فتح مكه

پيمان صلح حديبيه كه در سال هفتم هجرت بين پیامبر اکرم(ص)و نماينده قريش به امضا رسيد بر مبناى جنگ نکردن باهم بسته شده بود در آن عهدنامه تصريح شده بود كه نه از طرف مسلمانان نسبت به قريش و وابستگان قريش تعرضى واقع شود و نه از طرف قريش نسبت به مسلمانان و هم پيمانان مسلمانان تجاوزى انجام گيرد.

دو قبيله در اراضى مكه سكونت داشتند، كه نام يكى خزاعه و هم پيمان پیامبر خدا بود و ديگرى طايفه كنانه كه تحت حمایت قريش قرار داشت .

يک روز مردى از طايفه كنانه ، اشعارى در مورد بد گویی از پيامبر اسلام سروده و در مجلسى مى خواند. يكى از افراد طايفه خزاعه كه وابسته به مسلمانان بود،جلو رفت و به آن شاعر اعتراض كرد. ولى شاعر گوش به اعتراض وى نداد و همچنان به خواندن اشعار خود پرداخت.جوان خزاعى كه سخت خشمگين شده بود،به وى حمله كرد و با مشت گره كرده خود،دهان و بينى او را درهم شكست .

طايفه كنانه از اين اهانتى كه با شاعر آن ها شده بود،خشمگین شدند ولى چون قدرت حمله به طايفه خزاعه را در خود نمى ديدند، محرمانه به مكه رفتند و از قريش در خواست کمک كردند.بزرگان قريش هم با اين كه پيمان عدم تعرض داشتند،به آن ها كمک مالى كردند و علاوه بر آن جمعى از سرگشان و فتنه جويان قريش مانند سهيل عمرو، عكرمة بن ابى جهل ، حويطب بن عبدالعزى ، صفوان اميه و مكرزبن حنص با لباس ناشناس و صورت هاى بسته به قبيله كنانه رفتند و داوطلبانه با عده اى از افراد آن قبيله،به طايفه خزاعه حمله بردند و بيست تن از خزاعه را به قتل رساندند و سپس به مكه برگشتند و اميدوار بودند كه اين خيانت براى هميشه پنهان بماند.

ابوسفيان كه از ديگران سياستمدارتر بود،سخت مضطرب شد و گفت بدون شک اين خبر به محمد خواهد رسيد و او هم قطعا خون بنى خزاعه را ناچيز نخواهد شمرد و ساكت نخواهد نشست.درست اين است كه من به مدينه بروم و با محمد گفتگو کنم و پيش از اين كه او از ماجراى اخير مطلع شود به هر ترتيبى شده پيمان را تمديد كنم .

ابوسفيان به دنبال اين تصميم ، به سوى مدينه رهسپار شد. ولى پيش از آن كه به مدينه برسد، بزرگان طايفه خزاعه به حضور پیامبر اکرم(ص) رسيدند و عمرو بن سالم كه رهبرى آن ها را بر عهده داشت،شرح پيمان شكنى قريش و حمله بنى خزاعه و قتل و غارت ايشان را به عرض رسانيد. پیامبر اکرم(ص) قول کمک به او داد.

به فاصله كوتاهى،يک هيئت ديگر از قبيله خزاعه به همراهى(بديل بن ورقا) خدمت پیامبر اکرم(ص)رسيدند و پیمان شكنى قريش و قتل و غارت خزاعه را به شرح دادند. پیامبر اکرم(ص)فرمود:خدا ياريم نكند اگر از يارى خزاعه دست بكشم.

از آن طرف ابوسفيان هم به مدينه وارد شد و ابتدا به خانه دخترش ام حبيبه كه همسر پیامبر اکرم(ع)بود رفت.روى خوشى از دخترش نديد و مورد تحقير واقع شد. نزد ابوبكر و عمر رفت كه آن ها با پیامبر اکرم(ع) صحبت كنند.حاضر نشدند.به على(ع)و فاطمه زهرا(س) پناه برد ولى هيچ يک پناهش ندادند. خودش به حضور پيامبر رفت.ولى آن حضرت رو از سخنش برگرداند و از مجلس خارج گرديد.

چون ابوسفيان از فعاليت ها و تلاش هاى خود نتيجه نگرفت،مدينه را ترک گفت و به مكه بازگشت .

پس از رفتن ابوسفيان، پیامبر اکرم(ع)به مسلمانان دستور داد خود را براى سفرى آماده كنند. هيچ كس از تصميم پیامبر اکرم(ع) مطلع نبود و یکی نمى دانست كه آن حضرت به كدام سمت خواهد رفت . ولى در عين حال كه هدفت و مقصد،بر هيچ كس معلوم نبود،احتمال قوى مى رفت كه مقصود حمله به مكه باشد.

حاطب بن ابى بلهقه كه از اصحاب پیامبر خدا(ص)بود،روى همين احتمال نامه اى به مكه ای ها نوشت و آن ها را در جريان كار گذاشت . نامه را به وسيله كنيزكى ارسال داشت. پیامبر اکرم(ع)،على(ع)را احضار كرد و چند نفر را با او همراه کرد و فرمود برويد در سرزمين خاخ.در داخل باغى،زنى را مى بينيد كه حامل نامه اى است براى سران قريش.نامه را از او بگيريد و خودش را رها كنيد.

على(ع)به همراه همراهانش به همان نشانى آمدند و به باغ رسيدند و كنيزک را يافتند. ولى او موضوع نامه را انكار كرد. اثاث او را بررسى كردند، نيافتند. على(ع)گفت به خدا قسم كه پيامبر اسلام دروغ نگفته،شمشير كشيد و به آن زن گفت:نامه را بده وگرنه بايد سرت را در اين جا بگذارى. كنيزک كه قاطعيت و خشم على را ديد، دست برد و از ميان گيسوان بافته خود نامه را بيرون آورد و تسليم نمود.

نامه را حضور پیامبر اکرم(ع)آوردند. آن حضرت حاطب-نويسنده نامه-را احضار كرد و پرسيد به چه منظور اين نامه را نوشتى؟گفت:ای رسول خدا(ص)به خدا قسم سوء نيتى نداشته ام.از اسلام روگردان نشده ام.به كفار قريش هم علاقه اى ندارم.ولى چون زن و بچه هاى من در مكه هستند، خواستم خدمتى به قريش كرده باشم تا نسبت به خانواده ی من خوش رفتار باشند. پیامبر اکرم(ع)عذر او را پذيرفت و از لغزش او درگذشت .

در خلال چند روز، مسلمانان براى سفر آماده شدند و از مدينه خيمه بيرون زدند. بسيج يک سپاه دوازده هزار نفرى،كار بى سرو صدایى نبود.ولى اين اقدام چنان محرمانه صورت گرفت كه كوچک ترين خبرى به مکه ای ها نرسيد. اگرچه اگر هم مطلع مى شدند،كارى از آن ها ساخته نبود و نيروى مقاومت و مبارزه را به هيچ وجه نداشتند.

سپاه اسلام در مرالظهران در يک منزلى مكه فرود آمد و تا آن لحظه قريش و اهل مكه در بى خبرى به سر مى بردند. ولى سراسر مكه را اضطراب و تشويش فراگرفته بود. سران قريش از آينده خود هراسان بودند و احساس مى كردند كه خطرى در پيش دارند. اما احتمال نمى دادند كه از طرف مدينه مورد حمله قرار بگيرند.

شب بيستم ماه رمضان بود. ابوسفيان به همراهى دو تن از دوستانش قدم زنان و صحبت كنان از دروازه مكه بيرون آمدند. مسافت زيادى از مكه دور شدند. روى تپه اى بلند رسيدند و ناگهان در پشت تپه منظره اى ديدند كه هر سه بر جاى خود خشک شدند. سراسر بيابان را خيمه هاى سربازان پركرده و در برابر هر خيمه آتشى افروخته شده و در آن تاريكى شب دورنماى آسمان پرستاره را پيدا كرده بود.

ابوسفيان از رفيقش پرسيد: چه خبر است و اين سپاه از كجا است؟

رفيقش گفت : به گمان من طايفه خزاعه هستند و مى خواهند به مكه شبيخون بزنند و انتقام بگيرند. ابوسفيان با تحقير گفت:خزاعه؟هرگز.اين نيرو و اين تجهيزات به طايفه قليل و ذليلى همچون خزاعه تعلق نخواهد داشت .

در اين موقع عباس بن عبدالمطلب كه بر مركب پيامبر اكرم(ص)نشسته و در آن بيابان جستجو مى كرد كه كسى را پيدا كند و به اهل مكه پيام دهد، بيايند و از پيامبر اكرم(ص)امان بخواهند،به آن ها برخورد و صداى ابوسفيان را شناخت.او را صدا زد.ابوسفيان نيز صدا عباس را شناخت و به سوى او آمد. با نگرانى پرسيد: چه خبر است ؟! عباس گفت : اينک پيامبر اكرم(ص)است كه با دوازده هزار مرد جنگى به سوى شما آمده است و شما را طاقت مقابله با آن هانيست.ابوسفيان پرسيد پس چه بايد كرد؟گفت:بيا پیش من سوار شود تا تو را به حضور پيامبر ببرم و برايت امان بگيرم .

ابوسفيان سوار شد و به اردوگاه اسلام آمد.عمر كه چشمش به او افتاد به واسطه سوابق عدواتى كه با وى داشت،خواست خود را به پيامبر اكرم(ص) برساند و اجازه كشتن او را بگيرد. ولى عباس پيش از او به عرض رسانيد كه من ابوسفيان را امان داده ام و تقاضا می کنم كه توجه بفرمایيد و امان مرا مورد قبول قرار دهيد.

پیامبر خدا به ابوسفيان فرمود:اسلام را بپذير تا سالم بمانى.ابوسفيان گفت با لات و عزى كه بت هاى محبوب و مورد احترام من هستند،چه كنم؟عمر گفت:

بر آن ها كثافت بريز.ابوسفيان با لحنى اعتراض آميز گفت:لعنت بر تو. چقدر بدزبان و زشت گویى؟چرا نمى گذارى با پسر عمويم صحبت كنم؟

سرانجام،ابوسفيان شب را در خيمه عباس به سر برد و بامداد به حضور پيامبر رفت و چاره اى جز قبول اسلام نديد. مسلمان شد و امان گرفت و به علاوه بنا بر تقاضاى عباس، پيامبر اكرم(ص)فرمود هر كس به خانه ابوسفيان پناه ببرد در امان خواهد بود.

سپس پيامبر اكرم(ص)دستور داد سپاه به طرف مكه حركت كنند و ابوسفيان را در سر راه لشكر در محل تنگى قرار دهند كه عظمت نيروى اسلام را خوب درک كند و ديگر خيال خراب كارى و آشوب طلبى در سر نپروراند.

دسته های مختلف سپاه اسلام از كنار ابوسفيان گذشتند و چشم او از ديدن آن همه سرباز مسلح و تجهيزات جنگى خيره شده بود. پس از آن ابوسفيان خود را به مكه رسانيد. قريش ديدند ابوسفيان سراسيمه مى آيد و از دور هم گرد و غبار سپاه،فضا را تيره و تار كرده است.از او پرسيدند: چه خبر؟

گفت:حالا محمد است با سپاهى مثل درياى بی كران فرا مى رسد. دانسته باشيد! هر كس به خانه من درآيد در امان است و هر كس سلاح جنگ از خود دور كند، در امان است و هر كس به خانه خود برود و در ببندد در امان است و هر كس به مسجد الحرام پناهنده شود در امان است .

در اين هنگام سپاه اسلام كه به دسته هاى مختلف تقسيم شده بودند،از دروازه هاى شمال و جنوبى و شرقى و غربى مكه وارد شدند و پيامبر اكرم(ص)در حالی كه به خواندن سوره فتح مشغول بود،به شهر مكه قدم گذاشت و يک سر به مسجد الحرام آمد. خانه خدا را طواف كرد و استلام حجر نمود و صدا به تكبير بلند كرد. به دنبال تكبير او تمام سپاهيان اسلام تكبير گفتند و نداى توحيد در سراسر شهر و دشت و بيابان طنين انداخت .

آن گاه پيامبر اكرم(ص)به شكستن بت ها و تطهير خانه خدا از آن آلودگی ها پرداخت.با چوب دستى خود آن ها را به زمين مى افكند و مى فرمود:

جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا و ما يبدى ء الباطل و ما يعيد.

بت هاى كه در دسترس بودند، همه سرنگون شدند و تنها چند بت بزرگ كه بر فراز خانه كعبه نصب شده بود، باقى ماند.

پيامبر اكرم(ص)به على(ع)دستور داد كه پاى خود را روى شانه او بگذارد و بالا رود و باقيمانده بت ها را بشكند. على(ع)مطابق دستور عمل كرد و بر شانه آن حضرت بالا رفت و بت ها را سرنگون ساخت.آن گاه براى رعايت ادب خود را بر زمين افكند و تبسمى نمود. پيامبر اكرم(ص)دلیل تبسم را پرسيد.گفت:ای پیامبر خدا از جایى بسيار بلند خود را بر زمين افكندم و آسيبى نديدم!فرمود: چگونه آسيب ببينى در حالی كه محمد تو را برداشته است و جبرئيل تورا فرو گذاشته است.

سپس كليد خانه كعبه را گرفت و در را گشود و دستور داد تمام عكس ها و تصويرهاى انبيا و فرشتگان را كه به دست مشركين در خانه خدا کشیده شده بود،محو كردند.

در همان حال كه پيامبر اكرم(ص)سرگرم شكستن بت ها بود،بزرگان قريش و سركشان مكه در برابر مسجد الحرام با قلبى لرزان و هراسان صف كشيده و در انتظار سرنوشت نا مشخص خود بودند.

لحظات حساسى است . در اين لحظات بايد سرنوشت اين گروه تعيين شود. يک اشاره كافى است كه به زندگى آن ها پایان دهد.اين جماعت،درگذشته كج روى ها كرده اند. پيامبر اسلام را شكنجه ها داده اند. جنگ ها و فتنه ها برپا كرده اند و خون ها ريخته اند. اگر پيامبر اكرم(ص)از آن ها انتقام بگيرد، كارى عادلانه كرده است . ولى بايد منتظر باشند تا پيامبر اكرم(ص)درباره آن ها چه گويد و چه دستور صادر كند.

در آن وقت پيامبر اكرم(ص)برابر صف قريش آمد و به آن ها فرمود:درباره خودتان چه مى گویيد و از من چه انتظارى داريد؟گفتند:سخن به خير مى گویيم و انتظار خير مى بريم . برادر بزرگوار و برادرزاده بزرگوارى هستى و اينک بر ما دست يافته اى . پيامبر اكرم(ص)به حال آن ها متأثر و چشمانش پر از اشک شد.مکه ای ها نيز با صداى بلند گريستند. پيامبر فرمود: من همان سخن گويم كه برادرم يوسف گفت :

لاتثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين .

باكى بر شما نيست . خداوند شما را مورد بخشش قرار مى دهد و او بخشنده ترين بخشندگان است . برويد شما را آزاد كردم .

چون هنگام نماز رسيده بود، بلال مؤذن مخصوص پيامبر بر بام كعبه اذان گفت و پيامبر اكرم(ص)نماز را به جماعت به جا آورد.پس از آن گروهى از قريش با ميل و رغبت به حضور پيامبر رسيدند و اسلام را پذيرفتند و بيعت كردند و چون نوبت بيعت به زنان رسيد، پيامبر اكرم(ص)دست در قدح آبى زدند و آن را ميان بانوان فرستادند و فرمودند:هر كه مى خواهد با من بيعت كند، دست در اين قدح بزند زيرا من با زنان دست نمی دهم.

به اين ترتيب مركز فعاليت هاى قريش-مكه-تسليم شد و آخرين اميد دشمنان اسلام به نااميد مبدل گرديد. در اين موقع زمزمه اى ميان جماعت انصار بوجود آمد. سر به گوشى باهم صحبت مى كردند كه اينک پيامبر اكرم(ص)به وطن خود بازگشت،آيا مارا رها مى كند و در مكه مى ماند يا با ما به مدينه می آید؟ پيامبر اكرم(ص)پرسيد:چه مى گویيد؟انصار از گفتن خوددارى كردند. ولى به اصرار آن حضرت مطلب را اظهار نمودند. فرمود: معاذالله . زندگى من زندگى شما است و مرگ من مرگ شما است . من شما را رها نمى كنم و در اين جا نمى مانم.انصار از اين مژده شاد شدند و پيامبر اكرم(ص)نيز به وعده خود وفا فرمود.

والسلام

نوشته شده توسط علی یداللهی فارسانى | لینک ثابت |





Powered by WebGozar