودی از ساحل دور کرد، مادر در کنار آب ایستاده بود و این منظره را تماشا می نمود.
در یک لحظه احساس کرد قلبش از او جدا شده و روی امواج حرکت می‌کند، اگر لطف الهی با خطاب (نترس و محزون نباش، ما موسی(علیه‌السلام) را به تو برمی‌گردانیم). قلب او را آرام نکرده بود، فریاد می‌کشید و همه چیز فاش می‌شد، هیچ کس نمی‌تواند دقیقا حالت این مادر را در آن لحظات حساس ترسیم کند.
ولی آن شاعره فارسی زبان، تا حدودی این صحنه را در اشعار زیبا و باروحش مجسم ساخته است، آنجا که می‌گوید:
مادر موسی چو موسی را به نیل در فکند از گفته رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه گفت کای فرزند خرد بی گناه
گر فراموشت کند لطف خدای چون زهی زین کشتی بی ناخدای
وحی آمد کاین چه فکر باطل است رهرو ما اینک اندر منزل است
ما گرفتیم آنچه را انداختی دست حق را دیدی و نشناختی
سطح آب از گاهوارش خوشتر است دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است
رودها نه از خود طغیان می‌کنند آنچه می‌گوییم ما آن می‌کنند!
ما به دریا حکم طوفان می‌دهیم ما به سیل و موج فرمان می‌دهیم
نقش هستی نقشی از ایوان ما است خاک و باد و آب سرگردان ما است
به که برگردی به ما بسپاریش کی تو از ما دوستر می‌داریش؟!
رامسیس کاخ مجللی در کنار رود نیل داشت، آن روز با همسرش آسیه، در کنار کاخ که مشرف بر رود نیل بود ایستاده بودند، آن‌ها ناگهان چشمشان به صندوقچه‌ای افتاد که امواج رودخانه او را به بالا و پایین می‌برد. چیزی نگذشت که صندوق حامل طفل در کنار کاخ آن‌ها و در لا به لای شاخه‌های درختان از حرکت باز ایستاد.
رامسیس (فرعون) دستور داد: مأمورین فوراً به سراغ صندوق بروند و آن را از آب بگیرند، تا ببیند در آن چیست؟ صندوق را نزد فرعون آوردند، دیگران نتوانستند در آن را بگشایند. آری می‌بایست در صندوق نجات موسی (علیه‌السلام) به دست خود فرعون گشوده شود، فرعون درب آن را گشود هنگامی که چشم همسر فرعون به کودک داخل آن صندوق که موسی (علیه ‌السلام) بود، افتاد خداوند علاقه و محبت موسی(علیه‌السلام) را در دلش افکند و هنگامی که آب دهان این نوزاد مایه شفای بیمار شد، این محبت فزونی گرفت.
امام فرعون تا چشمش به او افتاد خشمگین شد و گفت: چرا این پسر کشته نشده است؟ تصمیم گرفت آن نوزاد را به قتل برساند، و «هامان» وزیر مشاور فرعون همراه با اطرافیان حکومت نیز درخواست می‌کردند که این کودک مانند نوزادان دیگر به قتل رسد، همسرش آسیه که در کنار او بود، با بکار بردن انواع شیوه‌ها، از جمله این‌که این نوزاد باعث شفای دخترشان شده، از کشتن موسی(علیه‌السلام) جلوگیری نمود و پیشنهاد کرد تا آن طفل را به فرزندی قبول نموده و برایش دایه‌ای انتخاب نماید. زیرا که از نعمت داشتن پسر محروم بودند.
فرعون سخن آسیه را پذیرفت و مقدم موسی(علیه‌السلام) را گرامی داشت. اما مادر موسی(علیه‌السلام) وقتی وی را در رود نیل انداخت، خواهر موسی (علیه‌السلام) را فرستاد تا کسب خبر کند، خواهر دید کودک از آب گرفته و داخل خانه فرعون برده شد. مادرش را از این جریان باخبر ساخت.
مادر(علیه‌السلام) با ا ین خبر از بیم و ناراحتی هوش از سرش پرید و تنها قلبش برای موسی(علیه‌السلام) می تپید، نه چیز دیگر، از فرط نگرانی نزدیک بود راز خود را فاش سازد، ولی خداوند دل او را ثابت نگه داشت و وی را در زمره مؤمنین قرار داد، که به وعده الهی در بازگرداندن موسی(علیه‌السلام) به سوی او اطمینان داشته باشد.
طولی نکشید که احساس کردند نوزاد گرسنه است و نیاز به شیر دارد، به دستور فرعون مأمورین به جستجوی پیدا کردن دایه رفتند، چندین دایه آوردند، ولی نوزاد، پستان هیچ یک از آنان را نگرفت. کودک لحظه به لحظه گرسنه‌تر و بی‌تاب تر می‌شود، پی در پی گریه می‌کند و سر و صدای او در درون کاخ فرعون می‌پیچید و قلب آسیه همسر فرعون را به لرزه درمی‌آورد. مأمورین بر تلاش خود می‌افزایند.
ناگهان در فاصله نه چندان دور، به دختری برخورد می‌کنند که می‌گوید: من زنی از بنی اسرائیل را می‌‌شناسم، که پستانی پر شیر و قلبی پر محبت دارد. او نوزاد خود را از دست داده و حاضر است شیر دادن نوزاد کاخ را بر عهده گیرد.
با راهنمایی وی نزد مادر موسی(علیه‌السلام) رفتند و او را به کاخ فرعون آوردند، نوزاد را به او دادند.
وی با اشتیاق تمام، پستان او را گرفت، و از شیره جان مادر، جان تازه‌ای پیدا کرد، برق خوشحالی از چشم‌ها جستن کرد، مخصوصاً مأموران خسته و کوفته که به مقصود خود رسیده بودند، از همه خوشحال‌تر بودند. همسر فرعون نیز نمی‌توانست خوشحالی خود را از این امر کتمان کند. به این ترتیب خداوند به وعده‌اش وفا کرد که به مادر موسی(علیه‌السلام) فرموده بود: «ما ا و را به تو برمی‌گردانیم».
پس از آن، کودک را به وی سپردند، تا به خانه‌اش ببرد و به او شیر داده و پرستاری و نگهداری کند. و در خلال این کار، گاه و بیگاه، کودک را به کاخ فرعون می‌آورد، تا همسر فرعون دیداری از او تازه بنماید.
مادر موسی(علیه‌السلام) بعد از دوران شیرخوارگی او را به خانه فرعون آورد و کودک را به آن‌ها سپرد، وی در دامن فرعون و همسرش پرورش یافت.
آنگاه که موسی(علیه‌السلام) به حد رشد و بلوغ رسید و از قدرت جسمانی فوق العاده‌ای برخوردار شد، در یکی از روزها کاخ فرعون را ترک کرده و بی‌آنکه کسی بداند، به طور ناگهانی وارد شهر شد و در بین مردم عبور می‌کرد. دید دو نفر گلاویز شده‌اند و با یکدیگر مشاجره و کشمکش دارند، یکی از آن‌ها از بنی اسرائیل (قبیله وی و سبطیان) و دیگری از قبطیان (طرفداران فرعون) بود، فرد اسرائیلی از موسی(علیه‌السلام) درخواست کمک کرد، از آنجا که موسی(علیه‌السلام) می‌دانست فرعونیان از طبقه اشرافی هستند و همواره به بنی اسرائیل ستم می‌کنند به یاری وی شتافت و چنان سیلی بر دشمن او نواخت، که به زندگی او پایان داد.
موسی(علیه‌السلام) از کرده خود پشیمان شد و آن را کاری شیطانی شمرد و از گناهی که مرتکب شده بود، از خدای خود طلب بخشش کرد و نزدش تضرع و زاری نمود تا توبه‌اش را بپذیرد و او را یاور تبهکاران قرار ندهد و خداوند او را بخشید و توبه‌اش را پذیرفت.
زور دوم که فرا رسید، موسی(علیه‌السلام) در حالی که بیم داشت راز او فاش گردد، به سمت شهر روانه گردید، باز دید یکی از فرعونیان با همان مرد دیروز گلاویز شده و درگیر است، آن مرد مظلوم از موسی(علیه‌السلام) استمداد نمود،‌موسی(علیه‌السلام) به طرف او رفت تا از ا و دفاع کرده و از ظلم ظالم جلوگیری کند.
ظالم به وی گفت: «آیا همانگونکه دیروز شخصی را کشتی، می‌خواهی مرا هم بکشی، از قرار معلوم تو می‌خواهی، فقط جباری در روی زمین باشی و نمی‌خواهی از مصلحان باشی.»
موسی(علیه‌السلام) متوجه شد که ماجرای دیروز افشا شده است و برای اینکه مشکلات بیشتری پیدا نکند کوتاه آمد، ماجرا به فرعون و اطرافیان او رسید و تکرار این عمل را تهدیدی بر وضع خود گرفتند. جلسه مشورتی تشکیل داده و حکم قتل موسی(علیه‌السلام) صادر شد.
مردی از نقطه دور دست شهر، (از مرکز فرعونیان و کاخ فرعون) اطلاع پیدا کرد. چون از نزدیکان فرعون محسوب می‌شد و آن‌چنان با فرعون رابطه داشت که در این گونه جلسات مشورتی شرکت می‌کرد. آن مرد از وضع جنایات فرعون رنج می‌برد و در انتظار این بود که قیامی بر ضد ا و صورت گیرد و او به این قیام الهی بپیوندد، ظاهراً چشم امید به موسی(علیه‌السلام) دوخته بود و در چهره او سیمای یک مرد الهی انقلابی مشاهده می‌کرد.
به همین دلیل هنگامی که احساس کرد که موسی(علیه‌السلام) در خطر است، با سرعت خود را به او رسانید و وی را از چنگال خطر نجات داد و گفت: «ای موسی! این جمعیت -فرعون و فرعونیان – برای قتل تو، به مشورت پرداخته‌اند، بی‌درنگ از شهر خارج شو، که من از خیرخواهان تو هستم.»
موسی(علیه‌السلام) این خبر را کاملاً جدی گرفت، به خیرخواهی این مرد با ایمان ارج نهاد و به توصیه او از شهر خارج شد، در حالی که ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه‌ای!‌ تمام قلب خود را متوجه پروردگار کرد و از خدای خود می‌خواست که او را از شر ستمکاران نجات دهد.
دوره دوم:
هجرت موسی(علیه‌السلام) به سوی مدین
موسی(علیه‌السلام) تصمیم گرفت: به سوی سرزمین«مدین» که شهری در جنوب شام و شمال حجاز بود و از قلمرو مصر و حکومت فرعونیان جدا محسوب می‌شد برود. اما جوانی که در ناز و نعمت بزرگ شده و به سوی سفری می‌رود که در عمرش سابقه نداشته ، نه زاد و توشه‌ای دارد، نه مرکب و نه دوست و راهنمایی، و پیوسته از این بیم دارد که مأموران فرا رسند و او را دستگیر کرده، به قتل رسانند. وضع حالش روشن است.
گرچه سفری طولانی بود و توشه راه سفر را به همراه نداشت، ولی در این راه، یک سرمایه بزرگ همراه داشت وآن سرمایه ایمان و توکل بر خدا! لذا هنگامی که رهسپار شهر مدین شد گفت: امیدوارم که پروردگار مرا به راه راست هدایت کند.
موسی(علیه‌السلام) چندین روز در راه بود و سرانجام فاصله بین مصر و مدین را در هشت شبانه روز طی کرد، در این مدت غذای او گیاهان بیابان و برگ درختان بود و بر اثر پیاده روی، پاهایش آبله کرده بود، کم کم دورنمای شهر مدین در افق نمایان شد و موجی از آرامش در قلب او نشست.
نزدیک شهر رسید، گروهی از مردم را در کنار چاهی دید که از آن چاه با دلو آب می‌کشیدند و چارپایان خود را سیراب می‌کردند. در کنار آن‌ها دو دختر را دید که مراقب گوسفند‌های خود هستند و به چاه نزدیک نمی‌شوند، وضع این دختران با عفت که در گوشه‌ای ایستاده‌ا ند و کسی به داد آن‌ها نمی‌رسد و یک مشت جوان گردن کلفت، تنها در فکر گوسفندان خویش‌اند و نوبت به دیگری نمی‌دهند، نظر موسی(علیه‌السلام) را جلب کرد.
نزدیک آن دو آمد و گفت: چرا کنار ایستاده‌اید؟ چرا گوسفند‌های خود را آب نمی‌دهید؟
دختران گفتند: پدر ما پیرمرد سالخورده و شکسته‌ای است و به جای او، ما گوسفندان را می‌چرانیم. اکنون بر سر ا ین چاه مرد‌ها هستند، در انتظار رفتن آن‌ها هستیم، تا بعد از آن‌ها از چاه آب بکشیم.
موسی(علیه‌السلام) از شنیدن این سخن سخت ناراحت شد، چه بی‌انصاف مردمی هستند که تمام در فکر خویشند و کمترین حمایتی از مظلوم نمی‌کنند؟!
جلو آمد و دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند و به تنهایی از آن چاه، آب کشید و گوسفندهای آنان را سیراب کرد.
آنگاه موسی(علیه‌السلام) از آنجا فاصله گرفت و سپس برای استراحت به سایه درختی رفت. دختران به طور سریع نزد پدر پیر خود که حضرت شعیب پیامبر(علیه‌السلام) بود، بازگشتند و ماجرا را تعریف کردند. شعیب(علیه‌السلام) به یکی از دخترانش که «صفورا» نام داشت گفت: هر چه زودتر به پیش آن جوان برو، و او را به خانه دعوت کن تا از وی پذیرایی کنیم و از این اعمال نیکش قدردانی کنیم.
موسی(علیه‌السلام) در زیر سایه درختی نشسته بود، که صفورا دختر زیبای شعیب (علیه‌السلام) رسید، توأم با شرم و حیا خطاب کرد: پدرم تو را می‌خواهد و قصد دارد از این جوانمردیت سپاسگزاری کند.
موسی(علیه‌السلام) در حالی که شدیداً گرسنه بود و در مدین، غریب و بی‌کس به نظر می‌رسید، چاره‌ای ندید، جز اینکه دعوت شعیب(علیه‌السلام) را بپذیرد و در کنار دختر او «صفورا» روانه خانه وی گردد، صفورا جلو افتاد، تا به عنوان راهنما، موسی(علیه‌السلام) را به خانه‌اش راهنمایی کند، ولی هوا متغیر بود، باد شدیدی می‌وزید، احتمال داشت لباس صفورا از اندام او کنار رود، حیا و عفت موسی(علیه‌السلام) اجازه نمی‌داد چنین شود، به دختر گفت: من از جلو می‌روم، بر سر دوراهی‌ها و چند راهی‌ها مرا راهنمایی کن.
موسی(علیه‌السلام) وارد خانه شعیب(علیه‌السلام) شد، خانه‌ای که نور نبوت از آن ساطع است و روحانیت از همه جای آن نمایان، ‌پیرمردی با وقار باموهای سفید در گوشه‌ای نشسته، به موسی(علیه‌السلام) خوش آمد گفت.
از کجا می‌آیی؟ چه کاره‌ای؟ در این شهر چه می‌کنی؟ هدف و مقصودت چیست؟ چرا تنها هستی؟ و از این گونه سؤالات... .
موسی(علیه‌السلام) ماجرای خود را برای وی بازگو کرد.
شعیب(علیه‌السلام) گفت: نگران نباش! از گزند ستمگران نجات یافته‌ای و سرزمین ما از قلمرو آن‌ها بیرون است و آن‌ها دسترسی به اینجا ندارند، تو در یک منطقه امن و امان قرار داری، از غربت و تنهایی رنج نبر، همه چیز به لطف خدا حل می‌شود.
شعیب(علیه‌السلام) برای پذیرایی از مهمان تازه وارد طعام آورد، ولی موسی(علیه‌السلام) دست به طعام نزد! شعیب(علیه‌السلام) گفت: مگر به طعام میل ندارید؟
موسی(علیه‌السلام) گفت: چرا ولیکن می‌ترسم، این غذا در برابر عمل و کمک من به دخترانت باشد. این را بدان که من از اهل بیتی می‌باشم، که اعمال اخروی و الهی خود را در برابر تمام مالکیت زمین که پر از طلا باشد نمی‌دهیم.
شعیب(علیه‌السلام) گفت: نه نگران نباش! از این جهت نیست، بلکه عادت من و اجدادم این است، که به مهمان احترام می‌کنیم و برایشان اطعام می‌دهیم، موسی(علیه‌السلام) با شنیدن این جمله مشغول غذا شد.

موسی در خانه شعیب(علیهماالسلام) و ازدواج او
«صفورا» توانایی، وقار و جوانمردی موسی(علیه‌السلام) را دیده و علاقه‌مند او شده بود و لذا به پدرش پیشنهاد داد: ای پدر! این جوان را برای نگهداری گوسفندان استخدام کن، زیرا وی فردی نیرومند و درستکار بود. شعیب (علیه‌السلام) از دخترش پرسید: توان و قوت این جوان معلوم است که دلو بزرگ را از چاه کشید، ولی وقار و عفت و امانتش چگونه شناختی؟ صفورا گفت: پدر جان! هنگام آمدنم به خانه، ا و به من گفت: پشت سر من حرکت کن، ما از خانواده‌ای هستیم که پشت سر زنان نمی‌نگریم و در هنگام آب کشیدن خیلی مهذّب بود.
شعیب(علیه‌السلام) احساس کرد، صفورا به موسی(علیه‌السلام) خیلی علاقه‌مند است، از پیشنهاد دخترش استقبال کرد، رو به موسی(علیه‌السلام) نموده، گفت: من می‌خواهم یکی از دو دخترم را به همسری تو درآورم، به این شرط که هشت سال برای من کار (چوپانی) کنی و اگر هشت سال به ده سال تکمیل کنی، محبتی کرده‌ای، اما بر تو واجب نیست.
به هر حال من نمی‌خواهم کار را بر تو مشکل بگیرم و هرگز سختگیری نخواهم کرد و با خیر و نیکی با تو رفتار خواهم نمود. و ان شاء‌الله به زودی خواهی دید که من از صالحانم.
موسی(علیه‌السلام) درخواست پیرمرد را پذیرفت، به این ترتیب با صفورا ازدواج کرد و با کمال آسایش در مدین ماند و به چوپانی و دامداری پرداخت، و به بندگی خدا ادامه داد تا روزی فرا رسد که به مصر باز گردد و در فرصت مناسبی، بنی‌اسرائیل را از یوغ طاغوتیان فرعونی رهایی بخشد.
موسی(علیه‌السلام) پس از ده سال سکونت در مدین، در آخرین سال سکونتش روزی به شعیب(علیه‌السلام) گفت: من می‌خواهم به مصر برگردم و از مادر و خویشانم دیدار کنم در این مدت که در خدمت تو بودم در نزد تو، چه دارم؟
شعیب(علیه‌السلام) طبق آن قرار قبلی، آنچه از گوسفندان با آن مشخصات متولد شده بودند، با کمال میل به موسی(علیه‌السلام) داد، او اثاث و گوسفندان و اهل و عیال خود را آماده ساخت، تا به سوی مصر حرکت کند.
هنگام خروجش به شعیب(علیه‌السلام) گفت: یک عصایی به من بده که او را به دست بگیرم،‌چندین عصا از پیامبران گذشته در منزل شعیب (علیه‌السلام) بود، لذا شعیب(علیه ‌السلام) به وی گفت: برو به آن خانه و یکی از عصاها را برای خودت بردار. موسی(علیه ‌السلام) به آن خانه رفت، ناگاه عصای نوح و ابراهیم(علیه‌السلام)به طرف او جهید و در دستش قرار گرفت.
شعیب(علیه‌السلام) گفت: آن را به جای خود بگذار و عصای دیگری بردار. موسی (علیه‌السلام) آن را سر جای خود نهاد، تا عصای دیگری بر دارد، باز همان عصا به طرف موسی(علیه‌السلام) جهید و در دست او قرار گرفت و این حادثه سه بار تکرار شد.
وقتی شعیب(علیه‌السلام) آن منظره عجیب را دید، به وی گفت: همان عصا را برای خود بردار، خداوند آن را به تو اختصاص داده است. موسی(علیه‌السلام) همان عصا را در دست گرفت. سپس اثاث و متاع زندگی و گوسفندان خود را جمع آوری کرد و بار سفر را بست و به همراه خانواده‌اش، مدین را به مقصد سرزمین مصر ترک کرد و قدم در راه گذاشت، راهی که لازم بود با پیمودن آن در طی شبانه روز به مصر برسد.
دوره سوم:
بازگشت موسی(علیه‌السلام) به مصر و آغاز رسالت
موسی(علیه‌السلام) به هنگام بازگشت، راه را گم کرد و نمی‌دانست به کدام سمت برود،‌در هوای تاریک، حیران و سرگردان مانده که چه کند، در همین حال بود، که از فاصله دور (از جانب کوه طور) آتشی را دید. به خانواده‌اش گفت: شما اینجا بمانید، من آتشی از راه دور می‌بینم، بدان سو رفته و مقداری از آن را برای روشنایی یا گرما برایتان خواهیم آورد. و یا از کسانی که آتش را در اختیار دارند راه را سراغ می‌گیرم، تا ما را بدان راهنمایی کنند.
وقتی موسی(علیه‌السلام) به نزدیکی محل آتش رسید ندایی ربانی شنید، که به وی می فرماید: «ای موسی! من پروردگار توأم، از این رو به جهت ادب و تواضع کفش‌هایت را بیرون آر، چه این که تو در سرزمین پاک و مقدسی (طوی) گام نهاده‌ای، ای موسی! تو را برای نبوت و پیامبری برگزیدم و به آنچه به تو وحی می‌شود گوش فرا ده، به راستی که من خدایم و خدایی جز من نیست، مرا پرستش نما و نماز را به یاد من به پای دار... .
ای موسی در دست راست چه داری؟ گفت: عصای من است که بر آن تکیه می‌زنم و به وسیله آن برای گوسفندانم برگ درختان را می‌ریزم و کارهای دیگری نیز انجام می‌دهم.
فرمود: ای موسی!ّ آن را بینداز. آن گاه موسی(علیه‌السلام) آن را افکند، ناگهان به صورت اژدهایی درآمد و به هر سو شتافت، موسی(علیه‌السلام) ترسید و به عقب برگشت و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد! به او گفته شد:‌ای موسی! برگرد آن را بگیر و نترس. ما آن را به صورت نخست آن درخواهیم آورد و دستت را در جیب فرو ببر، هنگامی که خارج می‌شود سفید و درخشنده است و بدون عیب و نقص، سپس پروردگارش به او فرمود: با این دو معجزه نزد فرعون برو و رسالت الهی را به وی ابلاغ کن، چه این که فرعون در سرکشی و قدرت طلبی پا از گلیم خود فراتر گذاشته است.»
موسی(علیه‌السلام) عرض کرد: «پروردگارا! من از آن‌ها یک نفر را کشته‌ام، می‌ترسم مرا به قتل برسانند، برادرم هارون زبانش از من فصیح‌تر است، او را همراه من بفرست، تا یاور من باشد و مرا تصدیق کند، می‌ترسم مرا تکذیب کنند. پروردگارا! به من شرح صدر عنایت کن و کارم را آسان گردان و گره از زبانم باز نما تا مردم سخنم را بپذیرند.»
خداوند با اجابت خواسته وی هر چه را خواسته بود به وی عطا کرد و فرمود:‌بازوان تو را به وسیله برادرت محکم می‌کنیم و برای شما سلطه و برتری قرار می‌دهیم و به برکت آیات ما، بر شما دست نمی‌یابند، شما و پیروانتان پیروزید.
به این ترتیب، موسی(علیه‌السلام) به مقام پیامبری رسید، و نخستین ندای وحی در آن شب تاریک و در ان سرزمین مقدس که با دو معجزه (اژدها شدن عصا وید بیضاء) همراه بود، از خداوند دریافت نمود و مأمور شد برای دعوت فرعون به توحید و خداپرستی به سوی مصر حرکت کند.
حضرت موسی(علیه‌السلام) به مصر نزدیک شد، خداوند به هارون(علیه‌السلام) برادر موسی(علیه‌السلام) که در مصر زندگی می‌کرد الهام نمود، که برخیز و به برادرت موسی (علیه‌السلام) بپیوند. هارون(علیه‌السلام) به استقبال برادر شتافت و کنار دروازه مصر، با موسی(علیه‌السلام) ملاقات کرد،‌همدیگر را در آغوش گرفتند و با هم وارد شهر شدند.
«یوکابد» مادر موسی(علیه‌السلام) از‌ آمدن فرزندش آگاه شد، دوید و موسی(علیه ‌السلام) را در بر کشید و بوسید و بویید. حضرت موسی(علیه‌السلام) برادرش هارون (علیه السلام) را از نبوت خود آگاه ساخت و سه روز در خانه مادر ماندند و در آنجا با بنی اسرائیل دیدار کرد و مقام پیامبری خود را ابلاغ نموده و به آن‌ها گفت: من از طرف خدا به سوی شما آمده‌ام، تا شما را به پرستش خداوند یکتا دعوت کنم. آن‌ها دعوت موسی(علیه‌السلام) را پذیرفتند و بسیار خوشحال شدند.
از طرف خداوند به موسی(علیه‌السلام) خطاب شد: به همراهی برادرت هارون، به سوی فرعون بروید، زیرا او دست به سرکشی و طغیان زده و در یاد من و ابلاغ رسالت الهی کوتاهی نکنید.
سپس به آن‌ها سفارش کرد: تا با فرعون با نرمی و اخلاق نیک سخن گویند، شاید طبع سرکشی و طغیان گر او را ملایم و ساخته و با سخن دلپذیر خود، به قلب او راه یابند و سرانجام از خدا بترسد.
موسی و هارون(علیهماالسلام) عرض کردند: ما از قدرت و خشونت فرعون بیمناکیم، که این رسالت را به او ابلاغ کنیم، شاید وی خشمگین شده و بر ما تندی کند و یا ما را شتابزده کیفر نماید.
خداوند به آن‌ها فرمود: از چیزهایی که تصور کرده‌اید، از ناحیه فرعون به شما برسد، بیم نداشته باشید، زیرا من با شما هستم و می‌شنوم و شما را از شر او نگاه خواهم داشت، به سوی او بروید و ... .
ابلاغ رسالت حضرت موسی(علیه‌السلام)
موسی و هارون(علیهماالسلام) دستور پروردگار خویش را لبیک گفته و نزد فرعون رفتند و رسالت الهی را به وی ابلاغ کردند، از جمله مطالبی که موسی(علیه‌السلام) به فرعون ابلاغ کرد، این بود که درباره خدا جز حق نگوید و خداوند به او معجزه‌ای عطا کرده که گواه بر این است،‌وی فرستاده حقیقی خداست و از فرعون درخواست کرد تا اجازه دهد بنی اسرائیل همراه او به فلسطین بروند.
فرعون از سخن موسی(علیه‌السلام) که تربیت یافته سابق خود بود، در شگفت شد و با منت گذاشتن بر او و به دلیل اینکه در خانه او تربیت شده، بر وی اظهار فضل و برتری نمود و این اقتضا داشت که موسی(علیه‌السلام) به او اظهار وفاداری نموده و کاری که وی را خشمگین کند انجام ندهد. و پس از آن فرعون، کشته شدن مرد فرعونی را به دست وی، به او یادآور شد و گفت: کسی که مرتکب گناه قتل شده باشد گناهکار تلقی شده و از رحمت خدای خویش دور است.
موسی(علیه‌السلام) پاسخ داد: من قصد نداشتم مرد فرعونی را بکشم، بلکه تنها بر او یک سیلی نواختم و نمی‌دانستم که او در اثر این سیلی جان می‌دهد و ... .
رسالت موسی(علیه‌السلام) فرعون را به شگفتی آورد و در ربوبیت الهی با موسی (علیه‌السلام) به بحث و مناقشه پرداخت و از او پرسید: خدای جهانیان کیست؟‌
موسی(علیه‌السلام) به فرعون و اطرافیانش گفت: خدای جهانیان، پروردگار آسمان‌ها و زمین است، اگر راز قدرت الهی را در آن‌ها درک کنید.
فرعون متوجه اطرافیان و هواداران خود شد و با تعجب گفت: «الا تستمعون؛ آیا نمی‌شنوید چه می‌گوید؟»
موسی(علیه‌السلام) سخن خویش را ادامه داد و گفت: خدای شما و خدای پیشینیان شماست، یعنی زمانی که فرعون هم به وجود نیامده بود.
فرعون پاسخ داد: موسی(علیه‌السلام) دیوانه است و درباره مسائل عجیب و غریب حرف می‌زند و ... .
وقتی موسی و هارون(علیهماالسلام) ملاحظه کردند فرعون سخن آنان را نمی‌پذیرد، او را تهدید کردند، به این که خداوند بر کسانی که دعوت پیامبران را نپذیرند عذاب فرو می‌فرستد، در این هنگام فرعون از حقیقت خدای آنان جویا شد و گفت: ای موسی (علیه السلام) پروردگار شما کیست؟‌
موسی(علیه‌السلام) گفت: پروردگار ما کسی است که به هر موجودی، آنچه را لازمه آفرینش او بود داده، سپس راهنماییش کرده است. فرعون خواست مسیر سخن را عوض کند و یا موسی(علیه‌السلام) را از هدفی که به خاطر آن آمده بود منصرف سازد و یا اینکه از برخی از امور غیبی اطلاع یابد، لذا از او پرسید: سرنوشت نسل‌ها و امت‌های گذشته چه شد؟
موسی(علیه‌السلام) این مطلب را به علم الهی که تنها خاص اوست تحول کرد و گفت: آگاهی مربوط به آن‌ها نزد پروردگار در کتابی ثبت است (لوح محفوظ)، پرودرگار من هرگز گمراه نمی‌شود و فراموش نمی‌کند و... .
فرعون دید این عمل موسی(علیه‌السلام) (دعوت به رسالت و استدلال های او) عظمت و شوکت او را تضعیف کرده و از قدرت او می‌کاهد، به وزیرش «هامان» دستور داد قصر و برجی بسیار بلند، برای من بساز، تا بر بالای آن روم و خبر از خدای موسی(علیه‌السلام) بگیرم، من تصور می‌کنم موسی(علیه‌السلام) دروغ می‌گوید و ... .
چون بحث و مناقشه میان فرعون و موسی(علیه‌السلام) درباره رسالت الهی او بالا گرفت، فرعون از موسی(علیه‌السلام) دلیلی، شاهد بر صدق گفتارش خواست.
موسی(علیه‌السلام) گفت: حتی اگر نشانه آشکاری برای رسالتم برایت بیاورم نمی‌پذیری؟
فرعون: گفت: اگر راست می‌گویی آن را بیاور! در این هنگام موسی(علیه‌السلام) عصای خود را به زمین انداخت، ناگهان دیدند که آن عصا به صورت ماری بزرگ آشکار شد، سپس موسی(علیه‌السلام) دستش را در جیب خود فرو برد و بیرون آورد، همه حاضران دیدند دست او سفید و درخشنده گردید.
فرعون به اطرفیان گفت: این (موسی علیه السلام) جادوگر آگاه و ماهری است! او می‌خواهد شما را از سرزمینتان با سحرش بیرون کند، شما چه نظر می‌دهید؟‌
اطرافیان گفتند: موسی(علیه‌السلام) و برادرش هارون را مهلت بده و مأمورانی را در تمام شهر بسیج کن تا به جستجوی جادوگران بپردازند و هر جادوگر آگاه و زبردستی دیدند نزد تو بیاورند.
فرعون، مأموران را به گوشه و کنار مصر اعزام کرد، تا جادوگران را نزد او آورند. مأموران وی تعداد زیادی از جادوگران را آوردند، ساحران به فرعون گفتند: در صورتی که در جادوگری بر موسی(علیه‌السلام) پیروز شوند، از او پاداش گرانبهایی می‌خواهند، فرعون نیز پذیرفت و به آنان وعده داد که آنان در پیشگاه وی از مقامی بس والا برخوردار خواهند شد.
معجزات موسی(علیه‌السلام) و ایمان جادوگران
روز موعود دیدار جادوگران با موسی(علیه‌السلام) فرا رسید و جماعت انبوهی به صحنه نمایش آمدند، فرعون و اطرافیان در جایگاه مخصوص قرار گرفتند. در این هنگام ساحران با غرور مخصوصی به موسی(علیه‌السلام) گفتند: آیا اول تو عصای خود را می‌افکنی یا ما بساط و وسایل جادویی خویش را بیندازیم. موسی(علیه‌السلام) با خونسردی مخصوصی پاسخ داد: شما کار خود را آغاز کنید.
ساحران‌، طنابها و ریسمان‌ها و عصاهای خود را به میدان افکندند و با چشم بندی مخصوصی، سحر عظیمی را نشان دادند، صحنه ای که جادوگران بوجود آوردند بسیار وسیع و هولناک بود.و به قدری به پیروزی خود مغرور بودند که گفتند: به عزت فرعون قطعاً ما پیروزیم.
وسایلی که ساحران به میدان افکندند، به صورت مارهای بسیار بزرگ و گوناگونی درآمدند و بعضی سوار بر بعضی دیگر می‌شدند و خلاصه غوغا و محشری بر پا شد، ساحران که هم تعدادشان بسیار بود و هم در فن چشم بندی و شعبده بازی آگاهی زیادی داشتند، با اعمال خود توانستند، همه تماشاچیان را مجذوب و شیفته خود کرده و در آن‌ها نفوذ کنند و فرعونیان غرق در شادی شده و خیلی خوشحال بودند.
موسی(علیه‌السلام) که تک و تنها همراه برادرش هارون(علیه‌السلام) بود، ترس خفیفی در دلش بوجود آمد،که نکند طاغوت‌های گمراه، پیروز شوند، در این هنگام خداوند به موسی(علیه‌السلام) وحی کرد: نترس! قطعاً برتری و پیروزی با توست. عصایی که در دست داری بیانداز، که تمام آنچه را ساحران ساخته‌اند می‌بلعد.
موسی(علیه‌السلام) عصای خود را افکند، آن عصا به اژدهای عظیمی تبدیل شد و به جان مارها و اژدهاهای مصنوعی ساحران افتاد و همه را بلعید، حتی یک عدد از آن‌ها را به عنوان نمونه باقی نگذاشت. تماشاچیان آن‌چنان هولناک و وحشت زده شده بودند که پا به فرار گذاشتند، جمعیت بسیاری در زیر دست و پای فرار کنندگان ماندند و کشته شدند، فرعون و هواداران او مات و مبهوت شدند و جادوگران دانستند کاری را که موسی(علیه السلام) انجام داده از نوع سحر نیست.
چون اگر سحر می‌بود وسایل آن‌ها را نمی‌بلعید و نابود نمی‌کرد، بلکه آن قدرت الهی است که چنین کرده است.
از این رو ساحران به خاک افتاده و خدا را سجده کردند و گفتند: ما به پروردگار جهانیان، پروردگار موسی و هارون (علیهماالسلام) ایمان آوردیم.
فرعون یقین حاصل کرد که موسی(علیه‌السلام) را مغلوب نساخته، بلکه این موسی (علیه‌السلام) است که بر او پیروز گشته و برای اینکه بر شکست خود پوشش نهد، به جادوگران گفت: موسی(علیه‌السلام) بزرگ و استاد شما بود و او به شما جادوگری آموخت و به همین دلیل بر شما پیروز شد. بزودی پی خواهید برد که دست و پاهای شما را بر عکس یکدیگر (پای راست و دست چپ) قطع می‌کنم و همه شما را به دار می‌آویزم.
جادوگران ایمان آورده، گفتند: مهم نیست، هر کار از دستت ساخته است بکن، ما به سوی پروردگارمان باز می‌گردیم! ما امیدواریم پروردگارمان خطاهای ما را ببخشد، که ما نخستین ایمان آورندگان بودیم.
پایداری و مقاومت موسی(علیه‌السلام) و قومش
پس از ماجرای پیروزی موسی (علیه‌السلام) بر جادوگران، گروه‌های زیادی از بنی اسرائیل و دیگران به وی ایمان آوردند و موسی(علیه‌السلام) طرفداران زیادی پیدا کرد و از آن پس بین بنی اسرائیل (پیروان موسی علیه السلام) و قبطیان (فرعونیان) همواره درگیری و کشمکش بود.
سران قوم، فرعون را مورد ملامت و سرزنش قرار دادند، که چرا موسی(علیه‌السلام) و پیروان او رها و آزاد گذاشته، تا خدای یگانه را بپرستند و دست از پرستش فرعون و خدایانش بردارند و این کار به نظر آنان، فساد در زمین بود.
فرعون آنان را مطمئن ساخت و با این وعده به آنان گفت: «پسران آنان را می‌کشیم و زنانشان را برای بردگی زنده نگاه خواهیم داشت و سپس به عملی کردن تهدید پلید خود پرداخت».
طبیعی بود که بنی اسرائیل از ظلم و ستمی که بر آن‌ها رفته بود، نزد موسی (علیه السلام) شکایت ببرند و آن حضرت، آنان را بر گرفتاری بوجود آمده و کمک گرفتن از خدا برای تحمل آن به صبر سفارش کرد و گفت: از خدا یاری بجویید و شکیباییی کنید و... .
فرعون با به کار بستن تمام توان خود برای جلوگیری از فعالیت موسی(علیه‌السلام) و طرفدارانش، باز موفق نشد و از مقاومت و ایستادگی در برابر موسی(علیه‌السلام) ناتوان گردید. لذا با قوم خود نقشه کشتن موسی(علیه‌السلام) را کشید، تا از دعوتش و به گمان آن‌ها از فساد او رهایی یابند.
فرعون گفت: مرا واگذارید تا موسی(علیه‌السلام) را به قتل برسانم. بیم آن دارم که آیین شما را تغییر و تبدیل دهد و یا در سرزمین ایجاد فساد نماید. در حالی که برای عملی کردن نقشه کشتن او به تبادل نظر می پرداختند، مردی مؤمن از آل فرعون که ایمان خویش را نهان می‌داشت، به گونه‌ای پسندیده و بی پروا به دفاع از موسی(علیه‌السلام) پرداخت و به آنان گفت: شایسته نیست، مردی را که می‌گوید پروردگار من خداست بکشید، به ویژه که او معجزاتی دال بر صدق گفتارش برای شما آورده و... .
نفرین موسی(علیه‌السلام) و گرفتاری فرعونیان
موسی(علیه‌السلام) همواره فرعونیان را به سوی خدا دعوت می‌کرد، ولی دعوت و پند و اندرز وی سودی نبخشید، بلکه آنان بر سرکشی و طغیان خود و آزار و شکنجه مؤمنان می‌افزودند، موسی(علیه‌السلام) در برابر این وضعیت در پیشگاه پروردگار خویش عرضه داشت: خدایا! تو، به فرعون و سران قوم او زرق و برق دنیوی و اموال و دارایی و لباس گرانبها و کاخ‌ها و بستان‌ها و قدرت و حاکمیت بخشیدی، ولی آن‌ها در برابر این نعمت‌ها عناد و کیفر ورزیده و مردم را از ایمان آوردن به تو باز داشتند.
بار خدایا! اموال آن‌ها را نابود ساز و بر قساوت و عناد و کنیه آن‌ها بیفزا، زیرا آنان تا زمانی که باچشم خود نبینند گرفتار عذاب دردناک تو شده‌اند، توفیق ایمان آوردن نخواهند یافت.
خداوند به موسی و هارون(علیهماالسلام) فرمود: دعای شما را مستجاب کردم، بنابر این هر دو ثابت قدم باشید... .
خداوند دعای موسی(علیه‌السلام) را مستجاب گرداند و فرعون و قوم او را به خشکسالی و قحطی و کاهش محصولات کشاورزی و درختان میوه کیفر داد، تا شدید به ضعف و ناتوانی خود و عاجز بودن پادشاه و خدایشان فرعون در برابر قدرت الهی پی ببرند و پند عبرت گیرند،ولی سرشت آنان پند پذیر نبوده و درس نگرفتند... و غرق در تباهی بودند، از اعتقاد به نشانه‌ها و آیات روشنی که دلالت بر رسالت موسی(علیه‌السلام) داشت روگردان بودند، از این رو به تبهکاری‌های خود ادامه دادند.
دراین هنگام بود که انواع بلاها و ناگواری‌ها بر آنان فرود آمد، از جمله:
ـ طوفان، که املاک و کشتزارهای آنان را درنوردید.
ـ ملخ کشتزارهای آنان را نابود کرد.
ـ آفتی به وجود می‌امد که میوه‌ها را تباه می‌کرد و انسان و حیوان را اذیت و آزار می‌رساند.
ـ و نیز به وجود انبوه قورباغه، کیفر شدند که همه جا را پر کرده بود و زندگی را به کام آن‌ها تلخ و لذت را از آنان سلب کردند. همان گونه که آفتی دیگر برای آنان فرستاده از بینی و دهان آنان خون جاری می‌شد (خون دماغ) و آب آشامیدنی آنان را آلوده می‌ساخت.
با این بلاهای گوناگون که پیاپی بر آن‌ها وارد می شد و تلفات و خسارات زیادی دیده بودند، ولی در عین حال عبرت نگرفتند و باز هم به سرکشی پرداخته و انسانهایی گناهکار بودند.
هر بار که بلا می‌آمد فرعونیان دست به دامن موسی(علیه‌السلام) می‌شدند، تا از خدا بخواهد بلا بر طرف گردد و قول می‌دادند که در صورت رفع بلا، ایمان بیاورند، چندین بار بر اثر دعای موسی(علیه‌السلام) بلا بر طرف شد، ولی آن‌ها پیمان شکنی کردند و به کفر خود ادامه دادند.
دوره چهارم:‌
هجرت موسی (علیه‌السلام) به فلسطین
موسی(علیه‌السلام) و پیروانش از ظلم فرعونیان به ستوه آمده بودند و همچنان در فشار و سختی به سر می بردند، تا اینکه سرانجام از ناحیه خداوند به موسی(علیه‌السلام) وحی شد که از مصر بیرون رود.
موسی(علیه‌السلام) و پیروانش شبانه از مصر به سوی فلسطین حرکت کردند. فرعون با خبر شد مأموران خود را به اطراف فرستاد، تا مردم را به اجبار گرد آورده و سپاه بزرگی را تدارک ببیند و بنی اسرائیل را تعقیب کنند، تا قبل از اینکه به فلسطین فرار کنند به آن‌ها دست یابند.
فرعون و سپاهیانش از شهر بیرون رفته و به تعقیب موسی(علیه‌السلام) و بنی اسرائیل پرداختند و باغ و بستان‌ها و گنجینه‌های زر و کاخ‌های سر به فلک کشیده خود را رها کردند و برای همیشه دست از این همه نعمت شستند، زیرا آنان هرگز به وطن خویش بازنگشتند، ولی بنی اسرائیل چنین نعمت‌هایی را در فلسطین به ارث بردند.
بنی اسرائیل به ساحل دریای سرخ و کانال سوئز رسیدند و از آنجا نتوانستند عبور کنند، لشگر تا دندان مسلح و بی‌کران فرعون همچنان به پیش می‌آمد، شیون و غوغای بنی اسرائیل به آسمان رفت و نزدیک بود از شدت ترس، جانشان از کالبدشان پرواز کند.
در آن میان یاران،موسی(علیه‌السلام) به وی گفتند: ای موسی! فرعونیان به ما رسیدند و ما توانایی مقابله و مقاومت در برابر آنان نداریم، اینک پیش روی ما دریا و پشت سرمان لشگر دشمن است، چه باید بکنیم؟ موسی(علیه‌السلام) به آنان گفت: بیمناک نباشید، پروردگارم با من است، و مرا به راه نجات رهنمون خواهد شد.
سرانجام دردناک قوم فرعون
در این بحران شدید، خداوند با لطف خاص خود به موسی(علیه‌السلام) وحی کرد: عصای خود را به دریا بزن، موسی(علیه‌السلام) به فرمان خدا عصا را به دریا زد، آب دریا شکافته شد و زمین درون دریا آشکار گشت، موسی(علیه‌السلام) و بنی اسرائیل از همان راه حرکت نموده و از طرف دیگر به سلامت خارج شدند، فرعون و لشگریانش فرا رسیدند و از همان راهی که در میان دریا پیدا شده بود، بنی اسرائیل را تعقیب کردند، غرور آن چنان بر فرعون چیره شده بود، که به سپاه خود رو کرد و گفت: تماشا کنید چگونه به فرمان من دریا شکافته شد و راه داد تا بردگان فراری خود (بنی اسرائیل) را تعقیب کنم، وقتی که تا آخرین نفر از لشگر فرعون وارد راه باز شده دریا شد، ناگهان به فرمان خدا،‌آب‌ها از هر سو به هم پیوستند و همه فرعونیان را به کام مرگ فرو بردند و... .
در همان لحظه طوفانی، که فرعون خود را در خطر شدید مرگ می‌دید، غرورهایش فرو ریخت و درک کرد که همه عمرش پوچ بوده و اشتباه کرده است. با چشمی گریان به خدای جهان متوجه شد و گفت: اینک من ایمان آوردم، خدایی جز آن که بنی اسرائیل به او ایمان آورده‌اند وجود ندارد، و من هم تسلیم امر او هستم.
به او خطاب شد: اکنون ایمان می‌آوری! در حالی که یک عمر کافر و نافرمان تبهکار بوده‌ای؟ ما امروز بدنت را پس از غرق شدن به ساحل نجات می‌افکنیم تا برای بازماندگانت درس عبرت باشد.
این بود سرانجام فرعون در دنیا، ولی قرآن عذاب‌هایی را که خداوند در آخرت برای آن‌ها تدارک دیده است بیان فرموده تا برای هر فرد مؤمنی درسی آموزنده باشد.
دوره پنجم:
پیشنهاد بت‌ سازی به موسی(علیه‌السلام)
پس از آن‌که موسی(علیه‌السلام) و یارانش از دریا عبور کرده و نجات یافتند، از آن سوی دریا به سوی بیت المقدس(فلسطین) در حرکت بودند، در مسیر راه قومی را دیدند که با خضوع خاصی اطراف بت‌های خود را گرفته و آن‌ها را می‌پرستند.
افراد جاهل و بی‌خرد از بنی اسرائیل، تحت تأثیر آن منظره بت پرستی قرار گرفته و به موسی(علیه‌السلام) گفتند: «برای ما نیز معبودی قرار بده، همانگونه که آن‌ها – بت پرستان – معبودانی دارند.»
موسی(علیه‌السلام) به سرزنش آنان پرداخت و فرمود: شما انسانی‌هایی جاهل ونادان هستید، این بت پرستان را بنگرید، سرانجام کارشان هلاکت است و آنچه انجام می‌دهند باطل و بیهوده می‌باشد، آیا جز خدای یکتا معبودی برای شما بطلبم و... .
مشمول مواهب و الطاف الهی
بنی اسرائیل در طی مسیر خود به سوی بیت المقدس (فلسطین) به ساحل شرقی کانال سوئز رسیدند، در بیابان خشک و سوزان، گرفتار عطش و تشنگی خطرناکی شدند، از موسی(علیه‌السلام) تقاضای آب کردند.
خداوند به موسی(علیه‌السلام) دستور داد: تا عصای خود را به سنگ بکوبد، وقتی زد، دوازده چشمه آب (به تعداد قبایل بنی اسرائیل که دوازده قبیله بودند) از آن جوشید و هر قبیله‌ای از چشمه‌ای آب نوشید و زمانی که به صحرای شبه جزیره سینا رسیدند، با گرمای شدید روبرو شده و چون محلی وجود نداشت، تا از گمان به آن‌جا پناهنده شوند و درختی که از سایه آن استفاده کنند، نیز نبود، لذا از دشواری‌هایی که بدان دست به گریبان شده بودند به موسی(علیه‌السلام) شکایت کردند و موسی(علیه‌السلام) به پیشگاه خدا التجاء نمود و خداوند قطعه‌ای ابر فرستاد، تا آن‌ها را از گرمای خورشید حفظ کند و آن‌گاه که زاد و توشه آن‌ها رو به پایان رفت، یک بار یگر موسی(علیه‌السلام) از خداوند غذا خواست و خدای متعال برای آن‌ها «مَن و سَلْوی» فرستاد.
اما با این وجود قوم بنی اسرائیل به این نعمت الهی قانع نگشتند و از موسی(علیه ‌السلام) غذاهای گوناگون را طلب کردند، آن حضرت نیز خطاب به آن‌ها گفت: شما نعمت آسمانی را، با چیزهای بی‌ارزش عوض کردید، حال برای به دست آوردن آن از صحرای سینا خارج شده و به یکی از شهرها بروید، تا خواسته‌های خویشتن را به دست آورید.
خودداری بنی اسرائیل از رفتن به فلسطین
خداوند به موسی(علیه‌السلام) دستور داد تا بنی اسرائیل را به سرزمین مقدس فلسطین برده و در آنجا اسکان دهد، قبل از آن که موسی(علیه‌السلام) از قوم بخواهد که وارد سرزمین مقدس شوند، چند نفری را فرستاد، تا از وضعیت آن منطقه کسب خبر کنند. وقتی آن‌ها برگشتند به وی اطلاع دادند که مردم آن دیار، افرادی نیرومند و بلند قامت بوده و گردنکش و ظالمند و شهرهای آن جا بسیار مستحکم است.
بنی اسرائیل از این سخنان بیمناک شده و دستور موسی(علیه‌السلام) را برای ورود به شهر فلسطین اجرا نکردند و به او گفتند: در این سرزمین افرادی توانمند و ستمکار وجود دارد که ما تحمل برابری با آن‌ها را نداریم و تا زمانی که آن‌ها در آن سرزمین هستند، ما هرگز وارد آن جا نخواهیم شد... .
دو نفر از بنی اسرائیل که خداوند به آن‌ها تقوی عنایت کرده بود، به پا خاسته و به قوم خود گفتند: شما از دروازه شهر وارد شوید، هنگامی که وارد شدید، بیم و ترس به در آن‌ها راه یافته و شما بر آنان پیروز خواهید گشت و اگر واقعاً به خدا ایمان دارید بر او توکل کنید.
آن‌ها در پاسخ موسی(علیه‌السلام) گفتند: تا زمانی که آنان در آن سامان باشند، هرگز وارد آن سرزمین نخواهیم شد و به موسی(علیه‌السلام) جمله‌ای گفتند، که از آن بوی سرزنش و سرپیچی و بیم استشمام می‌شد. گفتند: تو و پروردگارت بروید و با آن‌ها بجنگید و ما همین جا می‌نشینیم.
موسی(علیه‌السلام) عرضه داشت: خدایا من جز بر خودم و برادرم تسلط ندارم، تو میان ما و این مردم فاسق جدایی بینداز.
خداوند فرمود: چون مخالفت کردند، از هم اکنون سرزمین مقدس فلسطین را بر آنان حرام کردم و چهل سال سرگردان در بیابان و صحرای سینا باید بمانند، بنابراین تو بر این قوم فاسق تأسف و غم مخور.چهل سال در آن بیابان ماندند تا آنکه خداوند توبه آن‌ها را پذیرفت.
رفتن موسی(علیه‌السلام) به کوه طور
موسی(علیه‌السلام) تا آن عصر، پیرو آیین ابراهیم(علیه‌السلام) بود و همان را برای بنی اسرائیل تبلیغ می‌کرد، بعد از هلاکت فرعون، قوم موسی(علیه‌السلام) در انتظار برنامه جدید و کتاب آسمانی بودند، تا به آن عمل کنند. موسی(علیه‌السلام) از پروردگار خود کتاب را درخواست کرد، خدای سبحان به او دستور داد: تا به دامنه کوه طور رود، در آنجا سی روز روزه بگیرد و خدای خویش را عبادت کند.
موسی(علیه‌السلام) قبل از آن‌که برای مناجات خدا بیرون رود، به قوم خود گفت: برادرم هارون را در میان شما می‌گذارم و برای سی روز از میان شما غیبت می‌کنم و به کوه طور می‌روم، تا احکام شریعت (و الواح تورات) را برای شما بیاورم.
موسی(علیه‌السلام) روانه کوه طور شده و سی روز در آنجا ماند و به مناجات و عبادت پرداخت، وقتی سی روز به پایان برد، خدا به او فرمان داد: برای کامل شدن عبادتش، ده روز دیگر روزه بگیرد و مجموع آن چهل روز گردد. پس از کامل شدن چهل روز خداوند با گفتار ازلی خویش، با موسی(علیه‌السلام) سخن گفت و بدین وسیله موسی(علیه‌السلام) به مقامی رسید، که به واسطه آن بر انسان‌ها امتیاز یافت. در این هنگام در اثر فرط شوق، از خدای خود درخواست کرد که خود را بر او متجلی و آشکار سازد تا او را ببیند.
خداوند به او فرمود: هرگز مرا نخواهی دید، و برای این‌که به وی بفهماند، موسی(علیه السلام) خواسته بزرگی را طلبیده که کوه‌ها تحمل آن‌ را ندارند به او فرمود: تو (موسی) تحمل این تجلی را نداری، ولی من به کوه که سخت‌تر از توست تجلی خواهم نمود، اگر کوه در جای خود قرار گرفت و دیدن و هیبت مرا تحمل کرد، تو هم می‌توانی مرا ببینی و اگر تحمل نکرد، تو هم به طریق اولی نخواهی دید. و آن گاه که پروردگارش بر کوه تجلی نمود، آن را متلاشی کرده و با زمین یکسان ساخت.
موسی(علیه‌السلام) از شدت بیم و ترس از صحنه‌ای که دیده بود از هوش رفت. وقتی که به هوش آمد عرض کرد: پروردگارا! تو منزه هستی، من به سوی تو باز می‌گردم و توبه می‌کنم، من نخستین کسی هستم که در زمان خودم به بزرگی و عظمت تو ایمان می‌آورم.
سرانجام در آن میعادگاه بزرگ، خداوند شرایع و قوانین آیین خود را بر موسی نازل کرد (تورات) نخست به او فرمود: ای موسی(علیه‌السلام)! من تو را بر مردم برگزیدم و رسالات خود را به تو دادم و تو را به موهبت سخن گفتن با خودم نائل کردم، اکنون که چنین است ، آنچه را به تو دستور داده‌ام، بگیر و در برابر این همه موهبت، از شکرگزاران باش و برای مردم در تورات از هر موضوعی اندرزی نوشتیم و از هر چیز، بیانی کردیم پس آن را با جدیت بگیر، و به قومت دستور بده که به مطالب و دستورات آن‌ها بهتر عمل کنند و آنان که به مخالفت برمی‌خیزند، کیفرشان دوزخ است. ما به زودی جایگاه و مقام فاسقان را به شما نشان خواهیم داد.
به این ترتیب موسی(علیه‌السلام) در میعادگاه طور، شرایع و قوانین آیین خود را به صورت صفحه‌هایی از تورات از خداوند گرفت و به سوی قوم بازگشت، تا آن‌ها را در پرتو این کتاب آسمانی و قانون اساسی، هدایت کند و به سوی تکامل برساند.
گوساله پرستی بنی اسرائیل
قبل از این که موسی(علیه‌السلام) برای مناجات با خدای سبحان و نزول تورات از شهر بیرون رود، مردم را در جریان گذاشته بود که غایب بودن وی از آن‌ها سی روز طول می‌کشد، وقتی که به موسی دستور داده شد که ده روز دیگر بماند، در مجموع چهل روز گردید. و بازگشتن موسی(علیه‌السلام) ده روز به تأخیر افتاد، بنی اسرائیل گفتند: موسی (علیه‌السلام) به وعده‌ای که به ما داده بود عمل نکرد.
اینجا بود که اندیشه شرارت و تبهکاری در درون سامری برانگیخته شد از آن فرصت استفاده کرد و در غیاب موسی(علیه‌السلام) و از زمینه‌ای که در میان بنی اسرائیل (تمایل به بت پرستی) وجود داشت سوء استفاده کرد و قسمتی از زر و زیوری که زنان بنی اسرائیل از مصر با خود آورده بودند، از آنان گرفت و آن‌ها را در آتش ذوب کرد و از آن‌ها قالب گوساله‌ای ریخت و به شیوه خاصی آن را ساخت که هرگاه در آن باد دمیده می‌شد از دهان آن‌، صدایی مانند صدای گوساله خارج می‌شد.
سپس اعلام کرد: موسی دروغگو است، دیگر هرگز به سوی شما باز نمی‌گردم این خدایی که برایتان ساختم پرستش کنید.
به این ترتیب اکثریت قاطع جاهلان بنی اسرائیل، از راه توحید خارج شده و گوساله پرست شدند.
هارون(علیه‌السلام) هر چه قوم را نصیحت می‌کرد و آن‌ها را از گوساله پرستی بر حذر داشت، به سخنش اعتنا نکردند، حتی با جوسازی و هیاهوی خود نزدیک بود او را بکشند. خداوند ماجرای گمراهی قوم توسط سامری را، به موسی(علیه‌السلام) وحی کرد، وی با ناراحتی و خشم و اندوه زیاد از کوه طور به سوی قوم خود بازگشت و به آنان گفت: آیا پروردگارتان به شما وعده‌ای شایسته نداد، تا تورات را به شما عنایت کند، که هدایت و نور در آن است؟ او به وعده خویش وفا نمود، آیا وعده خدا طولانی شد یا خواستید کاری ناروا انجام دهید،تا موجب خشم و غضب پروردگارتان شود؟...
بنی اسرائیل گفتند: ما به میل و رغبت خویش از وعده به شما تخلف نورزیدیم، بلکه سامری این کار را کرد و ما را گمراه ساخته و فریب داد.
سپس موسی(علیه‌السلام) متوجه برادرش هارون(علیه‌السلام) شد، در حالی که موهای سر و صورت او را محکم می‌‌کشید، با عصبانیت به او گفت: چرا وقتی دیدی این قوم فریب خورده و به پرستش گوساله رو آورده‌اند، از من پیروی ننمودی. مگر هنگامی که می‌خواستم به میعادگاه بروم، نگفتم جانشین من باش و در میان این جمعیت به اصلاح بپرداز و راه مفسدان در پیش مگیر،تو چرا با این بت پرستان به مبارزه برنخاستی؟
هارون(علیه‌السلام) که ناراحتی شدید برادر را دید، برای اینکه او را بر سر لطف آورد و از التهاب او بکاهد و ضمناً عذر موجه خویش را در این ماجرا بیان کند، گفت: فرزند مادرم! ریش و سر مرا مگیر، من فکر کردم، که اگر به مبارزه برخیزم و درگیری پیدا کنم تفرقه شدیدی در میان بنی اسرائیل می‌افتد و از این ترسیدم که تو به هنگام بازگشت بگویی، چرا در میان بنی اسرائیل تفرقه افکندی و سفارش مرا در غیاب من به کار نبستی.
آنگاه موسی(علیه‌السلام) سامری را که سبب گمراهی آنان شده بود، به شدت مورد نکوهش قرار داد، سامری به موسی(علیه‌السلام) پاسخ داد: من در ابتدا به بخشی از آیین تو ایمان آوردم و سپس در آن تردید کردم و آن را بدور افکندم و به سوی آیین بت پرستی گرایش نمودم و این در نظر من جالبتر و زیباتر بود!
سرنوشت دردناک سامری
در این هنگام موسی(علیه‌السلام) به او گفت: از نزد من برو، خداوند تو را به گونه‌ای کیفر دهد، که در زندگی هر کس به تو نزدیک شود پیوسته بگوید با من تماس نگیر و دست به من نزنید، سپس کیفر او را در قیامت به او گوشزد کرد و گفت: تو وعده گاهی (عذابی) در پیش داری، که هرگز از آن تخلف نخواهی کرد.
سپس به سامری گفت: به این معبودت (گوساله ساختگی) که پیوسته او را عبادت می‌کردی، نگاه کن و ببین ما آن را می‌سوزانیم و سپس ذرات آن را به دریا می‌پاشیم تا برای همیشه محو و نابود گردد.
سپس موسی(علیه‌السلام) به سمت گوساله رفت و آن را سوزانده و قطعه‌های آن را به دریا افکند. موسی(علیه‌السلام) با این فرمان قاطع، سامری را از جامعه طرد کرد و او را به انزوای مطلق کشاند. و برای چندمین بار، بنی اسرائیل را از انحراف و سقوط نجات داد، آن‌ها از کرده خود پشیمان شده و از پروردگار خود طلب آمرزش کردند. خداوند به موسی (علیه‌السلام) وحی کرد: توبه آن‌ها زمانی صحیح است، که نفس خویشتن را بکشند یعنی هواهای نفسانی را سرکوب کرده و آن را از شرارت‌ها و تبهکاری‌ها پاک گردانند و از هر گونه تمایلات نفسانی رها سازند. در این صورت خداوند توبه آن‌ها را خواهد پذیرفت.
قرار گرفتن کوه بر بالای سر بنی اسرائیل
هنگامی که موسی(علیه‌السلام) از کوه طور بازگشت و تورات را با خود آورد و آن را به قوم خود عرضه کرد، فرمود: کتاب آسمانی آورده‌ام، که حاوی دستورهای دینی بر حلال و حرام است،‌دستورهایی که خداوند آن را برنامه کار شما قرار داده است، آن را بگیرید و به احکام آن عمل کنید.
بنی اسرائیل تصور کردند عمل به این همه وظایف کار مشکلی است و به همین جهت بنای مخالفت و نافرمانی گذاردند، در این هنگام خداوند فرشتگانی را مأمور کرد، تا قطعه عظیمی از کوه طور را بالای سر آن‌ها قرار دهند، فرشتگان چنین کردند، بنی اسرائیل با دیدن این صحنه وحشت زده شده و دست به دامان موسی(علیه‌السلام) شدند.
موسی(علیه‌السلام) به آن‌ها اعلام کرد: اگر پیمان وفاداری به این احکام ببندید و به دستورهای خدا عمل کنید و از تمرد و سرکشی توبه نمایید، این خطر (عذاب و کیفر) از شما برطرف خواهد شد، آن‌ها تسلیم شدند و برای خدا سجده کردند و تورات را پذیرفتند و در حالی که هر لحظه انتظار سقوط کوه بر سر آن‌ها می‌رفت به برکت توبه، آن عذاب از سر آن‌ها برطرف گردید.
تقاضای دیدن خدا
گروهی از بنی اسرائیل به نزد موسی(علیه‌السلام) آمده و گفتند: ما به تو ایمان نمی‌آوریم، مگر این‌که خدا را آشکار با چشم خود ببینیم، موسی(علیه‌السلام) از این ماجرا سخت ناراحت شد، که چرا چنین تقاضایی می‌کنند، هر چه آن‌ها را نصیحت کرد، فایده نداشت.
سرانجام موسی(علیه‌السلام) از میان آن‌ها هفتاد نفر از سران بنی اسرائیل را برگزید و همراه خود به میعادگاه پروردگار (کوه طور) برد، صاعقه‌ای فرود آمد و بر کوه خورد، برق خیره کننده‌ و صدای رعب انگیز و زلزله‌ای که همراه داشت، آن چنان همه را وحشت فرو برد، که بی‌جان به روی زمین افتادند و هلاک شدند و موسی(علیه‌السلام) بیهوش شد.
این همان تجلی قدرت خدا بر کوه بود، چرا که قوم موسی(علیه‌السلام) از وی خواسته بودند از خدا بخواهد که خود را نشان دهد، با این‌که خدا دیدنی نیست، ولی این صحنه نشان دادن قدرت الهی بود، تا آن‌ها با دیدن جلوه‌های قدرت الهی، با چشم باطن، خدا را بنگرند. سپس موسی(علیه‌السلام) به هوش آمده و عرض کرد: پروردگارا! اگر تو می‌خواستی، می‌توانستی آن‌ها و مرا پیش از این هلاک کنی... پروردگارا می‌دانیم که این آزمایش تو بود... تنها تو ولی و سرپرست ما هستی، ما را ببخش و مشمول رحمت خود قرار ده، تو بهترین آمرزندگان هستی.
سرانجام هلاک شدگان زنده شدند و به همراه موسی(علیه‌السلام) به سوی بنی اسرائیل بازگشتند و آنچه را دیده بودند برای آنها بازگو کردند.
سرگذشت دردناک قارون
در میان قوم موسی یک نفر بود در سرمایه داری معتبر
گنج‌ها از سیم و زر انباشته تخم حرص و آز در دل کاشته
روزی آمد با همه زینت برون سوخت از دنیا پرستان اندرون
گفت موسی ای زمین در کش به کام گیر از قارون ملعون انتقام
گشت قارون با تمام سیم و زر لقمه‌ای بهر زمین، آن فتنه گر
آن‌چنان با خود زمین او را ربود از کنوز سیم و زر نابرد سود
موسی(علیه‌السلام) در طول زندگی خود با سه قدرت طاغوتی تجاوزگر مبارزه کرد:
۱) «فرعون» که مظهر قدرت حکومت بود.
۲) «سامری» که مظهر صنعت و فریب و اغفال.
۳) «قارون» که مظهر ثروت بود.
گرچه مهمترین مبارزه موسی(علیه‌السلام) با قدرت حکومت بود، ولی دو مبارزه اخیر، نیز برای خود واجد اهمیت است و محتوی درسهای آموزنده بزرگ.
لذا وی پس از نجات از شر فرعون و فرعونیان و سپس سامری، به شر دیگری در رابطه با قارون دچار شد.
«قارون بنن یصهر بن قاهث» پسر عمو یا پسر خاله حضرت موسی(علیه‌السلام) بود و از نظر اطلاعات و آگاهی از تورات، معلومات قابل ملاحظه‌ای داشت.
آنچه از آیات قرآن مجید استفاده می‌شود، رسالت موسی(علیه‌السلام) از اغاز هم برای مبارزه با سه کس بود (فرعون و وزیرش هامان و قارون)، از این آیات استفاده می‌شود که قارون همکار فرعونیان بود و در خط آن‌ها،بعد از نابودی فرعونیان مقدار عظیمی از ثروت و گنج‌های آن‌ها در دست قارون ماند و موسی(علیه‌السلام) تا آن زمان مجال این را پیدا نکرده بود، که این ثروت باد آورده فرعون را به نفع مستضعفان از او بگیرد.
[به هر حال خواه او این ثروت را در عصر فرعون پیدا کرده باشد، یا از طریق غارت گنج‌های او، و یا به گفته بعضی از طریق علم کیمیا، و آگاهی بر فنون تجارت سالم هر چه بود قارون بعد از پیروزی موسی(علیه‌السلام) بر فرعونیان ایمان اختیار کرد و به سرعت تغییر چهره داد و با زبر دستی خاصی که ویژه این گروه است، خود را در صف قاریان تورات و آگاهان بنی اسرائیل جا زد، در حالی که بعید است ذره‌ای ایمان در چنین قلبی نفوذ کند.]
سرانجام هنگامی که فرمان گرفتن زکات از سوی خدا بر موسی(علیه‌السلام) صادر شد، وی نزد او رفت و از او مطالبه کرد، پرده از چهره‌اش کنار رفت و قیافه زشت و منحوسی که پشت ماسک فریبنده ایمان داشت، بر همگان ظاهر شد و سر باز زد،و برای تبرئه خویش به مبارزه با موسی(علیه‌السلام) پرداخت، و در میان جمعی از بنی اسرائیل برخاست و گفت: ای مردم!‌ موسی(علیه‌السلام) می‌خواهد اموال شما را بخورد، دستور نماز آورد پذیرفتید، امور دیگر را نیز، همه پذیرفتید، آیا زیر این بار هم می‌روید که اموالتان را به او بدهید؟! گفتند: نه، ولی چگونه می‌توان با او مقابله کرد؟‌
قارون، اینجا یک فکر شیطانی به نظرش رسید گفت: من راه خوبی فکر کرده‌ام، به عقیده من باید برای او پرونده عمل منافی عفت ساخت.
قارون گفت: فلان زن بی عفت را به اینجا بیاورید، و با او قرار بگذارید، (در مقابل فلان مبلغ رشوه) در انظار مردم بگوید: موسی(علیه‌السلام) با من زنا کرد.
آن‌ها نزد آن زن رفتند و قرار دادی در این مورد با او بستند و آن زن قبول کرد، تا روزی قارون بنی اسرائیل را در یک جا جمع کرد و سپس نزد موسی(علیه‌السلام) آمد و گفت: ای موسی(علیه‌السلام) قوم تو برای استماع سخنرانی و موعظه شما اجتماع کرده‌اند.
موسی(علیه‌السلام) نزد قوم آمده و شروع به سخن کرد، تا به اینجا رسید گفت: ای بنی اسرائیل! کسی که دزدی کند دستش را جدا می‌کنیم. کسی که نسبت زنا از روی دروغ به کسی بدهد، هشتاد شلاق به او می‌زنیم و اگر کسی زنا کند، ولی همسر نداشته باشد، صد تازیانه به او می‌زنیم، ولی اگر همسر داشته باشد، او را سنگسار می‌کنیم تا جان بدهد.
ناگهان قارون از میان جمعیت فریاد زد: اگرچه زنا کار خودت باشی؟
موسی(علیه‌السلام) گفت: اگرچه خودم باشم.
قارون گفت: بنی اسرائیل می‌گویند تو با فلان زن روسپی زنا کرده‌ای!
موسی(علیه‌السلام) گفت: آن زن را به اینجا بیاورید، اگر گفت: من زنا کرده‌ام، سخن او را بگیرید و مرا سنگسار کنید.
عده‌ای رفتند و آن زن را آوردند. موسی(علیه‌السلام) رو به او کرد و گفت: به خدا سوگندت می‌دهم، حقیقت را فاش بگو!
زن بدکاره با شنیدن این سخن تکان سختی خورد، لرزید و منقلب شد و گفت: اکنون که چنین می‌گویی من حقیقت را فاش می‌گویم، این‌ها از من دعوت کردند و پاداش سنگینی قرار دادند که تو را متهم کنم، ولی گواهی می دهم که تو پاکی و رسول خدایی.
موسی(علیه‌السلام) به خاک افتاد و گریست و برای اینکه خداوند آبرویش را حفظ نمود، سجده شکر به جا آورد. خداوند بر قارون و آن جمعیت غضب کرد و به موسی(علیه السلام) گفت: به زمین فرمان بده تا قارون و خانه‌اش را در کام خود فرو برد.
موسی(علیه‌السلام) به زمین گفت: آن‌ها را بگیرد! زمین آن‌ها را تا ساق پایشان گرفت: بار دیگر موسی(علیه‌السلام) گفت: ای زمین آن‌ها را بگیر! زمین آن‌ها را تا زانویشان گرفت، بار دیگر موسی(علیه‌السلام) گفت: ای زمین آن‌ها را بگیر! زمین آن‌ها را تا گردنشان گرفت، آن‌ها ناله و گریه می‌کردند و به موسی(علیه‌السلام) التماس می‌نمودند که به آن‌ها رحم کند، موسی(علیه‌السلام) برای آخرین بار گفت: ای زمین آن‌ها را بگیر! زمین قارون و کاخ او را در کام خود فرو برد.
ماجرای گاو بنی اسرائیل
در میان قوم موسی یک نفر کشته شد وز قاتلش کس بی‌خبر
پیکر مقتول در خون غوطه ور لیک از قاتل نمی‌بودی اثر
ماجرای گاو بنی اسرائیل مختلف نقل شده، ولی آن‌چنان که از تواریخ و تفاسیر استفاده می‌شود، انگیزه قتل در ماجرای بنی اسرائیل را، مال و یا مسأله ازدوج دانسته‌اند، در اینجا دو تا از آن روایات را ذکر می‌کنیم:
الف) در روایتی آمده که: مردی از بنی اسرائیل پسر عموی خویش به نام« عامیل» را که از نیکوکاران قوم بود، به جرم آن‌که با دختر دلخواه او ازدواج کرده بود، ناجوانمردانه به قتل رسانید.
ب) در بعضی روایات دیگر آمده است که: در میان بنی اسرائیل پیرمردی ثروتمند زندگی می‌کرد، فرزندان برادرش به طمع ثروت عموی خویش، فرزند وی را به قتل رسانده، سپس با حیله و تزویر وانمود به خیرخواهی او نمودند.
به هر حال جوانی در میان بنی اسرائیل به طرز مرموز و مشکوکی کشته شده بود، در آن زمان کشتن کسی در میان بنی اسرائیل جرمی بسیار بزرگ شمرده می‌شد، و از طرفی چون قائل مشخص نبود، در میان قبائل و اسباط بنی اسرائیل درگیری ایجاد شد، هر یک آن را به طایفه و افراد دیگر نسبت می‌دادند و خویش را تبرئه می‌کردند. داوری را برای حل مشکل بوجود آمده، نزد موسی(علیه‌السلام) فرستادند و حل مشکل را از او خواستار شدند، چون از طریق عادی حل این قضیه ممکن نبود و از طرفی ادامه این کشمکش ممکن بود، منجر به فتنه عظیمی در میان بنی اسرائیل گردد.
موسی(علیه‌السلام) حل مشکل را از درگاه خداوند خواستار شد، خداوند دستوری به وی داد، موسی(علیه‌السلام) آن دستور را به قوم خود چنین بیان کرد: «خداوند به شما دستور می‌دهد ماده گاوی را ذبح کنید و قطعه‌ای از بدن آن را به مقتول بزنید تا زنده شود و قاتل را معرفی کند و درگیری پایان یابد.»
بنی اسرائیل از روی تعجب گفتند: آیا ما را مسخره می‌کنی؟
موسی(علیه‌السلام) در پاسخ آن‌ها گفت: به خدا پناه می برم که از جاهلان باشم. پس از آن‌که آن‌ها اطمینان پیدا کردند، استهزایی در کار نیست و مسئله جدی می‌باشد، به وی گفتند: از خدا بخواه برای ما روشن کند که این ماده گاو، باید چگونه باشد.
موسی(علیه‌السلام) در پاسخ آن‌ها گفت: خدا می‌فرماید: ماده گاوی که نه پیر و از کار افتاده و نه جوان باشد، بلکه میان این دو باشد، آنچه به شما دستور داده شد زود انجام دهید. آن‌ها دوباره گفتند: از خدا بخواه که چه رنگی داشته باشد.
موسی(علیه‌السلام) گفت: خداوند می‌فرماید: گاوی زرد رنگ که رنگ آن بینندگان را شاد کند، عجیب این است که باز هم به این مقدار اکتفا نکردند و هر بار با بهانه جویی کار خود را مشکلتر ساخته و دایره وجود چنان گاوی را تنگتر نمودند و گفتند: از خدا بخواه، که بیشتر توضیح دهد، زیرا چگونگی این گاو برای ما مبهم است، اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد.
مجدداً موسی(علیه‌السلام) گفت: خدا می‌فرماید: گاوی باشد که برای شخم زدن، رام نشده و برای زراعت آبکشی نکندو از هر عیبی برکنار باشد و حتی هیچ گونه رنگ دیگری در آن نباشد، در اینجا که گویا سؤال دیگری برای مطرح کردن نداشتند گفتند: حالا حق مطلب را ادا کردی؟
سپس گاو را با هر زحمتی بود به دست آوردند و آن را سر بریدند، ولی مایل نبودند این کار را انجام دهند و دم گاو را قطع نموده و به مقتول زدند، او به اذن خدا زنده شد و قاتل خود را معرفی کرد.
سرگذشت شگفت انگیز حضرت خضر(علیه‌السلام)
هست در قرآن کریم قصه ‌از خضر و موسای کلیم
گنج حکمت در او بنهفته است عارف وارسته این را آگه است
در قرآن مجید به صراحت نامی از حضرت خضر(علیه‌السلام) برده نشده، ولی طبق روایات متعدد، منظور از مرد عالمی که در (آیه ۶۵ سوره کهف) آمده، حضرت خضر (علیه السلام) می‌باشد.
در این که نام این مرد عالم، چه کسی بوده و آیا او پیامبر بوده یا نه؟ میان مفسران و راویان گفتگو است. مشهور و معروف این است که «خضر» بوده و نام اصلش «تلیا»، لذا از این رو که هر کجا گام می‌نهادند زمین از قدومش سرسبز و خرم می‌شد او را خضر (به معنی سبز) نامیدند.
وی از نوادگان حضرت نوح(علیه‌السلام) بوده و سلسله نسبش چنین ضبط کرد‌ه‌اند «تلیا بن ملکان بن عامر بن ارفخشد بن سام بن نوح».
گروهی معتقدند این مرد عالم، پیامبر نبوده، بلکه دانشمندی همچون آصف بن برخیا و ذوالقرنین (علیهماالسلام) بوده است. و برخی دیگر گویند وی از پیامبران مرسل است و دارای مقام نبوت بوده،چنانکه بعضی از آیات سوره کهف [«ما فَعَلْتُهُ عَنِ امْرِی؛ من این کار را خودسرانه طبق نظر شخصی خود انجام ندادم، بلکه وحی الهی بود». و «فاردنا؛ ما می‌خواستیم چنین و چنان شود». این مطلب را تأیید می‌کند.
بنابراین، ظاهر تعبیر ایات قرآن این است که او از پیامبران بوده است.
هنگامی که فرعون و فرعونیان در دریای نیل غرق شدند و زمام امور رهبری به دست موسی(علیه‌السلام) افتاد، وی در میان قوم خود مشغول سخنرانی بود و آن‌ها را به اطاعت و فرمانبرداری از خدا متذکر می‌ساخت، هنگامی که سخنش به پایان رساند، ناگاه یک نفر از وی پرسید: آیا کسی را می‌شناسی، که سنبت به تو اعلم (عالم‌تر) باشد؟
موسی(علیه‌السلام) در پاسخ گفت: نه، خداوند همان لحظه به موسی(علیه‌السلام) وحی کرد: من در محل اتصال دو دریای مشرق و مغرب،بنده‌ای دارم که از تو داناتر است.
موسی(علیه‌السلام) عرض کرد: پروردگارا! چگونه او را دریابم؟
خداوند فرمود: یک عدد ماهی را بگیر و در میان سبد و زنبیل خود بگذار، و به سوی تنگه دو دریا برو، هر جا که آن ماهی را گم کردی، آن عالم در همانجاست.
موسی(علیه‌السلام) ماهی را برگرفت و به همراه دوستش «یوشع بن نون» رهسپار آن دیار گردید، زمانی که موسی(علیه‌السلام) و دوستش به مسیر دو دریا رسیدند در کنار صخره‌ای، اندکی استراحت کردند و خوابشان برد.
در همین اثنا بارانی بارید و ماهی در اثر رطوبت باران جان گرفت و خود را به دریا انداخت. موسی(علیه‌السلام) و همسفرش از خواب که بیدار شدند، از آن محل گذشتند، طولانی بودن راه و سفر موجب خستگی و گرسنگی آنان گردید.
در این هنگام موسی(علیه‌السلام) به خاطرش آمد که غذایی به همراه خود آورده‌اند، به یوشع(علیه‌السلام) گفت: غذایمان را بیاور! که از این سفر، سخت خسته شده‌ایم، یوشع (علیه‌السلام) گفت:‌آیا به خاطر داری هنگامی که ما به کنار آن صخره پناه بردیم، ماهی راهش را به طرز شگفت انگیز در دریا گرفت و ناپدید شد و من در آن‌جا فراموش کردم که ماجرای ماهی را برایت باز گو کنم، و این شیطان بود که یاد آن را از خاطر من ربود.
از آن‌جا که این موضوع به صورت نشانه‌ای برای موسی(علیه‌السلام) در رابطه با پیدا کردن عالم، بیان شده بود، وی مطلب را دریافت و به یوشع (علیه‌السلام) گفت: این همان چیزی است که ما در پی آن بودیم، اینک باید از همان راهی که آمده‌ایم بازگشته، تا به محلی که ماهی را گم کرده، برسیم.
در این هنگام از همان‌جا بازگشتند و به جستجوی آن عالم پرداختند، وقتی که به تنگه رسیدند، همان فردی که موسی(علیه‌السلام) وعده دیدار او را داشت یافتند، (حضرت خضر علیه السلام)
موسی(علیه‌السلام) از وی درخواست کرد:‌که به او اجازه دهد وی را همراهی کند تا از علم و دانش وی بهره‌مند گردد. عالم (خضر) به موسی(علیه‌السلام) پاسخ داد: تو هرگز نمی‌توانی همراه من صبر و تحمل کنی و چگونه می‌توانی در مورد رموز و اسراری که به ‌آن آگاهی نداری شکیبا باشی؟
موسی(علیه‌السلام) گفت: به خواست خدا، مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری مخالفت فرمان تو را نخواهم کرد. شخص عالم (خضر) گفت: پس اگر می‌خواهی به دنبال من بیایی، از هیچ چیز سؤال نکن، تا خودم به موقع، آن را برای تو بازگو کنم.
موسی(علیه‌السلام) و شخص عالم (خضر) با هم، در ساحل دریا به راه افتادند. نزدیکی آنان، کشتی‌ای در حرکت بود، از صاحبان کشتی درخواست کردند که آن‌ها را سوار کنند آن‌ها هم پذیرفتند و آن دو، سوار بر کشتی شدند. پس از آن‌که کشتی مقداری حرکت کرد، شخص عالم (خضر) بی‌آنکه صاحبان کشتی متوجه شوند، به دیوار چوبی کشتی تکیه زده و گوشه‌ای از کشتی را سوراخ کرد و سپس آن قسمت را با پارچه و گل محکم نمود که آب وارد کشتی نشود.
موسی(علیه‌السلام) وقتی این منظره نامناسب را که موجب خطر جان مسافران می شد دید، بسیار خشمگین شد و به شخص عالم (خضر) گفت: بسیار کار زشتی انجام دادی.
شخص عالم گفت: آیا نگفتم که تو نمی‌توانی همراه من صبر و تحمل کنی؟! موسی (علیه‌السلام) به اشتباه خود پی برد واز او خواست که بر فراموشی او خرده نگیرد.
از آن‌جا گذشتند و از کشتی پیاده شده و به راه خود ادامه دادند، در مسیر راه، پسر بچه‌ای را دیدند که با همسالان خود مشغول بازی است، شخص عالم (خضر) ترفندی به کار برد، تا او را دور از رفقایش گرفته و به قتل رساند.
قلب موسی(علیه‌السلام) از این عمل ناروا به تپش افتاد و شدیداً به او اعتراض کرد و گفت: چرا نفسی پاک را بی‌آنکه گناهی مرتکب شده باشد، به قتل رساندی؟ کار بسیار ناپسندی انجام دادی.
شخص عالم (خضر) با لحنی نکوهش گرانه به وی گفت: آیا به تو نگفتم که هرگز صبر و تحمل کارهایی را که همراه من مشاهده می‌کنی نخواهی داشت؟
موسی(علیه‌السلام) در حالی که از کرده خود پشیمان بود به او پاسخ داد: اگر از این به بعد دوباره چیزی از تو پرسیدم، با من همراهی مکن و این خود، برایت عذر و بهانه‌ای باشد که از من جدا شوی.
از آن‌جا حرکت کردند و به مسیر خود ادامه دادند: تا این‌که به قریه‌ای رسیدند،خستگی و گرسنگی بر آنان مستولی شد، داخل روستا شدند، از مردم روستا درخواست غذایی کردند، ولی اهالی آن‌جا از پذیرایی آنان خودداری کرده و به گونه‌ای غیر محترمانه آن‌ها را برگرداندند، آنان در بازگشت، دیواری را در حال ویران شدن ملاحظه کردند، شخص عالم (خضر) آن دیوار را تعمیر کرد و پایه‌های آن را استحکام بخشید.
موسی(علیه‌السلام) تحمل نکرد و گفت: آیا برای پاداش کسانی که ما را از دیار خود بیرون راندند، دیوار آنان راترمیم می‌کنی؟ اگر می‌خواستی می‌توانستی در قبال کار خود، لااقل مزدی بگیری، تا با آن خوراکی تهیه کنیم.
اینجا بود که شخص عالم‌ (خضر) به موسی (علیه‌السلام) گفت: این عذر مفارقت و جدایی بین من و تو است و من به زودی اسرار کارهایی که تحمل صبر آن را نداشتی، برایت فاش خواهم ساخت.
موسی(علیه‌السلام) سخنی نگفت، و دریافت که نمی‌تواند همراه آن شخص عالم (خضر) باشد و در برابر کارهای عجیب او صبر و تحمل داشته باشد. آن شخص عالم (خضر) قبل از اینکه از موسی (علیه‌السلام) جدا شود، راز سه حادثه شگفت انگیز فوق را برای موسی (علیه‌السلام) چنین توضیح داد:
اما آن کشتی مال گروهی از مستمندان بود که جز آن کشتی، سرمایه دیگری نداشتند و من می‌دانستم در آن دیار پادشاهی غاصب وجود دارد که هرکشتی سالمی را تحت تعقیب قرار داده و آن را از صاحبش می‌ستاند، از این رو خواستم در این کشتی عیبی ایجاد کنم که بعدها قابل ترمیم باشد و وقتی پادشاه آن را ببیند، تصور کند کشتی مرغوبی نیست و دست از آن برداشته و برای صاحبانش سالم باقی بماند.
و اما آن پسر بچه، چون آثار فساد و تباهی از همان کودکی در سیمای او آشکار بود،و پدر و مادر مؤمن و شایسته‌ای داشت، من بیم آن داشتم که در اثر دوستی و علاقه و محبتی که والدین به فرزندان دارند، فساد و تباهی او بر شایستگی پدر و مادرش چیره گردد و آنان را به کفر و سرکشی وا دارد، او را کشتم، برای آن‌که پدر و مادرش، از شر چنین فرزندی آسوده شوند و خداوند به جای او به آنان فرزندی بهتر و شایسته‌تر و مهربان‌تر عنایت کند.
و اما دیواری که ترمیم و درست کردم و در بنای آن رنج کشیدم، مربوط به دو پسر بچه یتیم در این روستا بود که گنجی متعلق به آنان در زیر دیوار وجود داشت و پدرشان مرد صالح و شایسته‌ای بود. خداوند بزرگ اراده فرمود که گنج آن دو را برایشان نگهداری کند تا زمانی که بزرگ شدند، گنجشان را استخراج نمایند.
آنچه من انجام دادم با نظر شخصی خودم نبود بلکه از ناحیه وحی الهی بود. این بود راز کارهایی که به تو گفتم تحمل و صبر آن‌ها را نخواهی داشت.
موسی(علیه‌السلام) از توضیحات آن شخص عالم (خضر) قانع شد.

والسلام

داستان یعقوب(ع)

 داستان حضرت یعقوب(ع)

حضرت یعقوب(علیه‌السلام) یکی از پیامبران الهی است که نام مبارکش شانزده بار در قرآن آمده.

روزی آوردند از بهر خلیل چند تن از فرشتگان با جبرئیل
ز آسمان پیغامی از نزد خدا بهر ابراهیم شیخ الانبیاء
بعد از این از ساره آری یک پسر آن پسر را بخشد بر تو دادگر
نام او اسحاق و هم از صلب او می‌شود یعقوب ظاهر ای نکو

وی فرزند اسحاق بن ابراهیم است، نام مادرش «رُفْقه» دختر بتوئیل بن ناحور، برادر ابراهیم(علیه‌السلام) می‌باشد. لقب یعقوب(علیه‌السلام)، «اسرائیل» بوده و فرزندان دوازده گانه یعقوب(علیه‌السلام)و اولاد آن‌ها را بنی اسرائیل گویند که به قوم یهود معروفند.
یعقوب(علیه‌السلام) سه هزار و چهارصد و هشتاد و سه سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) در سرزمین فلسطین به دنیا آمد. چندین سال در کنعان ، سپس در حران زندگی می‌کرد و بعد به کنعان بازگشت و هنگامی که صد و سی سال از عمرش گذشته بود، به هوای لقای یوسف(علیه‌السلام) وارد مصر شد و پس از هفده سال سکونت در مصر از دنیا رحلت کرد.
طبق وصیت خودش،‌جنازه‌اش در مقبره خانوادگیش نزد قبر پدر و مادر و اجدادش، در سرزمین فلسطین شهر الخلیل به خاک سپرده شد.
سرگذشت حضرت یعقوب(علیه‌السلام)
قرآن مطلبی از زندگی یعقوب(علیه‌السلام) جز آنچه در مورد گم شدن پسرش یوسف(علیه‌السلام) و حوادثی که در آن رخ داده است بیان نفرموده و ما همه آن‌ها را در سرگذشت یوسف(علیه‌السلام) یادآور خواهیم شد.

در این وبلاگ برای این که از سرگذشت نهایی حضرت یعقوب(ع)مطلع شوید به داستان حضرت یوسف رجوع کنید.

والسلام

داستان یحیی(ع)

یحیی(ع)

با عنایت از خداوند جهان حال از یحیی برگویم داستان
خواست چون آن زکریا از خدا نزد محراب و مناجات و دعا
تا خدای عزیز و دادگر بخشد او را از کرامت یک پسر
کرد یزدان هم دعایش مستجاب داد فرزندی همه خیر و صواب
نام او را هم خدا یحیی نهاد اهل زهد و اهل ایمان و سداد
حضرت یحیی(علیه‌السلام)یکی از پیامبران بنی اسرائیل است، که نام مبارکش پنج بار در قرآن مجید آمده است.
وی پنج هزار و پانصد و هشتاد و پنج سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) متولد شد. نام پدرش «زکریا بن برخیا» و نام مادرش «اشیاع» از نوادگان حضرت یعقوب(علیه‌السلام) می‌باشد.
چنانکه قبلا ذکر شد او در اثر دعای پدرش، که از خدا فرزند خواست، متولد گردید. ولادتش خارق عادت بود، زیرا زکریا(علیه‌السلام) در آن موقع پیر وناتوان و زنش فرتوت و نازا بود.
در اینکه چرا یحیی(علیه‌السلام) را بدین نام خوانده‌اند؟ اختلاف نظر وجود دارد، بعضی می‌گویند، چون خداوند نازایی مادرش را به وسیله تولد او شفا بخشید او را یحیی نامیدند.
عده‌ای می‌گویند: خداوند قلب او را به وسیله ایمان زنده کرد و گروهی دیگر معتقدند: چون خداوند قلب او را به وسیله نبوت زنده و شاداب فرمود.
یحیی(علیه‌السلام) اولین کسی است که به این اسم نامیده شد و احدی قبل از او، بدین اسم نامیده نشده است.سرانجام پس از سی سال زندگانی شهید شد، و در مسجد جامع آموی دمشق دفن شد.
پیامبری یحیی(علیه‌السلام) و ویژگی‌های وی
حضرت یحیی(علیه‌السلام) در کودکی به مقام نبوت رسید و این از امتیازات اوست،‌چون اولین کسی بود که در سنین کودکی به پیامبری رسید. پروردگار عالم به او دستور داد:که با قوت و قدرت، احکام تورات را در میان مردم اجرا کند. لذا وی پس از پدر بزرگوارش زمام رسالت را به عهده گرفته و در تعمیم و گسترش آیینش از هیچ تلاشی مضایقه نکرد.
او مروج آیین موسی(علیه‌السلام)بود، وقتی که عیسی، به مقام نبوت رسید به او ایمان آورد و مروج آیین حضرت مسیح(علیه‌السلام) گردید.
یحیی(علیه‌السلام) بر اثر پاکزیستی و رابطه تنگاتنگ با خدا، مقامش به جایی رسید که خداوند او را به داشتن شش خصلت برجسته ستوده و سپس بر او سلام می‌کند.
او در همان کودکی از پارسایان و شایستگان و صلحا بود،و هرگز دلبستگی به دنیا نداشت، او در عصر پدرش زکریا(علیه‌السلام) به مسجد بیت المقدس وارد شد و احبار و رهبانان (علمای یهود) بیت المقدس را در لباس‌ها و شب کلاه‌های بلند پشمینه مشاهد کرد، که با وضع دلخراشی خود را به دیوار مسجد بسته‌اند و مشغول عبادت هستند.
یحیی(علیه‌السلام) با دیدن آن منظره نزد مادرش آمده و از او خواست تا برای او نیز جامه‌ای همانند آنان تهیه نماید تا به بیت المقدس درآمده و همراه علمای عابد بنی اسرائیل به عبادت و ریاضت مشغول باشد.
ابتدا پدرش زکریا(علیه‌السلام) با خواست او مخالفت ورزید چرا که عقیده داشت، او هنوز بسیار خردسال است، اما یحیی(علیه‌السلام) از پدرش پرسید: آیا کسانی کوچکتر از من، دیده از این جهان فرو نبسته‌اند؟‌
حضرت زکریا(علیه‌السلام) که شوق فرزندش را دید از همسرش خواست، تا برای او لباسی همانند رهبانان تهیه نماید، مدتی از عبادت یحیی(علیه‌السلام) در بیت‌المقدس گذشت، تا آنکه از شدت عبادت و شب زنده‌داری به استخوان پاره‌ای تبدیل گشت... .
یحیی(علیه‌السلام) شهید راه امر به معروف و نهی از منکر
قرآن مجید درباره شهادت یحیی(علیه‌السلام) چیزی نگفته است، ولی روایات مختلفی در این زمینه وارد شده.
از جمله نوشته‌اند: هیرودیس حاکم و پادشاه فلسطین(بیت المقدس) عاشق «هیرودیا» دختر برادرش شد، و تصمیم گرفت با وی ازدواج کنند. اقوام و خویشان او به این کار راضی بودند.
این خبر به یحیی(علیه‌السلام) رسید، وی اعلام کرد که: «این کار حرام و باطل و بر خلاف دستور تورات است.» و شروع به مبارزه کرد.
فتوای او دهان به دهان به همه رسید، هیرودیا پس از شنیدن این مطلب، طوری دل هیرودیس را ربود، که او را وادار به قتل یحیی(علیه‌السلام) کرد، به دستور شاه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را سر بریدند و سرش را پیش «هیرودیس» و معشوقه‌اش «هیرودیا» آوردند.
وقتی که سر مقدس یحیی(علیه‌السلام) را از بدن جدا نمودند، قطره‌ای از خونش به زمین ریخت و هر چه خاک بر روی آن ریختند، خون در حال جوشش از میان خاک بیرون می‌آمد و تلی از خاک به وجود آمد، ولی خون از جوشش نیفتاد و تلی سرخ دیده می‌شد.
طولی نکشید که «بخت النصر»قیام کرد و بر بنی اسرائیل مسلط شد از سبب جوشیدن خون پرسید؟
هیچ کس ندانست، گفتند: مردی پیر هست او می‌داند. چون او را طلبید و از او پرسید، او از پدر و جد خود قصه حضرت یحیی(علیه‌السلام) را نقل کرد و گفت: مدتی قبل، پادشاه این منطقه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را کشت و سرش را از بدن جدا کرد، خون او به زمین چکیده و همچنان آن خون می‌جوشد.
بخت النصر گفت: آنقدر از مردم اینجا بکشم تا خون از جوشیدن باز ایستد.
دستور داد هفتاد هزار نفر را بر روی آن خون کشتند، تا خون از جوشیدن ایستاد.
محل دفن حضرت یحیی(علیه‌السلام)
اکنون سر مبارک حضرت یحیی(علیه‌السلام) در داخل شبستان مسجد اموی شام (مسجد جامع دمشق) در نیمه شرقی آن قرار گرفته و مقام شریف به صورت مربع و بر بالای مقام، گنبدی سبز رنگ نصب گردیده است.
در حالی که بدن مبارکش در حوالی دمشق در محلی به نام «زبدانی» در مسجد «دلم» مدفون می‌باشد.
در آثار این مصیبت بزرگ آمده است: که زمین و آسمان و ملائکه بر شهادت یحیی (علیه السلام) چهل شبانه روز گریان شد، و خورشید نیز به مدت چهل روز در هاله‌ای از سرخی خون، طلوع و افول می‌کرد، همانطوری که در شهادت امام حسین (علیه‌السلام) چنین بود.

والسلام

داستان ادریس(ع)

داستان ادریس(ع)

ادریس کیست؟
بنابر نقل بسیاری از مفسران،ادریس جد پدری نوح است.نام او در تورات «اخنوخ» و در «عربی» ادریس می باشد و برخی آن را از ماده درس می‌دانند؛زیرا ادریس کسی بود که:

 با قلم خط نوشت و نویسندگی کرد.او افزون بر مقام نبوت،به علم نجوم و حساب و هیئت احاطه داشت و نخستین کسی بود که طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت.نامش،دو بار در قرآن،آن هم با اشاره‌های کوتاه آمده است:(در سوره مریم ایات ۵۸ و ۵۷ و ۵۶ و در سوره انبیاء ایه ۸۶ و ۸۵ آمده است)
ادریس در قرآن
سوره مریم ایات ۵۸ و ۵۷ و ۵۶
و اذکر فی الکتاب ادریس انه کان صدیقا نبیا؛در کتاب آسمانیت (قرآن) از ادریس یاد کن که او صدیق و پیامبر بود.
صدیق به معنی شخص بسیار راستگو و تصدیق کننده ایات خداوند و تسلیم در برابر حق و حقیقت است.
و رفعناه مکانا علیا؛ما او را به مقام بلندی رساندیم.
اولئک الذین انعم الله علیهم من النبیین؛آنها پیامبرانی بودند که خداوند آنان را مشمول نعمت خود قرار داد.
من ذریه آدم و ممن حملنا مع نوح و من ذریه ابراهیم و اسرائیل؛که بعضی از فرزندان آدم بودند و بعضی از فرزندان کسانی که با نوح در کشتی سوار کردیم و بعضی از دودمان ابراهیم و اسرائیل.(تفسیر نمونه و قرآن ج۱۳ از ص۹۷ تا ص ۱۰۰ و از ص ۴۸۲ و ص۴۸۳)
همه پیامبران از فرزندان آدم بودند،ولی با توجه به نزدیکی آنها به یکی از پیامبران بزرگ،از آنها به عنوان ذریه ابراهیم و اسرائیل یاد شده است،به این ترتیب،منظور از فرزندان آدم در این ایه،حضرت ادریس است که بنابر مشهور،جد نوح پیامبر(ص) بود و منظور از فرزندان کسانی که با نوح بر کشتی سوار شدند،حضرت ابراهیم(ع) است؛زیرا ابراهیم از فرزندان سام (فرزند نوح) بوده و منظور از فرزندان ابراهیم، اسحاق و اسماعیل و یعقوب است و منظور از فرزندان اسرائیل،موسی و هارون و زکریا و یحیی و عیسی می‌باشد.
و ممن هدینا و اجتبینا اذا تتلی علیهم ایات الرحمن خروا سجدا و بکیا؛در میان کسانی که هدایت کردیم و برگزیدیم،افرادی هستند که وقتی ایات خداوند رحمان برآنها خوانده شود،به خاک می افتند و سجده می کنند و سیلاب اشکشان سرازیر می‌شود.
سوره انبیاء ایات ۸۶ و ۸۵ و اسماعیل و ادریس و ذاالکفل کل من الصابرین؛اسماعیل و ادریس و ذوالکفل که همه آنها از صابران و شکیبایان بودند و هر یک از این پیامبران،در طول عمر خود، در برابر دشمنان و یا مشکلات طاقت فرسای زندگی شکیبایی و پایداری نشان دادند و هرگز در برابر گرفتاری‌ها زانو نزدند و هر یک الگویی از پایمردی بودند.
سپس قرآن،بزرگترین بخشش الهی را،در برابر،شکیبایی و پایداری‌شان چنین بیان می‌کند:ما آنها را در رحمت خود داخل کردیم؛چرا که از صالحان بودند.و ادخلناهم فی رحمتنا انهم من الصالحین جالب اینکه نمی‌گوید ما رحمت خود را به آنها بخشیدیم،بلکه می‌گوید:آنها را در رحمت خود داخل کردیم.گویی با تمام جسم و جانشان در رحمت الهی غرق شدند.

والسلام

داستان عیسی(ع)

عيسى بن مريم (ع)

1. خداوند عزت به عمران بن يساهم وحى كرد كه من فرزندى عطايت خواهم كرد مبارک و زيبا كه كورمادرزاد را شفا بخشد و پيس را سلامت دهد و مرده را زنده كند با رخصت الهى. من او را پيامبر بنى اسرائيل خواهم ساخت. عمران به همسرش حنّه بشارت داد و چون حنه آبستن شد, تصور مى كرد كه اين فرزندى كه در شكم دارد, همان پيامبرى است كه بشارت آن را داده اند, و لذا نذر كرد كه او را از كودكى به معبد بسپارد تا تحت سرپرستى كاهنان معبد پرورش يابد تا به سن بلوغ برسد و راه خود را به سوى خدا باز كند. ولى چون بار خود رابر زمين نهاد و دانس ت كه فرزند او دختر است, با شگفت و تعجب و انكار گفت: (خدايا اين مولود من كه دختر است و پسر و دختر برابر نيستند); يعنى نمى تواند به مقام رسالت مبعوث گردد. خداوند عزت بهتر مى دانست كه فرزند او دختر است, ولى عمران و حنّه, بشارت رسالت را با نسل صلبى خود توجيه كردند, درحالى كه خداوند مى خواست از نسل صلبى آنان يعنى مريم فرزندى پسر عطا كند كه روح خدا باشد و پيامبر بنى اسرائيل گردد. (صحيح كافى حديث شماره 158)

2. خداوند عزت, نذر حنّه را پذيرفت, با آن كه مولود او دختر بود. و از آن روز اين سنت برقرار ماند كه زنان و دختران نيز مى توانند راهبه باشند و خود را وقف معبد نمايند, جز اين كه در هنگام قاعدگى مسجد و معبد را ترك گويند. مادر مريم گفت: (وانّى سمّيتها مريم و ا نّى اعيذها بك و ذرّيتها من الشيطان الرجيم. فتقبّلها ربّها بقبول حسن و أنبتها نباتاً حسناً و كفّلها زكريا كلّما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقاً قال يا مريم انّى لك هذا قالت هو من عنداللّه انّ اللّه يرزق من يشاء بغيرحساب) (آل عمران/36ـ37); بارخدايا من اين دختر را مريم ناميدم. و من اين دختر را و نسل او را از شيطان رجيم به تو پناه دادم. خداوند, مريم را به خوبى پذيرفت و به خوبى پرورش داد و كفالت مريم را به زكريا وانهاد. هرگاه زكريا به محراب مريم وارد مى شد كه حال او را بپرسد, تحفه اى در حضور او مشاهد ه مى كرد. زكريا مى پرسيد: اى مريم اين ميوه را و اين خوراك را از كجا آورده اند؟ و مريم مى گفت: از جانب خداوند است و خداوند هر كه را بخواهد بى تلاش و بى محاسبه روزى عطا مى فرمايد.

3. ازاين آيات كريمه روشن مى شود كه زكريا عهده دار پرستارى و پرورش مريم شد تا او را با روزى حلال بپرورد و با آداب كريمه آشنا سازد, و لذا بايد گفت كه پرورش مريم كاملاً در معبد صورت گرفت و زكريا تا دوران رشد و بصيرت مريم مراقب احوال او بود و تقاضاى او راجع به وارث مناصب اجتماعى و توليت صدقات در اوانى بود كه مريم به حد بلوغ نزديك مى شد, و بنابراين ولادت عيسى با ولادت زكريا چندان فاصله زمانى نخواهد داشت, جز اين كه بعد از ولادت يحيى, ديرزمانى نگذشت كه زكريا به رحمت خدا پيوست, زيرا در تشريفات ولادت عيسى و برخو ردهاى اوليه مريم با كاهنان, نامى از زكريا در ميان نيست و تنها يحيى بن زكريا است كه به تصريح قرآن مجيد (مصدقاً بكلمة من اللّه) بوده است.

4. پس از بلوغ مريم, فرشتگان از پس پرده غيبى به او بشارت دادند كه (ان اللّه اصطفاك و طهّرك و اصطفاك على نساء العالمين. يا مريم اقنتى لربّك و اسجدى واركعى مع الراكعين) (آل عمران/42ـ42); خداوند تو را براى خود برگزيد و از هر گونه آلودگى پاك كرد و تورا بر همه زنهاى بشرى گزين نمود. اى مريم, خود را براى اطاعت پروردگارت خالص كن و پيشانى برخاك نه و با راكعان به تعظيم پروردگارت بپرداز.

با اين خطاب, فرشتگان به مريم اعلام كردند كه مراسم عبادت بر او فرض و لازم شد, آن چنان كه بر انبياء و صديقان واجب و فرض است, و با خطاب (اركعى مع الراكعين) بر او لازم شد تا در نماز جماعت معبد شركت كند و به عابدان اقتدا نمايد و اين سنت شد كه در نماز فريضه, ب انوان گرچه صديقه و طاهره باشند, امامت نكنند, بلكه در بالاى غرفه و يا در پشت صفوف مردان به جماعت اقتدا نمايند.

5. در نوبت ديگرى, فرشتگان با مريم سخن گفتند و او را بشارت دادند كه اى مريم (انّ اللّه يبشّرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى بن مريم وجيهاً فى الدنيا و الآخرة و من المقرّبين ) (آل عمران/45ـ51); خداوند تو را بشارت مى دهد به فرزندى از جانب خود كه نامش مسيح است و نسبت او عيسى بن مريم. در دنيا و آخرت آبرومند است و از مقربان درگاه حق. آن فرزند در گهواره كودكى و بعد در سن كهولت با مردم سخن مى گويد و از صالحان است.

دراين موقع كه مريم به سروش فرشتگان گوش مى سپرد, از نام (عيسى بن مريم) كه فرشتگان عيسى را فرزند مريم خواندند و نه فرزند يكى از مردان, به وحشت افتاد و با حال تضرع و التجا سروش فرشتگان را قطع كرد وگفت: (ربّ انّى يكون لى ولد و لم يمسسنى بشر قال كذلك اللّه يخ لق مايشاء اذا قضى امراً فانما يقول له كن فيكون); بارخدايا از كجا براى من فرزندى باشد, با آن كه بشرى با من تماس نگرفته باشد؟ وخدا به مريم پاسخ داد: با همين قيد و به همين صورت كه راهبه باشى و شوهرنكنى. خداوند هر پديده اى را كه بخواهد مى آفريند. خداوند كه ف رمان صادر كند, فقط مى گويد: بشنو و آن پديده صورت خواهد گرفت.

دراين موقع مريم با حال نگرانى سكوت كرد و فرشتگان به سروش خود ادامه دادند كه (و يعلّمه الكتاب و الحكمة و التوراة و الانجيل و رسولاً الى بنى اسرائيل ); و خداوند فرمان حكومت را به همراه كتاب تورات و كتاب انجيل به او مى آموزد و به سوى بنى اسرائيل مبعوث مى ك ند كه اى بنى اسرائيل من با نشانه اى از جانب پروردگارتان به رسالت آمده ام. نشانه من اين است كه از گل به شكل و اندام مرغ مى آفرينم و در منقار او مى دمم و آن مجسمه گل با رخصت خدا پرواز مى كند. من كورمادرزاد را كه چشمانش بسته باشد, شفا مى بخشم. من ابرص را شف ا مى بخشم. من مرده ها را زنده مى سازم با رخصت الهى من از خوراك مصرفى شما و خوراك ذخيره شما در خانه هايتان خبر مى دهم. و دراين همه, نشانه اى است براى شما كه رسالت را بپذيريد و باور كنيد. اگر شما اهل باور باشيد. من به كتاب پيشين كه تورات است, تصديق دارم و خداوند مرا گسيل فرمود تا برخى ازمحرمات را كه به ناحق تحريم شده است, بر شما حلال سازم, من نشانه صدق و راستى نزد شما آورده ام. ازاين رو خدا را پرهيز كار شويد و ازمن اطاعت كنيد. خداوند, پروردگار من است و پروردگار شما است, همو را بپرستيد و طاعت بريد كه راه راست همين است.

6. قرآن مجيد, داستان ولادت عيسى را چنين شرح مى دهد :

(مريم از خاندان خود فاصله گرفت و در شرق آن محل, پرده اى آويخت تا سر و تن را بشويد. (فأرسلنا اليها روحنا فتمثّل لها بشراً سويّاً. قالت إنّى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقياً ) (مريم/15ـ36); ما روح قدسى خود را به سوى مريم فرستاديم و آن روح مقدس به صورت بشرى آ راسته اندام مجسم شد.

مريم كه از حضور مردى بيگانه در آن خلوت دورافتاده به اضطراب و وحشت دچار شده بود گفت: (من از شرّ تو به خدا پنام مى برم, اگر پرهيزگار باشى و از خدا بترسى.) منظور مريم آن بود كه اگر تو پرهيزگار باشى از خداى رحمان پرهيز مى كنى و مرا كه به او پناه برده ام وهمي ن گواه است كه من خواهان شوهر نيستم, ترك مى گويى و اگر پرهيزكار نباشى و از خشم خدا نترسى استعاذه من و نام خداى رحمان در تو تأثيرى ندارد, و اين من هستم كه بايد فرار كنم و از تو بگريزم. مريم با گفتن اين سخن و استعاذه به خداى رحمان منتظر ماند تا تكليف او روش ن شود كه آيا آن مرد, حضور او را ترك مى گويد و يا تكليف او است كه راهى به سوى دفاع و فرار بجويد.

ولى آن مرد كه روح قدسى مجسم بود به مريم گفت: (اّنما أنا رسول ربّك لاهب لك غلاماً زكياً); يعنى اين را بدان كه من بشر نيستم تا از من بگريزى و يا به خداى رحمان پناه ببرى, من فرستاده پروردگار تويم تا پسرى پاك و وارسته ارزانيت بدارم.

مريم كه براى دومين بار, اين بشارت را مى شنيد, قلب او تا حدى آرامش گرفت و دانست كه اين مرد, فرشته مجسم است, وچون تصور كرد كه بشارت, بشارت ولادت است گفت: (انّى يكون لى غلام و لم يمسسنى بشر); از كجا براى من پسر مى آيد, با آن كه هنوز كسى با من مباشرت نكرده ا ست.

و براى برطرف شدن هرگونه احتمالى به سخن خود افزود: (ولم أك بغيّاً); و من زن دوره گردى نبوده ام كه درحال بى خبرى آبستن شده باشم. كلمه (بغى) از بغاء مشتق شده است; يعنى من جوياى كار نبوده ام و براى كسب معاش به سفر نرفته ام كه در خوابى عميق فرو رفته باشم و يا مرا بيهوش كرده باشند و من خود ندانم.

البته در اصطلاح عرفى, كلمه (بغى) گاهى بر زنان روسپى اطلاق مى شود, زيرا كسب و كار آنان براى تلاش معاش, از راه صحيح آن منحرف شده است, ولى معناى حقيقى كلمه همان است كه گفتيم و به همين جهت است كه قرآن مجيد مى گويد:

(و لاتكرهوا فتياتكم على البغاء ان اردن تحصّناً لتبتغوا عرض الحيوة الدنيا و من يكرههن فان اللّه من بعد اكراههن غفور رحيم) (نور/33); شما كنيزان زر خريد خود را به كسب معاش وادار مكنيد, در صورتى كه آنان خواهان تحصن وخانه نشينى باشند, تا در اثر كسب و معاش آنا ن خواسته دنيا را به دست آوريد. و هركس آنان را وادار كند, خداوند, بعد از وادار كردن آنان آمرزگار و مهربان است).

البته علت نهى آن است كه اگر شما آنان را وادار به كسب و معاش كنيد, درحالى كه آنان خواهان عفت و پرده نشينى باشند, شما به عفت و پاكدامنى آنان لطمه خواهيد زد.

بارى, فرشته قدس به او گفت: پروردگار تو مى گويد: (با همين وضع و با آن كه بشر با تو تماس نگرفته است, نه درحال هوشيارى و نه درحال بى خبرى و ناهشيارى, خداوند به تو پسرى خواهد داد. پروردگار تو گفت: اين آفرينش بر من سهل و آسان است. ما در آفرينش اين پسر, اهداف زيادى را دنبال مى كنيم و ازجمله مى خواهيم فرزند تو را معجزه اى براى مردم قرار دهيم و رحمتى از جانب خودمان كه راه مردم به سوى حق بازتر شود. و اين فرمان قطعى است).

7. برخلاف تصور مريم, فرشته قدسى نه براى بشارت فقط آمده بود و نه براى بشارت ولادت, بلكه براى دميدن اسپرم آمده بود, و لذا قرآن مجيد مى گويد: (والتى احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا ) (تحريم/12); و آن خانم كه راهبگى اختيار كرد و دامن خود را به مردان عالم حر ام كرد, و ما چون خواستيم كه آن خانم صاحب فرزند باشد, در دامن او از روح خود دميديم و به او پسرى عنايت كرديم و آن خانم را با پسرش معجزه جهانيان ساختيم.

قرآن مجيد, در دنبال همان داستان قبلى مى گويد: (فحملته فانتبذت به مكاناً قصيّاً ); مريم به آن پسر مبارك حامله شد و از شرم به نقطه دورى سفر كرد وهنگام ولادت, درد زايمان او را به سوى درخت خرما كشيد. مريم دستها را به تنه درخت گرفت و درحالى كه از درد به خود مى پيچيد گفت: (يا ليتنى متّ قبل هذا و كنت نسياً منسياً); اى كاش من مرده بودم و اين روز را نمى ديدم, من چگونه بار اين شرمندگى را بر دوش بكشم كه راهبه هستم و فرزندى به دنيا آورده ام. چه كسى باور مى كند كه اين كودك ثمره گناه نخواهد بود.

دراين وقت عيسى كه در زير درخت خرما در داخل جوى آبى سقوط كرده بود, فرياد زد و توجه مريم را به خود جلب كرده گفت: اى مريم! براى آينده خود غمين مباش, بنگر كه خداوند در زير پايت جوى آبى روان ساخته است تا كودك صدمه نبيند و مانند يك قابله مهربان آلودگى تو و كود كت را بشويد. تنه درخت را به سوى خود بكش و حركت بده, تا دانه هاى رطب رسيده فروافتد. از آن خرما تناول كن و ازاين آب گوارا بنوش. چشمت روشن باد و گريه مكن با هر كس از مردم روبروگشتى, سخن مكن و بگو من براى خداى رحمان روزه نذرى دارم و امروز با كسى از افراد بشر سخن نخواهم گفت. من خود پاسخ آنان را مى دهم و تو را تقديس خواهم كرد.

سخن گفتن عيسى دركودكى يعنى ابتداى ولادت و يا در هنگام رويارويى با مردم, همان بشارت فرشتگان بود كه گفتند (و يكلّم الناس فى المهد و كهلاً). لحظاتى در مهد كودكى با مردم سخن مى گويد تا نسبت خود را تقديس كند و بعد از آن از وحى وارشاد مردم دم فرو مى بندد همانن د ساير كودكان تا دوران كهولت فرا رسد و به ارشاد مردم بپردازد.

8. مريم كودك خود را در چادرى پيچيد و مانند يك ساك دستى دوطرف چادر را به دست گرفت و به سوى مردم آمد. مردم ازمشاهده مريم با آن كودك ـ آن هم بعد از مدتى غيبت ومسافرت ـ به شگفت و انكار آمدند و گفتند: اى مريم (لقد جئت شيئاً فرياً. يا اخت هارون ماكان ابوك امرء سوء وماكانت امّك بغياً); تو از سفرت با تحفه تهمت آمده اى. اى خواهر روحانى! پدرت مرد تاجر و بدنامى نبود و مادرت نيز دوره گرد و بدنام نبود, تا پليدى و بد كارگى را از پدرت ارث برده باشى و يا نخواسته وندانسته, مادرت از ديگران باردار شده باشد, و تو از نسل فا جران تبهكار باشى كه با وجود راهبگى و ادعاى قداست دست به چنين گناه بزرگى يازيده باشى؟

مريم كه درحال روزه بود و سخن نمى گفت, با دست اشاره كرد كه از خود كودك سؤال كنيد تا پاسخ خود را بشنويد. و مردم گفتند: چگونه با كودك سخن بگوييم; آن هم كودكى كه در گهواره آرميده و روى پاى خود نمى تواند قرار بگيرد. در اين موقع عيسى به سخن آمد و گفت: (انى عبد اللّه آتانى الكتاب و جعلنى نبيّاً. و جعلنى مباركاً اين ما كنت و اوصانى بالصلوة و الزكوة مادمت حياً. و برّاً بوالدتى و لم يجعلنى جبّاراً شقيّاً. و السلام عليّ يوم ولدت و يوم أموت و يوم ابعث حيا); اى مردم, من بنده خدا هستم. خداوند فرمان حكومت به من عطا كرد ه است با مقام نبوت و رسالت ومرا در هركجا باشم مبارك و فرخنده قرار مى دهد و به نماز و زكات تا زنده باشم مأموريت مى دهد. خداوند مرا نسبت به مادرم نيكوكار و مهربان ساخته و مرا از سركشان و شقاوت پيشگان نساخته است كه با مادرم جفا روا دارم. درود خداوند بر من, درآن روز كه ولادت يافتم و درود خدا بر من, درآن روز كه جهان را وداع گويم و درود خداوند بر من, در آن روز كه دوباره لباس حيات بپوشم.

اين سخن عيسى كه در مهد كودكى ايراد شد, كاملاً دهان ياوه گويان را بست و طهارت و قداست مريم را ونيز سلامت نسبت و اعجاز ولادت عيسى را ثابت كرد, ولى با خلق وخوى بنى اسرائيل كه از همه مسائل و حتى معجزات انبياء حتى معجزات موسى بن عمران ايراد مى گرفتند, شايعات فراوانى در مجالس مردم بازگو مى شد و لذا قرآن مجيد مى گويد: (و بكفرهم و قولهم على مريم بهتاناً عظيماً) (نساء/155); يعنى به اعجاز ولادت عيسى كافر شدند و به مريم قديس بهتان زدند; چه بهتان عظيمى. و لذا مريم با فرزندش عيسى از بيت المقدس خارج شد و به شهر ناصره هجرت كرد. گويا قرآن مجيد, در وصف ناصره است كه مى گويد: (و جعلنا ابن مريم و امّه آية و آويناهما الى ربوة ذات قرار معين) (مؤمنون/51); يعنى ما پسر مريم را با مادرش معجزه خدايى قرار داديم و آن دو را به فلاتى خوش آب و هوا مكان داديم.

9. بعد از آن كه عيسى به سن كهولت رسيد, با وحى و اشاره الهى به ارشاد مردم پرداخت. چنان كه در فصل چهارم گذشت, عيسى بن مريم براى رهبرى و هدايت بنى اسرائيل مبعوث شده بود, از آن رو كه آئين موسى دستخوش تحريفات فراوانى گشته بود و علاوه بر تحريف وبدعتگذارى در مس ائل فقهى, مردم يهود به سوى ماده گرايى و دنياپرستى كشانده شده بودند و عيسى بن مريم موظف شده بود كه اين رسوم و سنتها را لغو كند ومردم را به سوى روحانيت و آخرت دعوت نمايد. عيسى بن مريم به مجامع مختلف يهوديان وارد مى شد و آنان را به اطاعت خود فرا مى خواند, و لى مردم بر شيوه ديرينه خود, او را تكذيب كردند و سرانجام از سوى روحانيان يهود, محكوم به كفر و زندقه گرديد, وحتى او را فرزند گناه خواندند.

عيسى بن مريم, براى اثبات قداست خود, و اين كه نطفه او مقدس بوده است و شخص او جلوه اى از روح القدس و كلمة الله است, لذا نفس او همانند پرتو روح القدس, حيات بخش است, معجزات شگفتى ارائه داد و از جمله دهان در دهان مرده مى نهاد و مى دميد و مرده براى چند لحظه به حيات و زندگى باز مى گشت وسخن مى گفت و با چند نفس كه روح تزريق شده از ريه هاى او خارج مى گشت, دوباره به حال مرگ باز مى گشت. و نيز, همانند مرغ, مجسمه گلى مى ساخت و در دهان آن مرغ مى دميد و مرغ گلين به پرواز در مى آمد, و بعد از چند لحظه كه روح تزريقى عيسى از قالب آن مرغ خارج مى شد, به خاك در مى غلتيد. واين خود دليلى بود بر اين كه نطفه پدرى او جنبه قدسى دارد و پيكر عيسى سازنده حيات قدسى است و نيز, برهمين اساس با دميدن پرتوحيات كور مازاد را شفا مى بخشيد و پيس را به حال طبيعى باز مى گردانيد كه خون و حيات در سلولهاى پوستى روان گردد. و با وجود اين همه معجزات كه در عين حال صحت انتساب او را به روح القدس فرشته وحى و نبوت اثبات مى كرد, بنى اسرائيل, او را فرزند گناه خواندند و يا به يوسف نجارش منتسب نمودند.

10. سرانجام عيسى بن مريم از جانب كاهنان و قاضيان بنى اسرائيل, محكوم به مرگ شد, و لذا عيسى بن مريم به چند تن از نزديكان خود كه به عنوان (حواريين) خوانده مى شوند, گفت: (من انصارى الى اللّه قال الحواريّون نحن انصار اللّه آمنّا باللّه و اشهد بأنّا مسلمون. رب ّنا آمنّا بماأنزلت و اتّبعنا الرسول فاكتبنا مع الشاهدين) (آل عمران/52ـ53); يعنى كيست كه يار من باشد تا به سوى خدا برويم. نزديكان از ياران او گفتند: ما ياران خداييم به خدا ايمان آورده ايم. و تو را اى رسول خدا گواه باش كه ما همگان در برابر فرمان خدا تسليم هستيم.

عيسى با حواريين خود كه گويند دوازده تن بوده اند, شهر ناصره را ترك گفت, و هماره به سفر ادامه مى داد, تا از توقيف و آزار بنى اسرائيل در امان بماند. عيسى مواعظ خود را در ضمن سياحت و سفر به حواريين القاء مى كرد و وحى و الهام الهى را با آنان در ميان مى نهاد ك ه به نام انجيل, يعنى بشارتهاى عيسى نام گذارى شد. ولى اين تعليمات و مواعظ و احكام در آن عهد نوشته نمى شد وتنها سينه به سينه منتشر مى گشت تا آن كه كنستانتين اول امپراطور روم به دين مسيح گرويد و از آن تاريخ, آئين مسيح علنى تدريس شد. او دستور داد تا نسخه ها و يادادشتهاى پراكنده انجيل را جمع آورند و در يك نسخه گردآورى كنند. تعليمات مسيح به وسيله شاگردان مكتب آن حضرت جمع آورى شد, و دانشمندان متعددى با روايت از اساتيد خود, چند نسخه از تعليمات مسيح را به نام انجيل عرضه كردند كه از جمله انجيل يوحنا, انجيل مرقس, انجيل متى, انجيل لوقا رسميت كامل يافت و اخيراً انجيل برنابا نيز از زاويه كتابخانه هاى قديمى بيرون كشيده شده و به زبانهاى مختلف و ازجمله زبان فارسى ترجمه شده است. ولى در اثر اين بعد مدت و دوره انزوا و خاموش پيرامون مسيح, معلوم نيست كه تا چه حدى در به دست آوردن روايت صحيح انجيل موفق شده باشند.

11. چنان كه تاريخ و حديث, بلكه قرآن نيز صراحت دارد, مسيح و حواريين او درحال سفر به تعليم و تعلم مى پرداختند و رنج سفر وخوراك خشك و نامطبوع باعث شد كه عيسى بن مريم براى تشويق آنان از نعمتهاى بهشتى و آسمانى ياد كند و آنان را به صبر و بردبارى ناملايمات و رن ج سفر وادار كند.

ييك روز كه عيسى بن مريم رشته سخن را در نعمتهاى بهشتى آسمانى ادامه مى داد, حواريون به عيسى گفتند: (هل يستطيع ربّك أن ينزّل علينا مائدة من السماء قال اتقوا اللّه ان كنتم مؤمنين) (مائده/112); آيا پروردگار تو مى تواند از آسمان يك سفره غذا نازل كند؟ و عيسى گ فت: از خدا بترسيد و اين چنين درصدد آزمون خدا برنياييد, اگر ايمان داريد. حواريين عيسى گفتند: ما درصدد آزمون نيستيم. مى خواهيم ازخوراك آسمانى بهشتى تناول كنيم و دلهاى ما نيز آرامش بيابد و بدانيم كه تو در ادعاى تقرب و تقدس صادق بوده اى. و ما گواه اين معجزه آسمانى باشيم. عيسى بن مريم گفت: بارخدايا ميز غذايى از آسمان براى ما نازل كن تا براى آغاز ما مسيحيان و آيندگان مامسيحيان روز عيد باشد. و معجزه اى از سوى تو. خدايا از روزى بهشتى به ما روزى كن كه تو بهترين روزى دهندگانى. خداوند گفت: من ميز غذا را بر شما ناز ل مى كنم, ولى با مشاهده اين معجزه كه خود پيشنهاد كرده ايد, در وضع و موقعيت دشوارترى قرار خواهيد گرفت (فمن يكفر بعد منكم فانى اعذّبه عذاباً لااعذّبه احداً من العالمين) (مائده/118); هركس بعد از نزول مائده كافر شود, عذاب او مافوق عذاب ديگران خواهد بود و ديگر راه توبه بر او بسته خواهد گشت.

ازاين سؤال و جواب كه در آيات مزبور مطرح شده است, معلوم مى شود كه يك يا چند تن از حواريين عيسى منافق بوده اند, و گرنه به وسيله خداوند, مورد تهديد قرار نمى گرفتند. بويژه آن يك كه پاسخ داد و گفت: (مى خواهيم از مائده آسمانى تناول كنيم و با لمس خوراك آسمانى ا طمينان خاطر پيدا كنيم) و سپس از شك و نفاق خود پرده برداشت و گفت: (و نعلم أن قد صدقتنا) و بدانيم كه با ما راست گفته اى. و اين آيات كريمه, موضوع روايات تاريخى را تأييد مى كند كه يهوداى اسخر يوطى منافق بود وهمو باعث شد كه مسيح را بشناسند و به تعقيب جدى او ب پردازند.

12. قرآن مجيد در سوره آل عمران, از توطئه برخى حواريين كه بايد بيش از يك نفر باشند, پرده برداشته و مى گويد: (قال الحواريون نحن انصاراللّه آمنّا باللّه و اشهد بانّا مسلمون. ربّنا آمنّا بما انزلت و اتّبعنا الرسول فاكتبنا مع الشاهدين. و مكروا و مكراللّه والل ّه خير الماكرين) (آل عمران/52ـ54); يعنى حواريين عيسى دعوت او را اجابت كردند وخود را ياران او شمردند و در عين حال حيله كردند و خداوند بهترين حيله كنندگان است.

داستان اين مكر و حيله به چند صورت روايت شده است كه گويا از تصورات و تخيلات راويان ناشى شده است, زيرا روايات يهود و نصارى اتفاق كامل دارند كه عيسى را مصلوب كردند, جز آن كه نصارى مى گويند كه عيسى بعد از مرگ زنده شد و گور را خالى ديدند, واين روايات مفسرين ا سلامى است كه براساس نص قرآن مجيد مى گويند,عيسى مصلوب نشد, بلكه شباهت عيسى بر چهره مرد ديگرى افتاد و دشمنان عيسى, آن مرد را بر دار كردند.

از ميان روايات اسلامى, آنچه با متن قرآن تناسب بيش ترى دارد, آن است كه يك تن ازحواريين و نزديكان عيسى به نام يهودا اسخريوطى, دشمنان عيسى را از مجلس عيسى و حواريين با خبر ساخت و چون عساكر رومى براى توقيف عيسى به آن مجلس درآمدند, يكى ازمنافقين مجلس را به اش تباه گرفته و بر دار كشيدند, درحالى كه عيسى به آسمان رفت.

قرآن مجيد دراين زمينه مى گويد: (و قولهم انّا قتلنا المسيح عيسى بن مريم رسول اللّه و ما قتلوه يقيناً. بل رفعه اللّه اليه و كان اللّه عزيزاً حكيماً. و ان من اهل الكتاب الاّ ليؤمننّ به قبل موته و يوم القيامة يكون عليهم شهيداً) (نساء/157ـ159); و سخن يهوديان كه گفتند: ما مسيح عيسى بن مريم كه خود را رسول خدا مى خواند كشتيم. با آن كه عيسى را نكشتند و بردار نكردند, بلكه عيسى بر آنان مشتبه ماند (كه در اثر هجرت و سياحت و رنج سفر شمايل او را ازخاطر برده بودند) و آنان كه مدعى شده و گفتند: عيسى همين است, خودشان نيز در ترديد و شك بودند و علم نداشتند, جز پيروى از گمان واحتمال. دشمنان عيسى, عيسى را نكشتند يقيناً (چرا كه عيسى كشتنى نبود. آن كه با دميدن نفس, گل را جان مى بخشد و مرده را زنده و سلولهاى ازكار افتاده چشم را به كار مى اندازد, با زخم كارد, قابل كشتن نيست) بل كه خداوند عيسى را به آسمان بالا برد. و خداوند عزيز و كاردان است. هيچ كس از اهل كتاب, چه نصارى و چه يهود, نباشند, جز آن كه قبل از مرگ عيسى به او ايمان مى آوردند, و روز قيامت گواه آنان خواهد بود; يعنى عيسى قبل از آن كه بميرد به زمين نازل مىشود و تمام يهوديان و مسيحيان به او ايمان مى آورند و روز قيامت بر همه آنان گواه خواهد بود.

و به همين جهت است كه رسول خدا فرمود (كيف أنتم اذا انزل ابن مريم فيكم و امامكم منكم). دراين زمينه حديث شيعه و سنى فراوان است.

13. هنگامى كه توطئه منافقين از حواريين با دشمنان عيسى قطعى شد, خداوند عزت به عيسى گفت (يا عيسى انّى متوفّيك و رافعك اليّ ومطهّرك من الذين كفروا و جاعل الذين اتّبعوك فوق الذين كفروا الى يوم القيامة ثمّ اليّ مرجعكم فأحكم بينكم فيما كنتم فيه تختلفون) (آل عم ران/55); اى عيسى من تو را بر مى گيرم و به سوى خود بالا مى برم و از معاشرت با اين كافران بركنار مى دارم و پيروان تو را ـ تا روز قيامت ـ برتر و مافوق دشمنانت قرار مى دهم و سپس همه شماها را به سوى من باز مى گرديد ومن در مسائل اختلافى شما حكومت و داورى خواهم كرد.

(فأما الذين كفروا فأعذّبهم عذاباً شديداً فى الدنيا و الآخرة و مالهم من ناصرين ) (آل عمران/56); آنان كه كافر شده اند, در دنيا و آخرت به عذاب سختى دچار خواهم كرد و هيچ كس به فرياد آنان نتواند رسيد و آنان كه ايمان آورده اند در دنيا و آخرت به عذاب سختى دچار خواهم كرد و هيچ كس به فرياد آنان نتواند رسيد و آنان كه ايمان آورده اند و كار شايسته انجام داده اند, پاداش آنان را كامل مى كنم و خدا سيه كاران را دوست ندارد.

در اين آيه كريمه كلمه (توفّى) در معناى اصلى آن استعمال شده است كه دريافت و برگرفتن به كمال است نه آن كه در معناى كنائى آن استعمال شده باشد و مستلزم مرگ باشد. در اصل, كلمه توفيه مفهوم مرگ را نمى رساند جز با قرينه, چنانكه در سوره زمر آيه 42 مى گويد: (اللّه يتوفّى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها); يعنى خداوند جانهاى مردم را به هنگام مرگ, دريافت مى كند و آن جانهايى را كه نمرده اند به هنگام خواب دريافت مى كند.

وچون توفى عيسى بن مريم به معناى مرگ نيست, با جمله (ورافعك اليّ) توضيح شده است تا قرينه باشد بر اين كه سخن از مرگ در ميان نيست, چرا كه عيسى خود روح مجسم و جان اصيل است, نه مردن دارد و نه كشته شدن و لذا گفت: (وماقتلوه يقيناً بل رفعه اللّه اليه) كه شرح آن گ ذشت.

به همين جهت است كه بعد از همين توفى كه به معناى رفع آسمانى است, خداوند عزت, عيسى بن مريم را مخاطب قرار داده, مى گويد: (يا عيسى بن مريم ءأنت قلت للناس اتخذونى و امّى الهين من دون اللّه قال سبحانك ما يكون لى ان اقول ما ليس لى بحق ان كنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى و لاأعلم ما فى نفسك انك أنت علام الغيوب)(مائده/116); اى عيسى بن مريم! آيا تو به مردم گفته اى كه مرا و مادرم خداى خود بدانيد و در عوض خدا به من و مادرم التجا ببريد كه اينك مردم به تو و مادرت التجا مى برند و شما را پرستش مى كنند؟ عيسى پاسخ داد كه: خداوندا تو منزه و پاكى از آن كه من و مادرم نام تو را بر خود بنهيم. براى من كه روح قدسى تو در درونم مى جوشد شايسته نيست كه ناحق بگويم. اگر گفته بودم تو خود دانسته بودى. تو آنچه درجان من باشد مى دانى و من آنچه در جان تو باشد نمى دانم. خدايا تو داناى ن هانى. من جز فرموده تو را به مردم نگفتم من گفتم: پروردگار من كه همان پروردگار شما است, پرستش كنيد. من تا در ميان آنان بودم و گواه اعمال و رفتار آنان بودم, چنين گرايشى را از كسى نشنيدم و چون مرا قبض كردى و به سوى خود باز آوردى و در آسمان جايگا هم دادى تو خود نگهبان اعمال آنان بودى و تو برهر پديده اى چه پنهان و چه نهان گواهى. اگر آنان را عذاب كنى, اينان بندگان تواند و اختيار آنان با تو است و اگر بر آنان ببخشايى, تو عزتمند و كاردانى, خداوند گفت: اين داورى و حكومت ويژه آن روز است كه صادقان را صدق و راستى سودمند افتد و براى آنان بوستانهايى است كه از زير درختان آن نهرها جارى است. صادقان هماره درآن بوستانها جاويدند, خداوند از آنان خوشنود است وخدا ازآنان خوشنود. و اين است رستگارى بزرگ).

اين سؤال و جواب, در هنگامى واقع شده است كه از پرواز عيسى سالهاى متمادى گذشته بود و مردم نصارى به سوى خرافات عرفانى و الوهيت عيسى مسيح و لقاح مقدس و عبادت عيسى و مريم و اقانيم ثلاثة جلب شده بودند و لذا مى گويد: (تعلم ما فى نفسى) و اين تعبير, ويژه كسانى اس ت كه قبض روح نشده باشند و در ابتداى همين آيات به رسول گرامى اسلام مى گويد: (واذ قال اللّه يا عيسى بن مريم) كه به روشنى از گذشته مسيح ياد مى كنند با آن كه عبادت اقانيم ثلاثه در زمان حيات عيسى پديد نيامده بود.

14. قرآن مجيد, در همين رابطه مى گويد: (انما المسيح عيسى بن مريم رسول اللّه و كلمته القاها الى مريم و روح منه فآمنوا باللّه و رسله و لاتقولوا ثلاثة انتهوا خيرالكم انما اللّه اله واحد سبحانه أن يكون له ولد له ما فى السموات و ما فى الارض و كفى باللّه وكيلاً )(نساء/171); مسيح عيسى بن مريم, تنها رسول خدا است و كلمه او كه به سوى مريم افكند و روحى ازخداى بزرگ, شما به خدا و رسولان خدا ايمان بياوريد و از سه خدا سخن مگوييد. بس كنيد كه سود شما در اين است. خدا فقط يكى است. خداوند منزه است كه صاحب فرزند باشد. آنچه در آسمانها است و آنچه در زمين است, همه وهمه از جن و پرى و فرشته و آدمى مملوك خدا است. و خداوند براى وكالت و دفاع از اين وحدت كافى است. مسيح از اين كه بندگى خدا كند و خود را بنده خدا بداند, استنكاف ندارد. فرشتگان مقرب الهى نيز از بندگى خدا استنكاف ندارند. هر كس از بندگى خدا استنكاف ورزد و سرگردانى كند, خداوند همه آنان را به سوى خود فرا مى خواند و بازخواست مى كند.

(مسيح بن مريم فقط رسول خدا است و بس. پيش از او رسولان فراوانى بوده اند و او در رسالت نيز تنها و منفرد نيست. مادرش صديقه عابده است. عيسى و مادرش هر دو غذا مى خورند و قهراً نياز به تخليه داشته اند. شما مردم بنگريد كه ما چگونه آيات خود را براى مردم توضيح مى كنيم و شما خود بنگريد كه مردم به كجا مى روند؟) به حق سوگند كه هر كس گفت: (عيسى بن مريم خدا است) كافر شده است. به اين كافران بگو: اگر خداوند بخواهد كه مسيح بن مريم را با مادرش و با همه آدميان هلاك و نابود كند, چه كسى مى تواند مانع اراده خدا باشد؟) (مائده /19)

15. مسئله رهبانيت در ميان مسيحيان, يك سيره اختراعى است كه دانشمندان مسيحيت خود ابداع و به مرحله اجرا گذارده اند, نه آن كه يك تكليف الهى و يا سنت مسيح باشد.

قرآن مجيد مى گويد: (وجعلنا فى قلوب الذين اتبعوه رأفة و رحمة و رهبانية ابتدعوها ما كتبناها عليم الا ابتغاء رضوان اللّه فمارعوها حتى رعايتها فآتينا الذين آمنوا منهم اجرهم و كثير منهم فاسقون) (حديد/27); ما در دلهاى پيروان مسيح رأفت و رحمتى ويژه قرار داديم. و رهبانيت و ترك دنيا كه خود اختراع كردند و سنت نهادند. ما بر آنان فرض و مكتوب نكرده ايم كه تارك دنيا باشند. ما برآنان فرض و مكتوب نموديم كه رضايت خدا را جويا شوند, و آنان به منظور تحصيل رضايت خدا اين سنت را در پيش گرفتند و با وجود اين كه خودخواهان و داوط لب گشته اند, رعايت اين سنت را چنان كه بايد و شايد نمى كنند. از اين روست كه ما به مؤمنان راهبان پاداش آنان را مى دهيم ولى بيش تر راهبان فاسق و نابكارند. گويا راهبان مسيحيت, عنوان راهبگى و ترك دنيا را از شيوه زهد وبى توجهى مسيح به دنيا گرفته باشند و ترك از دواج را نيز از آن سرور گرفته اند كه عيسى ازدواج نكرد.

والسلام

داستان زکریا(ع)

داستان زكريا (ع)

1. زكريا از پيامبران عظام بنى اسرائيل است. موقعى كه مريم مادر عيسى متولد شد, خداوند عزت, كفايت و سرپرستى كودك را بر عهده زكريا وانهاد, به دليل آن كه مدعيان كفالت فراوان بودند. انتخاب كفيل به صورت قرعه كشى به عمل آمد. حكم قرعه كشى در شرع اسلام هم پ ذيرفته و مشروع است و سند آن از قرآن مجيد ارائه مى شود: يك بار در داستان يونس كه فرد خاطى و مستحق عذاب دريا به وسيله قرعه كشى معين شد: (فساهم فكان من المدحضين) ويك بار ديگر در داستان مريم و زكريا كه فرد شايسته و برجسته به وسيله قرعه كشى انتخاب شد: (وما كن ت لديهم اذ يلقون اقلامهم أيّهم يكفل مريم وماكنت لديهم اذ يختصمون)(آل عمران/164); تو در حضور آنان نبودى آن گاه كه قلمهاى خود را به عنوان قرعه كشى درميان جعبه قلمها افكندند تا به صورت قرعه و شانس يك قلم را بيرون بياورند و كفالت مريم را به عهده آن شخص قرار دهند. تو در حضور آنان نبودى كه با هم نزاع و مخاصمه مى كردند وهركاهنى خود را تنها فرد شايسته اين مقام مى شناخت. وچون اراده الهى در قرعه كشى شرعى دخيل است و فرد انتخاب شده مورد حمايت و پذيرش الهى قرار مى گيرد, درجاى ديگر گفت: (فتقبّلها ربّها بقبول حسن و أنبتها نباتاً حسناً و كفّلها زكريا) (آل عمران/37); يعنى خداوند, مريم را به عنوان خدمتكار و راهبه بيت المقدس پذيرفت, با آن كه دختر بود و گوشت و استخوان او را به صورت نيكويى پرورش داد و شخصاً كفالت او را به زكريا وا نهاد. هنگامى كه زكريا به خلوت عبادتگاه مريم وارد شد كه از حال او تفقد كند, ميوه ها و خوراكيهاى گوناگون در برابر او مى ديد و مى پرسيد اين ميوه و يا اين خوراكى را از كجا به دست آورده اى و چه كسى هديه آورده است ومريم مى گفت: اين هديه از سوى خدا است كه خداوند هركس را بخواهد, بى حساب و بى تلاش روزى مى دهد. دراين موقع و با مشاهده مراحم الهى كه بى حساب و بى تلاش به بندگان خود روزى مى دهد, زكريا نيز طمع بست و اميدوار شد كه خداوند عزت او را نيز تنها نگذارد و از ذريه او فرزندى عطا كند كه پاك و شايسته باشد و بتواند ازخاندان او و خاندان يعقوب, ارث ببرد.

2. زكريا ازجانب پدران و اجداد خود و يا ازجانب صدقات وهداياى مردم بنى اسرائيل, صاحب موقوفات عظيمى بود كه از درآمد آن براى زندگى شخصى و در راه خدا و اعتلاى مذهب و نگهدارى معبد و رسيدگى به حال عابدان و كاهنان خرج مى كرد. وچون توليت صدقات و هداياى مردم را به نام خود ثبت كرده بود, تا حاكمان جور درآن دخالت نكنند, كوشش داشت كه صاحب پسر شود تا بتواند توليت صدقات وهدايا را به عهده پسرش بگذارد و دست عموها و عموزاده هاى خود را از ثروث خود كوتاه كند, ولى موفق نشد و خداوند تنها دخترانى چند به او عطا كرده بود و با آن كه تجديد فراش كرد, اصلاً صاحب فرزند نشد, چرا كه همسرش نازا بود.

و در اواخر عمر, دست به دعا برداشت و گفت: (بارخدايا! من با نيايش به درگاهت هماره خوشبخت بوده ام. اينك نيز خوشبختى خود را از درگاه تو مسئلت مى نمايم. من پس از مرگم از موالى بيمناكم كه اين صدقات و موقوفات را در راه فساد به مصرف برسانند واين همسرى كه به تازگ ى و اخيراً اختياركردم نازا بود و از دامان او پسرى متولد نشد كه وارث مى باشد و دست موالى كوتاه شود. اينك تو خود سرپرستى براى پس ازمرگم عطا كن كه از من و از خانواده همسر سابقم كه ازخاندان يعقوب است ارث ببرد. خدايا آن سرپرست را پسنديده ومرضى خاطر خودت قرار بده)(مريم/2ـ5)

زكريا ازاين دعا و نيايش, تقاضاى فرزند صلبى نداشت, بلكه آرزو كرد تا خدا از دختران همسر سابقش پسرى بر ذريه او بيفزايد تا بتواند متولى صدقات او باشد, زيرا دختران او نمى توانستند دست موالى را از صدقات زكريا كوتاه سازند.

اين نكته را از آن جا استنباط كرديم كه گفت: (يرثنى و يرث من آل يعقوب); يعنى هم از من ارث ببرد وهم ازخاندان يعقوب. (از من ارث ببرد); يعنى از نسل من باشد. (از خاندان يعقوب ارث ببرد); يعنى ميراث پدرى همسر سابقم را نيز حائز شود. و لذا در سوره انبياء فقط مى گو يد: (ربّ لاتذرنى فرداً و أنت خيرالوارثين) (انبياء/89); خدايا مرا تنها مگذار. و در سوره آل عمران مى گويد: (ربّ هب لى من لدنك ذرّية طيّبة) (آل عمران/38); خدايا ذريه پاكى به من عطا كن گرچه از نسل دخترانم باشد. وچون همسر جديد زكريا نازا بوده است, قهراً نسل د خترى خود را منظور نظر داشته است كه از خاندان يعقوب نيز بوده اند.

خلاصه سخن آن كه زكريا درخواست نمى كرد كه من با وجود پيرى و فرسودگى از همسرم كه نازا مى باشد, صاحب پسر بشوم, بلكه تنها آرزو مى كرد كه از هر راه ممكن و از جمله ازنسل دخترانش صاحب نوه هاى پسرى گردد و صدقاتش به دست موالى نيفتد و لذا مى بينيم كه بعد از بشارت يافتن به يحيى از نسل خودش, به شگفت مى آيد و مى گويد: (ربّ أنّى يكون لى غلام وقد بلغنى الكبر و امرأتى عاقر) (آل عمران/40); بارخدايا از كجا ممكن مى شود كه من صاحب پسر شوم با آن كه از پيرى به فرسودگى رسيده ام و همسرم نيز عقيم و نازاست. وخداوند به او پاسخ مى دهد (كذلك اللّه يفعل مايشاء) (مريم/7); يعنى خداوند با همين وضع موجود از تو كه پير فرسوده اى و ازهمسرت كه عقيم و نازاست, پسرى به تو عنايت خواهد كرد.

3. اين دعا و نيايش در محراب نماز صورت گرفت. زكريا هنوز ازمحراب دعا خارج نشده بود كه فرشتگان بر او نازل شده و بشارت دادند كه خداوند پسرى يحيى نام به شخص تو عنايت خواهد كرد. اين پسر دعوت عيسى كلمةاللّه را تصديق خواهد كرد. و خود سرورى آزاده خويشتن دار از لذ ات و پيامبرى از صالحان خواهد بود.

اين بشارت در همان محراب عبادت به زكريا واصل شد و چون خود را پيرى فرتوت مى ديد كه نمى تواند كام بگيرد و همسرش نيز نازا بود كه صاحب فرزند نمى شد, ابتدا به شگفت آمد و گفت: (أنّى يكون لى غلام); از كجا براى من پسرى به دنيا خواهد آمد, (كه شرح آن گذشت) وچون فرش تگان تأكيد كردند كه با همين عيب و نقص, خداوند به تو و همسرت پسرى خواهد داد, زكريا دانست كه اين يك مسئله استثنايى است نه آن كه جوانى و شادابى او بازخواهد گشت كه هر شب و هر لحظه اى كه بخواهد بتواند با همسر خود نزديك شود, بلكه يك موعد مخصوص و يك نوبت و يك ل حظه خاص خواهد داشت. لذا درخواست كرد تا براى مقاربت و همبستر شدن با همسرش نشانه اى مقرر شود. خداوند گفت: (آيتك ان لاتكلّم الناس ثلاث ليال سوياً) (مريم/9) (الا رمزاً) (آل عمران/41); يعنى علامت ميان من و تو آن است كه سه روز نتوانى با كسى سخن بگويى, جز با رم ز و اشاره دست, وچون سه روز بگذرد, به همسرت نزديك شو كه نواقص وجودى تو و همسرت ظرف اين سه روز مرتفع خواهد گشت.

و بدين رو فرمود: (فاستجبنا له و وهبنا له يحيى و أصلحنا له زوجه إنّهم كانوا يسارعون فى الخيرات و يدعوننا رغباً و رهباً و كانوا لنا خاشعين) (انبياء/90); ما دعاى زكريا را اجابت كرديم و يحيى را به او عطا كرديم و همسرش را كه نازا بود, اصلاح كرديم. از آن رو كه آنان در كارهاى خير, پيشقدم بودند و در خوشى وناخوشى به درگاه ما التجا مى بردند و در برابر ما خاشع و متواضع بودند.

4. علت اين كه قرآن مجيد مى گويد: (اذ نادى ربّه نداء خفياً)(مريم/3) آن است كه زكريا در محراب عبادت بود و با بنى اسرائيل و كاهنان و عابدانى كه در صف اول ايستاده بودند, نماز جماعت مى خواند. در دعاى نماز, براى آن كه خواست و آرزوى او علنى نشود و به گوش موالى او نرسد, آهسته و درحال زمزمه و شايد هم در دل خود چنين دعا كرد كه (هب لى من لدنك وليّاً) و لذا پس از تمام شدن مكالمات او با فرشتگان, از محراب عبادت خارج شد و با دست و سر اشاره كرد كه شما در اوقات بعدى, خودتان نماز را به جا آوريد كه ديگر من به نماز عمومى ن خواهم آمد.

قرآن مجيد در اين باره مى گويد: (فخرج على قومه من المحراب فأوحى اليهم ان سبّحوا بكرة و عشيّاً) (مريم/11) دراين آيه كلمه (اوحى) به معناى اشاره است, زيرا معنى اصلى وحى همين اشاره است كه با دست و يا سر و يا اشاره چشم و ابرو و هر وسيله ممكن گرچه با موج و فرست نده رمز باشد, با ديگران گفت وگو نمايند و راز درون خود را به او منتقل سازند. و لذا قرآن مجيد مى فرمايد: (و اوحى ربّك الى النحل) (نحل/68) و مى گويد (يومئذ تحدّث اخبارها. بأنّ ربّك اوحى لها) (زلزال/4ـ5) و از همين روست كه قرآن مجيد مى گويد: (وما كان لبشر أن يكلّمه اللّه الاّ وحياً او من وراء حجاب او يرسل رسولاً فيوحى باذنه ما يشاء إنّه عليّ حكيم) (شورى/51); هيچ بشرى را نشايد كه خداوند با او سخن گويد, جز به گونه اشارت, يا از پشت پرده يا آن كه فرشته اى را به رسالت مأمور سازد تا با آن فرد بشر تماس بگيرد و با رخصت الهى حقايق عالم غيب را با او در ميان نهد كه اين تماس فرشته با بشر نيز به گونه اشاره خواهد بود..a يحيى بن زكريا (ع)

1. يحيى بن زكريا از كودكى ـ يعنى در حدود هفت سالگى ـ به آن مقامى نايل شد كه ابراهيم خليل در ابتداى جوانى و عموم پيامبران در سى سالگى نائل شده اند.

قرآن مجيد مى گويد: (يا يحيى خذ الكتاب بقوّة و آتيناه الحكم صبيّاً. و حناناً من لدنّا و زكاة و كان تقيّاً. و برّاً بوالديه ولم يكن جبّاراً عصيّاً. و سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حياً) (مريم/11ـ14); اى يحيى فرمان خدا را با تمام توان و نيرو قبضه كن و ما در كودكى حكم و دريافت و قضاوت را به او عطا كرديم كه بتواند ميان حق و باطل دادرسى كند. وما از جانب خود مهر و عاطفه شديدى به او عطا كرديم كه خيرخواه جدى مردم باشد و ما از جانب خود پاكى و بى آلايشى دنيا را به او عطا كرديم كه ازلذات و مواهب دنيا رو گ ردان باشد. و يحيى پرهيزگار و با تقوى بود. و هم نيكوكار و در طاعت پدر و مادر و سركش و نافرمان نبود كه از اطاعت آنان سربتابد. درود بر يحيى, آن روز كه ولادت يافت. درود بر يحيى آن روز كه رحلت يابد و درود بر يحيى آن روز كه تجديد حيات كند و به رستاخيز آيد.

علت اين كه قرآن مجيد در مورد يحيى و در مورد عيسى مى گويد: (درود بر او , روزى كه ولادت يافت و روزى كه رحلت يابد و روزى كه مبعوث شود), دوركردن نسبتهاى ناروا از سر ولادت اين دو بزرگوار است, زيرا ولادت اين دو تن به صورت غيرعادى انجام گرفت و مردم بنى اسرائيل كه قومى كج نهاد و بد انديش بوده اند تهمتهاى ناروا به آنان وارد كرده اند و خداوند مى خواست تهمتهاى آنان را مردود سازد كه نگويند (زكريا كودكى را به خود بسته است كه موالى را ازميراث خود محروم سازد و يا نگويند كه اين كودك زنازاده است و اين زكريا بوده كه عقيم و نازا بوده است نه همسر او كه از ديگران آبستن شده است. اين گونه تهمتها ازمردم بنى اسرائيل غيرمنتظره نبوده و نخواهد بود, و لذا قرآن مجيد در مورد عيسى و مريم مى گويد: (و بكفرهم و قولهم على مريم بهتاناً عظيماً) (نساء/155)

2. تاريخ يحيى بن زكريا, تا حدى نسبت به امام ابوجعفر جواد (ع)تكرار شده است. امام ابوالحسن الرضا (ع) تا 35 سالگى صاحب فرزند نشد و چون با وصيت پدرش موسى بن جعفر (ع) متصدى و متولى صدقات آن حضرت بود, عموها و برادرها و عموزادگان آن سرور به خود وعده مى دادند كه بعد از مرگ ابوالحسن على بن موسى الرضا توليت صدقات را خود به عهده مى گيريم و مطابق ميل خود به مصرف مى رسانيم.

هنگامى كه امام ابوجعفر جواد(ع) متولد شد, عموها و عموزادگان و برادران حضرت رضا(ع) معترض شدند و گفتند: اين كودك فرزند على بن موسى نيست, بلكه اين كودك را به خود بسته است تا وصى خود قرار دهد و توليت صدقات را به او بسپارد و در ضمن شيعيان را به سوى خود جلب كند كه امامت او را بپذيرند و نگويند على بن موسى امام نيست, زيرا صاحب فرزند نمى شود و جز امام آخرين يعنى امام دوازدهم, هر امامى بايد صاحب فرزند باشد كه نسل امامان منقطع نگردد. و بالاخره پس از ارجاع به قيافه شناسان پذيرفتند كه ابوجعفر جواد فرزند ابوالحسن الرض ا است.

وچون حضرت رضا(ع) به شهادت رسيد و ابوجعفر(ع) در سن هفت سالگى بود, جماعتى معترض بودند كه كودك نمى تواند امام باشد, ولى بعد از مراجعه و آزمايش علمى متوجه شدند كه منصب امامت به كودكان هم قابل تفويض هست.

على بن اسباط مى گويد من راهى مصر بودم كه در سر راه مصر به مدينه خدمت ابوجعفر امام جواد(ع) رسيدم كه تازه به منصب امامت رسيده بود. من به قد و بالاى او مى نگريستم كه هنگام ورود به مصر, براى شيعيان مصرى بازگو كنم تا امام خود رابشناسند. ابوجعفر جواد به من خير ه شد وگفت: خداوند گاهى فرمان وحكومت را در سالهاى كهولت به بندگان صالح خود مى دهد و لذا گفته است: (فلمّا بلغ اشدّه و استوى آتيناه حكماً و علماً) وگاهى زمان حكومت را در سن كودكى تفويض مى كند و لذا درباره يحيى گفته است (وآتيناه الحكم صبيّاً). در اين زمينه ر وايات زيادى رسيده است.(بحار الانوار14/176)

3. نام يحيى, در قرآن به همين صورت ياد شده است. اين اسم در زبان عربى يوحنا تلفظ مى شود, و لذا در قراءت غيرمعروف (يحيى) را هم (يحنّى) خوانده اند. يحيى, يعنى زنده جاويد, و براساس منطق قرآن, قبل از فرزند زكريا, شخص ديگرى به اين نام ناميده نشده است. برخى گفته اند كلام خداى عزوجل كه مى گويد: (لم نجعل له من قبل سميّاً) به اين معنى است كه ما پيش از ولادت اين فرزند تاكنون همتايى براى او نيافريده ايم.

4. قرآن مجيد كه مى گويد: (انّ اللّه يبشّرك بيحيى مصدّقاً بكلمة من اللّه و سيّداً و حصوراً ) (آل عمران/39), منظور از (كلمة من اللّه) عيسى بن مريم است كه او را كلمة الله مى نامند. بنابراين, بشارت به يحيى متضمن بشارت به ولادت عيسى نيز بوده است. منتها در اي ن آيه و اين عبارت نامى از مادر او در ميان نيامده است. با اين بشارت, اين نكته نيز بر زكريا روشن شد كه يحيى, زمان رسالت و نبوت عيسى را درك خواهد كرد و چون يحيى در عهد خود بسيارمعروف و مورد اعتماد همگان بود, تأييد و تصديق يحيى, مى توانست تا حد قابل توجهى ول ادت عيسى را توجيه كند و اتهامات وارده را ازساحت مريم دفع كند.

5. در تاريخ يهود, نام يحيى به عنوان يوحناى معمّد يا تعميد دهنده ياد شده است. يحيى (ع) نسبت به نجات مردم ازگرداب گناهان و توجيه آنان به سوى هدايت و روحانيت كوشا بود, چنان كه قرآن گفت: (و حناناً من لدنا) كه شرح آن گذشت. بر طبق معمول آن زمان, يوحنا مردم را به حق و عدالت دعوت مى كرد و براى توبه دادن آنان را به كنار نهر و يا دريا مى برد و تا نيمه بدن وارد آب مى كرد و سپس به نام خدا شخصاً آب را بر آنان مى ريخت تا غسل كنند و از خباثت گناهان پاك شوند, و لذا اين سنت باقى و برقرار ماند كه براى غسلهاى واجب و مستحب حتى المقدور از آب نهر و قنات استفاده كنند و تا نيمه بدن در آب بنشينند و با كف دستها آب بر فرق سر بريزند.

6. در مورد شهادت زكريا و شهادت يحيى, اساطير و افسانه ها وماجراهاى جالبى را مطرح كرده اند, درحالى كه قرآن مجيد از شرح آن به كلى سكوت كرده است. اين اساطير و افسانه ها در كتب تواريخ و كتاب بحارالانوار و اغلب تفاسير ثبت شده است, براساس اين تواريخ, يحيى قبل ا ز پدرش زكريا شهيد مى شود, در حالى كه فلسفه ولادت يحيى آن بود كه خداوند به زكريا فرزندى عطا كند كه بعد از او وارث توليت و متصدى موقوفات او باشد.

چنانكه اگر يحيى سالها عمر كرده باشد و بعداً به شهادت رسيده باشد, دراين صورت موضوع پيرى و فرسودگى زكريا توجيه نخواهد شد, با آن كه چهل سال بعد از ولادت يحيى زنده باشد. روى هم رفته اين اساطير و افسانه ها قابل توجيه نيستند, و چه بسا كه شرح حال زكريا, پدر يحي ى, با زكرياى ديگر مشتبه شده باشد.

والسلام

داستان یونس(ع)

يونس بن متى (ع)

1. يونس, از پيامبران مرسل الهى است. خداوند عزت, او را به سوى مردم نينوا و موصل گسيل فرمود. موصل در شمال خطه عراق و نينوى در جنوب خطه عراق واقع شده است. يونس سالها به دعوت مردم پرداخت و در برابر آزار مردم بردبارى نشان داد, وچون صبر و تحمل او پايان گرفت, تقاضاى عذاب كرد و مقرر شد كه عذاب الهى بر آنان نازل شود, يونس قوم و ملت خود را وانهاد و از منطقه خطر دور شد و بعد ازموعد مقرر به محل موعود آمد تا از منطقه عذاب الهى بازديد كند, ولى برخلاف انتظار, مردم را به حال قبلى سالم و برقرار ديد. يونس از تخلف عذاب, مكدر شد و به منظور فرار از شماتت و رسوايى به كنار دجله آمد و يك كشتى را عازم سفر ديد و بلافاصله سوار كشتى شد تا به ديار غربت سفر كند. در اثناى سفر, كشتى دچار خطر شد و بر طبق متداول, ملوانان كشتى قرعه كشيدند تا يك يا چند نفر را قربانى سايرين كنند و شرّ نهنگ را بگردانند. قرعه به نام يونس درآمد و او را به كام نهنگ افكندند, ولى به خواست و اراده الهى, يونس ازمجراى مرى وارد كيسه هواى نهنگ شد و نهنگ او را به قعر آب فروبرد, بى آن كه زيانى به جسم وجان يونس و تنفس او وارد شود. يونس در تاريكى ايين زندان متحرك, متنبّه خطاى خود گشت و گفت: (لااله الاّ أنت سبحانك انّى كنت من الظالمين) (انبياء/188); بارخدايا, جز تو پناهى نيست كه مرا از اين زندان نجات بخشد. بارخدايا تو منزّهى ازاين كه در كارهايت خطايى رخ دهد. اين من بودم كه خطا كردم و به خود ستم ران دم و اينك مبتلا گشته ام.

خداوند, دعاى او را شنيد و از شكم ماهى نجات بخشيد. به اين صورت كه ماهى در اثر ورود يونس به داخل مثانه و كيسه هوائى, درد دل شديدى در اندرون خود احساس مى كرد و مرتب حالت تهوع و فشار به او دست مى داد, تا آن كه بعد از مدتى خوراك نامساعد خود را قى كرد و يونس د رحال بيهوشى به ساحل افتاد و با سايه بان شدن كدوبنى از تفت خورشيد و باد سرد وگرم در امان ماند.

2. قرآن مجيد مى گويد: (ان ّالذين حقّت عليهم كلمة ربّك لايؤمنون ولوجاءتهم كلّ آية حتى يروا العذاب الاليم)(يونس/96ـ97); آنان كه در كفر و تمرد ثابت قدمند و در قضاء الهى به عذاب دوزخ محكوم شده اند, قهراً ايمان نمى آوردند, گرچه آيات و معجزات الهى را از هرگونه گون بنگرند. مگر آن موقع كه عذاب الهى را با چشم بنگرند. ولى در آن صورت, ايمان آنان مفيد نمى افتد, چرا كه ايمان نيست, بلكه عيان است آن چنان كه ايمان فرعون مقبول نيفتاد.

اين يك قانون طبيعى است كه در سراسر قرآن مورد تأكيد كامل قرار گرفته است. علت تأكيد آن بود كه كافران مى گفتند: اگر عذاب الهى درست است, چرا بر ما نازل نمى شود تا ببينيم و ايمان بياوريم و لذا قرآن مى گفت: ايمانى كه بعد از معاينه عذاب باشد, مثمر ثمر نخواهد بو د, وگرنه همه كافران و فاسقان بعد از مرگ و رسيدن به عالم دوزخ, صاحب ايمان مى شوند. بنابراين هر قوم و ملتى كه قبل ازنزول عذاب ايمان بياورد, ايمان آنان قابل قبول خواهد بود.

و از همين روست كه در تعقيب همين آيات سوره يونس مى گويد: (فلولا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحيوة الدنيا و متّعناهم الى حين); اى كاش درميان ملتهاى پيشين ملتى را مشاهده مى كردم كه قبل از نزول عذاب, ايمان ب ياورند تا ايمانشان مورد پذيرش و قبول الهى قرار بگيرد. چرا, فقط يك ملت و آن ملت قوم يونس بودند كه قبل از نزول عذاب ايمان آوردند و ما عذاب رسوا كننده دنيوى را از سرآن قوم و ملت بازگردانديم و تا مدت مشخصى كه اجل مقررشان باشد, مهلت داديم و زنده نگه داشتيم. ا زاين آيات كريمه, استنباط مى شود كه قوم يونس, قبل از معاينه عذاب, ايمان آورده اند.

شرح اين مطلب دربرخى از روايات چنين رسيده است كه يك تن از فرزانگان آن قوم به يونس ايمان آورده بود, و درآن روز كه يونس وعده عذاب را ابلاغ كرد وخود از شهر خارج شد, آن مرد فرزانه در ميان ملت خود ماند و به آنان گفت: اى مردم, عذاب الهى خواركننده است و ملتهاى پ يش از شما مانند قوم نوح وقوم عاد و قوم صالح و ساير ملتها را هلاك ونابود كرده است. اينك پيامبر خدا يونس از ميان شما خارج شده است آن چنان كه نوح و هود و صالح, به هنگام نزول عذاب از ميان قوم رفتند تا دچار عذاب آسمانى نشوند. شما مطمئن باشيد كه در روز مقرر, ع ذاب الهى نازل خواهد شد, مگر آن كه پيش از مشاهده عذاب ايمان بياوريد. اينك هنوز فرصت داريد. از خدا و خشم و سطوت او بترسيد و ازكفر و تمرد توبه كنيد و به درگاه خدا زارى كنيد, باشد كه عذاب خود را از شما برگرداند.

سخنان آن مرد فرزانه در دل آن مردم اثر كرد و راه توبه و انابه در پيش گرفتند و ازخداوند مهربان تقاضاى بخشش كردند و متعهد شدند كه فرمان خدا را پذيرا گردند. در اثر توبه و انابه آن مردم عذاب الهى كه مانند صاعقه آسمانى در راه فرود آمدن بود, منحرف شد و بر سر كو ههاى دوردست و يا دريا فرود آمد و به آن قوم و ملت وشهر و ديار آسيبى وارد نگشت تا فرصت بيابند و به يونس ايمان بياورند و از پيام او اطاعت كنند.

3. قرآن مجيد به رسول اكرم خطاب كرده و مى گويد: (فاصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل و لاتستعجل لهم) (احقاف/35); يعنى: صبر و تحمل پيشه كن, آن سان كه رسولان صاحب عزم, صبر و تحمل پيشه كردند, و براى عذاب آنان شتاب مورز. و باز درجاى ديگر مى گويد: (فاصبر لحكم ر بّك ولاتكن كصاحب الحوت اذ نادى وهو مكظوم) (قلم/47); براى اجراى فرمان خدا و دعوت قومت صبر و تحمل پيشه كن ومانند يونس مباش كه صبر و تحمل خود را از كف داد و بر قوم خود نفرين كرد و پايان كارش به آن جا كشيد كه در دل ماهى از خشم خود فرود آمد و فرياد زد (سبحانك انّى كنت من الظالمين).

از تقابل اين دو آيه, استنباط مى شود كه يونس در حد رسولان صاحب اراده محسوب نمى شود, زيرا رسولان صاحب اراده صبر و تحمل پيشه مى كنند و از آزار و استهزاء قوم خود, عصبانى و برافروخته نمى شوند, و بالاخره با ملت خد كنار مى آيند گرچه با گذشتن يك نسل باشد. بنابرا ين خطاى يونس, در بى صبرى و سقوط از درجه اولو العزمى بوده است و در تعقيب آن, از وضع و موقعيتى كه براى او رخ داده است, دلخور و ناراضى شده و با اين گمان كه خداوند, با پيش آمدن اين موقعيت بر او سخت نخواهد گرفت واو را معذور خواهد شناخت, منطقه مأموريت خود را ت رك گفت وچون به كام نهنگ افتاد, دانست كه اين عقوبت ازجانب خدا است و از هيچ جهت معذور نبوده است و گرنه خداوند رئوف ومهربان بر او سخت نمى گرفت.

در واقع يونس, هم در شناخت قوم خود دچار خطا شده بود كه گمان مى كرد آنان اهل و مستحق عذابند و ديگر ايمان نمى آورند, درحالى كه چنان نبود و قبل از نزول عذاب ايمان آوردند و از بلا رستند وهم ازاين جهت دچارخطا شده بود كه حوزه مأموريت خود را با كمال دلسردى و دلخ ورى ترك گفته بود, درحالى كه مى بايد از كشف عذاب شادمان باشد وهرچه زودتر به ميان قوم خود بازگردد و به رهبرى آنان همت بگمارد. و لذا قرآن مجيد در جاى ديگر مى گويد: (وانّ يونس لمن المرسلين. اذ أبق الى الفلك المشحون); يعنى يونس از رسولان ما بود, حتى در همان ل حظات كه مانند بندگان فرارى گريخت وبه كشتى پناهنده گشت تا از شماتت مردم برهد و غيظ دل را شفا بخشد, رسول ما بود و ما تلطيف رسالت را از دوش او برنداشته بوديم.

4. قرآن مجيد, با جمله (فساهم فكان من المدحضين)(صافات/141) به قرعه كشى رسميت قانونى مى دهد و به همين جهت است كه در فقه اسلامى, آنجا كه تكليف بندگان خدا روشن نباشد, قرعه كشى را حجت مى دانند. دراين زمينه از طريق عترت رسول, احاديثى وارد شده است.

5. قرآن مجيد مى گويد: (فالتقمه الحوت و هو مليم) (صافات/142); نهنگ, يونس را بلعيد و يونس خود را ملامت مى كرد. (مليم) يعنى ملامت كننده و منظور از اين ملامت همان نيايش مخصوصى است كه درجاى ديگر از يونس نقل شده است و مى گويد: (لااله الاّ أنت سبحانك انّى كنت م ن الظالمين); بارخدايا! پناهى و اميدى جز تو نيست. تو از خطا كارى منزهى. اين من بودم كه خطا كردم و از ستمكاران بودم كه حوزه مأموريت خود را با غيظ و دلخورى ترك كردم. و لذا قرآن مجيد به دنبال اين آيه مى گويد: (فلولا انّه كان من المسبّحين. للبث فى بطنه الى يو م يبعثون) (صافات/143ـ144); اگر نه آن بود كه يونس در كام ماهى خدا را تسبيح كرد وخطا را از خود دانست نه از جانب خدا, تا روز رستاخيز در شكم ماهى درنگ مى كرد و روى نجات را نمى ديد.

بنابراين, جمله: (وهو مليم) با جمله (كان من المسبّحين) و آن جمله ديگر كه گفت: (سبحانك انّى كنت من الظالمين) همه يك موضوع را مطرح مى كنند و ثمره آن را نجات از كام ماهى مى دانند. اگر يونس خود را ملامت نمى كرد و خدا را تسبيح و تنزيه نمى كرد, ماهى در اثر اين خوراك نامساعد به قعر دريا فرو مى رفت و در عمق آبهاى دريا جان مى داد و جسد او با جسد ماهى در زير آبها مدفون مى ماند, بى آن كه بپوسد و متلاشى گردد كه اين خاصيت گوشت ماهى است يا زندان كيسه هوائى براى يونس. اثر اين تسبيح و ملامت نفس, آن بود كه از كام ماهى بر هد و جانش نجات يابد. و پذيرش نيايش او سبب شد كه هم ازكام ماهى برهد وهم در مقام رسالت تثبيت شود, چنان كه در جاى ديگر گفت: (لولا أن تداركه نعمة من ربّه لنبذ بالعراء وهو مذموم) يعنى: اگر لطف الهى شامل حال يونس نمى گشت از كام ماهى مى رست و به ساحل مى افتاد, اما از مذمت و نكوهش نمى رست.

والسلام

داستان یوشع بن نون(ع)

داستان یوشع بن نون (ع)

1. بعد از جدا شدن موسى و هارون از قوم بنى اسرائيل, زعامت آن قوم در اختيار يوشع بن نون قرار گرفت. يوشع كه از وارد شدن به شهر بيت المقدس نااميد شد, قوم بنى اسرائيل را به سوى اريحا حركت داد كه در شمال شرقى بيت المقدس قرار دارد. درآن جا قوم بنى اسرائي ل به زعامت يوشع جنگهايى كردند و شهر را به محاصره گرفته بودند.

در آن شهر مردى كه او را بلعم باعورا ناميده اند زندگى مى كرد. آن مرد بر آئين الهى و دين يكتاپرستى ابراهيم مى رفت و از مسائل مذهبى آگاه بود. مردم شهر به او التجا بردند كه با هر وسيله اى كه مى تواند, قوم بنى اسرائيل را از ورود به شهر مانع شود و آن مرد به خا طر رفع خطر از قوم و ملت خود و ازخويشان و فاميل خود, فكرى انديشيد وگفت: زنان روسپى شهر را با زاد و توشه اى كه درخور سپاهيان باشد به اردوگاه بنى اسرائيل روان سازند, تا سپاهيان بنى اسرائيل به زنا آلوده شوند و چون محاصره شهر, چندى به طول انجامد, در اثر خشم و عذاب الهى به امراض گوناگونى دچار شوند و شهر اريحا ازخطر سقوط رهايى يابد.

داستان اين مرد در تفاسير و تواريخ مذكور است. آنچه در قرآن ياد شده است فقط اشاره اى به بلعم باعورا است كه مى گويد:

(واتل عليهم نبأ الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها فأتبعه الشيطان فكان من الغاوين )

اعراف/175ـ176

داستان آن مردى را تلاوت كن كه نشانه هاى معنوى ومعارف مذهبى را بدو آموختيم و او را به سوى تعالى سوق مى داديم, ولى او خود به سوى زمين پركشيد و جاودانه درخاك لانه گرفت و ازخواسته هاى نفسانى پيروى كرد. داستان آن مرد, داستان سگ است كه اگر بر او بتازى پارس كن د و اگر او را وانهى پارس كند. داستان آن كافران كه آيات الهى ما را تكذيب مى كنند, نيز داستان سگان است كه گفتند داستانها را براين قوم مشرك گزارش كن باشد كه انديشه نمايند.

ييوشع بن نون بعد از تسلط و قدرت بر اريحا با دوتن از سران بنى اسرائيل وهمسر موسى درگير مى شود كه شرح آن را در تاريخها بايد خواند..a الياس (ع)

1. برخى الياس پيامبر را از اسباط يهود مى دانند كه با سفارش يوشع بن نون به شهر بعلبك شام آمدند. ولى از آيات سوره صافات چنين مستفاد مى گردد كه الياس مانند پيامبران عهد اول از ميان قوم خود به رشد و كمال رسيد و به يكتاپرستى و آئين حق آشنا شد و قوم مشرك خود ر ا به ترك آئين شرك دعوت كرد, آن سال كه ابراهيم و لوط, قوم خود را به يكتاپرستى دعوت كردند. قرآن مجيد مى گويد: (وإن إلياس لمن المرسلين. اذ قال لقومه الاتتّقون. أتدعون بعلا و تذرون أحسن الخالقين )(صافات/123)

همانا كه الياس از رسولان بود: آن گاه كه گفت: اى قوم من آيا راه تقوى در پيش نمى گيريد كه از خدا بترسيد كه شما بت (بعل) را مى پرستيد و سپاس مى گوييد, و پروردگار خود را كه پروردگار پدران پيشين شما است, سپاس نمى گوييد و نمى پرستيد؟ مردم او را تكذيب نمودند و به خاطر همين تكذيب, در آتش دوزخ احضار شوند. جز آنان كه با اخلاص, راه خداپرستى گرفتند و از الياس پيروى كردند ما در ميان امتهاى بعدى اين ثناى مخلد را براى الياس برجا نهاديم كه درود بر الياس. ما نيكوكاران را چنين پاداش مى دهيم كه نامشان را مخلد مى سازيم. ال ياس از بندگان مؤمن ما بود.

2. قرآن مجيد مى گويد: (سلام على الياسين). اين كلمه را به صورت (ال ياسين) نوشته اند و لذا دو تن از قاريان سبعه به صورت (آل ياسين) تلاوت كرده اند, ولى اين تلاوت, انسجام آيات را درهم مى ريزد, زيرا نظير اين عبارت در مورد نوح, ابراهيم , موسى و هارون نيز وارد شده است كه هر سه مورد, در همين سوره و در سياق هم قرار گرفته اند و با عبارت (انا كذلك نجزى المحسنين انه من عبادنا المؤمنين) بدرقه شده اند.

پس تلاوت آيه به صورت (آل ياسين) باعث مى شود كه نام الياس عنوان شده باشد, ولى بر الياس منت بگذارند و آل ياسين را كه ربطى به الياس ندارد, مورد ثنا و ستايش قرار دهند. بنابراين كلمه (إل ياسين) به كسره همزه صحيح است, و علت اين كه الف و لام را جدا نوشته اند, آ ن است كه در مصحف امام, يعنى مصحف عثمان, موقعى كه به آخر سطر و آخر صفحه رسيده اند, فقط به اندازه كلمه (ال) جاى خالى داشته اند و لذا به نوشتن (ال) اكتفا كرده, بقيه كلمه را در سطر بعدى و سر صفحه بعدى نوشته اند درآن عهد و زمان موقعى كه به آخر سطر مى رسيدند, كلمه را ناتمام مى گذاردند و بقيه آن را در سطر بعدى مى نوشتند.

والسلام

داستان شعیب(ع)

داستان شعيب (ع)

1. ظاهر آيه كريمه قرآن كه مى گويد: (وإلى مدين أخاهم شعيباً) گواهى مى كند كه (مدين) نام قبيله اى است مانند (وإلى عاد أخاهم هوداً) ومانند (وإلى ثمود أخاهم صالحاً) به اين معنى كه از قوم نوح و يا ساير اقوام و ملل خانواده اى به نام عاد, به منطقه ارم هج رت مى كنند و بعد از اين يك قرن و دو قرن, قوم عاد, متشكل مى شود.

وبه همين صورت خانواده اى به نام ثمود به منطقه وادى القرى مهاجرت مى كنند و پس از چند قرن, قوم ثمود, متشكل مى شود. به همين صورت خانواده اى به نام مدين از كنار درياى سرخ عبور مى كنند و چون جنگل انبوهى درآن جا مشاهده مى كنند, با بارانهاى شديد دائمى و نسيم در يايى, آن جا را براى زندگى انتخاب كرده, ساكن مى شوند. قرآن ازاين جنگل به نام (ايكه) ياد مى كند ومى گويد:

(كذّب أصحاب الأيكة المرسلين. إذ قال لهم شعيب ألا تتّقون) (شعراء/176ـ177) وچون مى بينند كه نياز به آب شيرين دارند, چاهى حفر مى كنند كه قرآن ازآن به نام (ماء مدين) (قصص/23) ياد مى كند. و پس از مدتى كه نسل خانواده انبوه مى شود, به نام قوم مدين مشهور مى شون د و از همين روست كه قرآن مجيد مى گويد: (واذكروا إذ كنتم قليلاً فكثّركم) (اعراف/48) وبعدها سرزمين مسكونى آنان به نام شهر مدين باقى مى ماند: (واصحاب مدين) (حج/44) (ولمّا توجّه تلقاء مدين) (قصص/22) (ثاوياً فى اهل مدين) (قصص/45)

2. شهر مدين در مسير قافله هاى تاجران قرارداشت وآن مردم با كم فروشى ازيك سو و بى ارزش جلوه دادن كالاى ديگران از سوى ديگر واحياناً راهزنى و اختلاس اموال مردم بيگانه, فساد و تباهى مى كردند, واگر مسافران را ازمردم مؤمن تشخيص مى دادند, به آزار آنان مى پرداختن د.

شعيب به آنان گفت: (اى مردم خدا را بپرستيد ودست از پرستش بتها برداريد. اينك با ابلاغ رسالت من, آئين روشن و معقولى از جانب خدايتان به شما هديه مى شود. بر اساس اين آيين الهى, پيمانه را پركنيد و ترازو را ميزان كنيد وكالاى مردم را بى ارزش جلوه ندهيد و ارزان ن خريد و سرزمين شما كه با خير و خوبى وصلاح قرين است, آن را به فساد و تباهى نكشيد و مردم مؤمن را به خاطر صلاح و عفت تهديد مكنيد وآزار مدهيد و از فرجام كار مفسدان بترسيد كه مانند قوم نوح و قوم هود و قوم صالح به عذاب الهى دچار شويد. بويژه از سرنوشت قوم لوط كه شما با آنان درفساد و راهزنى هماهنگ شده ايد, و حتى ازنظر تاريخ يعنى از نظر زمان ومكان با آنان فاصله چندانى نداريد) (اعراف/84ـ85) ازاين رو مراقب اعمال خود باشيد و دست از تباهى در اموال و پرستش بتها برداريد كه عذاب قوم لوط بر شما نازل نشود.

عذابى كه بر قوم صالح و قوم لوط نازل شد, يك سنگ آسمانى بود كه با غرشى مهيب برسرآنان نازل شده بود, و لذا قوم شعيب گفتند:

(فأسقط علينا كسفاً من السماء ان كنت من الصادقين) شعراء/188

اگر راست مى گويى, سنگى از آسمان برسر ما فرو انداز.

3. قرآن مجيد درسوره اعراف مى گويد:

(فأخذتهم الرجفة فأصبحوا فى دارهم جاثمين) اعراف/91, عنكبوت/37

باز درسوره هود مى گويد:

(واخذت الذين ظلموا الصيحة فأصبحوا فى ديارهم جاثمين) هود/95

اين مانند عذاب قوم لوط و عذاب قوم صالح است كه شرح آن گذشت و چگونگى آن چنين است كه سنگى از آسمان فرو افتد كه غرشى عظيم ايجاد كند و زمين منطقه را به شدت بلرزاند. مردم با وحشت صدا, خرد خود را ازكف بدهند ومبهوت شوند و سقف و ديوار خانه ها برسرآنان فرو افتد و فرصت نيابند كه فرار كنند, جز آن كه براى فرار, برسر زانو برخاسته باشند و سقف برسر آنان فروريخته باشد واين است معنى (جاثمين) به زانو درآمدگان.

4. محل فروافتادن اين سنگ, داخل جنگل بود ودراثر آتش گرفتن جنگل, آتشى عظيم با دودى غليظ و سياه برسر شهر سايه افكن شد و بارانى ازخاشاك و خاكستر برسرآنان فرو باريد. اين گونه عذاب, شباهت كاملى دارد با عذاب دوزخ كه به تعبير قرآن (عذاب يوم عظيم) 9 است. قرآن مجي د درباره عذاب دوزخ مى گويد

(إنّا أعتدنا للظالمين ناراً أحاط بهم سرادقها) كهف/29

ونيز مى گويد: (إنّها عليهم مؤصدة. فى عمد ممدّة) (همزه/8ـ9) كه در كره دوزخ, مانند سياره زهره, گازها به آسمان متصاعد مى شود وتا به جو بالا نرسد, مشتعل نمى گردد وگويا آتش رامانند خيمه اى سياه برسركره زهره طناب كشيده اند و سايبان كرده اند. قرآن مجيد اين نكت ه را در سوره شعراء يادآور مى شود:

(كذّب أصحاب الأيكة المرسلين. إذ قال لهم شعيب ألاتتّقون أوفوا الكيل ولاتكونوا من المخسرين. وزنوا بالقسطاس المستقيم. ولاتبخسوا الناس أشياءهم )

تا آن جا كه مى گويد:

(فأسقط علينا كسفاً من السماء إن كنت من الصادقين فكذّبوه فأخذهم عذاب يوم الظلّة إنّه كان عذاب يوم عظيم) شعراء/176ـ189

عذاب يوم الظلّة, نام آن عذابى نيست كه بر قوم مدين سايه افكند, بلكه مانند آن عذابى است كه قرآن مجيد گفته است:

(وأصحاب الشمال ما أصحاب الشمال. فى سموم و حميم. و ظلّ من يحموم. لابارد و لاكريم) واقعه/41ـ44

ونيز گفته است:

(لهم من فوقهم ظلل من النار و من تحتهم ظلل) زمر/16

بنابراين اصحاب أيكه, همان اصحاب مدين مى باشند, نه آن كه شعيب بردوقوم و دوملت مبعوث شده باشد, اول, قوم مدين كه با عذاب صيحه و رجفه هلاك شدند, ودوم, اصحاب ايكه كه با آتش جنگل هلاكت رسيدند.

5. شعيب به اهل مدين گفت: كم فروشى نكنيد وكالاى مردم را معيوب نشماريد كه ارزان بخريد. سپس گفت:

(بقية اللّه خيرلكم إن كنتم مؤمنين)

منظور ازاين بقيه الهى, بركت است. به اين معنى كه اگر شما مؤمن باشيد, خداوند به همان سود اندك وبهره ده درصد و پنج درصد, بركت مى دهد كه براى نيازهاى شما باقى بماند. اگر شما ايمان نداشته باشيد, خداوند, شما را به درد و مرض و آفت مبتلا مى كند كه سودهاى كلان ني ز نمى تواند نيازهاى شما را برآورده سازد وهماره بايد درآمد خود را بى جا و بى مورد خرج كنيد ورنجى را هم به جان بخريد. آنچه درعرف مسلمين مشهور شده است و مى گويند: (خداوند بركت بدهد), همين معنى از آن منظور است, زيرا بركت, يعنى بجا ماندن, مانند آبى كه از سيل و باران دركوهها جمع مى شود و عرب آن را بركه مى نامند.

والسلام

آفرینش آدم(ع) و حوا(ع)

چگونگى آفرينش آدم(ع) و حوا(ع)

قرآن مجيد درآيات متعددى به صراحت مى گويد: (ما نسل بشر را ازخاك آفريده ايم)(آل عمران/59, كهف/37, غافر/67) واز جمله مى گويد:

(واللّه خلقكم من تراب ثمّ من نطفة ثم جعلكم ازواجاً) فاطر/19

خداوند شما را ازخاک آفريد و سپس از نطفه اى. و سپس شما را جفت وهمسر ساخت.

ولى آيا مشت خاكى را به هم فشردند و پيكر آدم را ساختند؟ خاك با وزش طوفان از شرق به غرب و از غرب به شرق,از جنوب به شمال و ازشمال به جنوب منتقل مى شود, اما در ماهيت آن تحول رخ نمى دهد. پس منظور قرآن چيست؟ قرآن مجيد مى گويد:

(وجعلنا من الماء كلّ شيئ حيّ) انبياء/130

ما هر ذى حياتى را از آب آفريده ايم.

پس بايد گفت كه نسل بشر را ازخاک و آب (گل) آفريده اند و از اين رو قرآن مجيد مى گويد:

(الذى أحسن كلّ شيئ خلقه و بدء خلق الانسان من طين) سجده/7

آن خدايى كه هر آفرينش را به نيكوترين وجهى پيراست و آفرينش بشر را از گل آغاز نمود.

چرا كه اولين فعل و انفعالات, با آميزش آب وخاك به وجود آمد. ولى آيا بايد گفت كه مشتى گل را به قالب زدند و پيكر آدم وحوا را ساختند؟! نه! قرآن مجيد مى گويد:

(ولقد خلقنا الانسان من سلالة من طين. ثم جعلناه نطفة فى قرار مكين) مؤمنون/ 13ـ12

ما انسان را ازشيره گِل آفريديم, سپس او را به صورت نطفه اى در رحم جاى داديم.

پس بايد گفت كه گل رامالش و پرورش دادند و عصاره آن را كه مى تواند درآب حل شود, به دست آوردند. ولى آيا عصاره گِل را خشك كردند و درقالب آدم وحوا ريختند؟ نه!. قرآن مجيد مى گويد:

(انا خلقناهم من طين لازب. بل عجبت ويسخرون) صافات/ 12ـ11

ما آنان را از گل چسبان آفريديم. تو با دانش نبوت, ازاين سخن درشگفتى و طبيعى است كه ديگران به تمسخر مى نشينند.

پس آيا مى توان گفت كه قالب آدم را از گل سراميك پر كردند و پختند و سپس روح الهى درآن دميدند؟ نه! قرآن مجيد مى گويد:

(ولقد خلقنا الانسان من صلصال من حمأ مسنون) حجر/26

به يقين آدمى را ازمرداب خشكيده اى آفريديم كه بوى گاز آن متصاعد بود.

اين نهايى ترين توضيح قرآن است; قرآن مجيد مى گويد: آب را برخاك افشانديم و شيره گل را جدا كرديم و سپس با تلاطم امواج مالش داديم و پروريديم تا چسبان شد وبه صورت مرداب و لجن درآمد ومرداب را در تابش آفتاب و طوفان قرار داديم تا سياه و بوناك شد و بوى گاز متان م تصاعد گشت و كم كم سطح مرداب مانند سفال خشكيد و دراين دوره طولانى و تحولات شيميايى اتمهاى خاك درهم شد و به صورت مولكول حياتى نطفه آدمى ساخته شد; نطفه اى مانند بذر كه هرگاه درجاى مناسب كشت شود, به صورت آدمى قابل لمس با چشم وگوش و دست و پا واحشاء واندام, عر ض اندام خواهد كرد:

(هوالذى ذرأكم فى الأرض واليه تحشرون) ملك/24

اوست كه بذر وجود شما را در خاك افشاند و رو به سوى او محشور مى شويد ويكسره ازخاك سربر مى كنيد.

(ولقد خلقناكم ثمّ صوّرناكم ثمّ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم) اعراف/11

به يقين ما شما را آفريديم و نقش و نگار داديم, سپس به فرشتگان ندا كرديم تا بر آدم سجده كنند.

ييعنى نطفه افراد بشر از زن ومرد, همه وهمه را ازگل خشكيده مرداب آفريديم و شكل نوعى آدم را به همگان عطا نموديم, سپس نطفه آدم را درجاى مناسبى ازخاك بهشتى كشت كرديم و به صورت امروزى با اندام زيبا پرورانديم, سپس به فرشتگان فرموديم تا به افتخار چنين پديده شگف ت بر او سجده كنيد. اما شيطان سركشى كرد و گفت: آفرينش من كه از آتش است, بيش تر مايه شگفتى و اعجاب است. چرا در مراسم آفرينش من چنين تشريفاتى صورت نگرفته است؟

آفرينش حوا

خداوند عزت, ابتدا نطفه آدم را درآب حيات (پرتوپلاسم) غوطه ور ساخت و از مواد آلى زمين روزى داد تا باليد و اندام گرفت و روح خود را در او دميد. پس از آشنايى و عرضه بر فرشتگان و سجده آنان وامتناع ابليس كه ماجراى آن در متن قرآن مجيد و تاريخ انبيا مسطور است, نطفه حوا را نيز به همان صورت پرورش داد تا جفت مأنوس آدم باشد, آن گاه فرمود:

اى آدم با جفت خود در بهشت مأوى بگير و از هر ميوه اى میل كن و از هرنعمتى بهره برگير, جز اين كه نبايد ازاين درخت تناول كنيد, وگرنه از سيه كاران مى شويد. اين را بدانيد كه اين شيطان دشمن شما است, دشمن قسم خورده, مبادا به تسويلات او گوش دهيد كه شما را ازاين بهشت خرم بيرون مى كند و به بدبختى مى كشاند.

والسلام